۱۳۹۶ مهر ۲, یکشنبه

باشد که اتفاق افتد

من آدم خیال پردازی نیستم. اساسا سختترین کار دنیا برایم این است که بخواهم چیزی را تصور کنم که وجود ندارد یا در واقع تخیلم را به کار گیرم. چه در زمان نوشتن داستانی یا چه در زمان انجام یک تمرین، سختترین جمله برایم این بوده که بگویند«تصور کن در فلان موقعیتی و ...»
حالا همین من  از صبح دارم یک تصویر را در تخیلم بسط می دهم و مدام به عناصرش اضافه می کنم و هی دلم غنج میرود:
خانه ای در اطراف شهر (ترجیحا لواسان) با حیاط گوچک گلکاری شده و یک راه سنگچین کوتاه از در بیرونی تا داخل خانه و یک باغچه کوچک در حیاط خانه که یک قسمتش درخت باشد و یک قسمت چمن و گلکاری شده. و حوضی مشبک و آبی رنگ در وسط. و تختی از چوب قهوه ای کنار دیوار، و تاب کوچکی در وسط گلها.
دیوارهای داخل خانه آجری، و پنجره های رو به باغچه به سبک پنجره های ارسی قدیمی با شیشه های رنگی.
کتابخانه ای بزرگ در وسط پذیرایی و دو صندلی گهواره ای در کنار آن.
و من و یار موافق در پنجاه سالگی حال خوردن صبحانه بر روی تخت توی حیاط و در حال گپ زدن....

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

اول مهری پر از تنفر

مخاطب این نوشته تو هستی! خود تو!
تا پیش از این هربار از تو  نوشته بودم، از انتشار آن منصرف شدم، اما این بار می نویسم خطاب به تو! سالهای پیش نشانی این وبلاگ را داشتی اما از آنجا که برایت اهمیت نداشت، بعید می دانم همچنان آن را بدانی، اما مهم نیست. من می نویسم خطاب به تو، تویی که زندگی را بر من و پسرم زهر و تلخ کرده ای به گناهی ناکرده.
می نویسم تا سالهای بعد که پیش بینی ام درست از آب درآمد اینجا را بخوانی یا بخوانم و شاید اندکی از این نفرتی که در وجودم کاشتی کم شود.
من و نفرت؟ تعجب می کنی؟ همیشه میگفتی من احساسات متعادلی دارم، نه از چیزی زیاد خوشحال می شوم نه از چیزی زیاد عمگین، از ادمها هم که هرگز متنفر نمی شوم، آن روزها البته این اخلاق برایت ستودنی بود اما ..مهم نیست.
میخواهم بگویم همین من!همین ادمی که تنفر در واژگانش جایی نداشت، همین منی که وقتی دوسال پیش درخواست جدایی کرد از تو متنفر نبود و همه تلاشش را کرد تا آسیب نبینی، آسیب نبینیم، الان، امروز ، دقیقتر بگویم ساعت ۸.۴۵ روز اول مهر ۱۳۹۶ با تمام وجودش از تو متنفر شد.
نه اینکه کاری که امروز کردی تلختر یا سختتر از فجایع قبلی که آفریدی بوده باشد، نه! بلکه به این دلیل که دوسال تمام سعی کردم هر بار مرا و پسرک را شکنجه کردی (حالا که صحبت از شکنجه هایت شد منتظر باش تا یک روز تمام آنها را هم بنویسم) از تو بگذرم، و فراموش کنم و سعی کنم درک کنم که هنوز از بحران نگذشته ای...اما امروز، وقتی بعد از دوسال، من نتوانستم در مراسم روز اول مهر که پسرکم به کلاس ششم میرفت در کنارش باشم، به آغوش بکشمش، به او اطمینان بدهم سال خوبی خواهد داشت، به او بگویم می تواند این مدرسه را هم دوست داشته باشد و هزار حرف نگفته و بوسه ای که نتوانستم بر صورتش بزنم و آرزوی موفقیتی که نتوانستم در گوشش زمزمه کنم...یکباره حس کردم نمی توانم بابت تمام این لحظاتی که در دوسال گذشته از من دزدیدی تو را ببخشم!
نه اینکه فکر کنی از تو می ترسم و نمی آیم مدرسه پسرک یا کلاسی که دوست دارد یا جایی که می خواهد..نه! حتی فکرش را نکن، ترسهایم از تو را دوسال پیش کشتم، همان روزی که گفتم می خواهم جدا شوم، همان روزی که جهنم این دوسال را به چشم می دیدم ولی نترسیدم از تو و تمام تهدیدهای پوچ و تو خالی ات..ترس نیست.
من مراقب پسرکی هست که به حکم دادگاه ناعادلانه مردسالار این جامعه، محکوم به زندگی با توست و دست بر قضا تو پدری نیست که او را از مناسبات من و خودت حذف کنی و هرجا که رفتار من را نپسندی پسرک را به جای من تنبیه می کنی و مجازات و من از درد پسرک می ترسم (که تو هم خوب این را میدانی) و وقتی پسرک با التماس از من قول می گیرد که به مدرسه اش نروم و من در چشمانش می بینیم که ترسش از این است که تو ، من را، مادرش را در آنجا ببینی و باز او باشد که تنبیه می شود...اری من از پسرکم مراقبت می کنم به سهم خودم و  به جای تو که تنها راه مراقبت  از آدمها را خرج کردن پول می دانستی و می دانی.
و شک ندارم
روزی که خیلی نزدیک است، پسرک که همین الان هم ناعدالتی را در رفتارت به وضوح می بینید مقابلت خواهد ایستاد و بر ترسهایش غلبه خواهد کرد، درست مثل من... و آن روز... آن روز، این نوشته سند تنفر من باشد و سند نفرین من بر تو که تا ابد تنها بمانی و هیچ کس در زندگیت نباشد که تو را صمیمانه دوست بدارد. 

۱۳۹۶ شهریور ۳۱, جمعه

به یاد طاهره،اکرم،سارا و ملی... و راههای رفته و نرفته شان

خانم میلانی
کاش نساخته بودید «ملی و راههای نرفته اش» را، یا کاش کمی با حوصله تر، کمی با دقت تر و کمی هنرمندانه تر و کمی نزدیک به آنچه در «دو زن» بودید، ساخته بودید.
خانم میلانی
خشونت خانگی درد وحشتناکی است ، درد گروه بزرگی از زنان جامعه ما، می دانم که می دانید و برای همین به سراغش رفته اید، اما چنین موضوع مهمی را باید با حساسیت ساخت. باید جوری ساخت که شعار زده و گل درشت به نظر نرسد که مردم با آن احساس نزدیکی کنند. که مخاطب فکر نکند اغراق کرده اید، که زمزمه نکنند «دیگه حالا اینجوری هم نیستن مادر شوهرها» و با قهقهه نگویند«آآآآقای رییسی میخواد منو بکشه»

می دانید خانم میلانی
هیچ صحنه ای از فیلم شما نبود که من در زندگی یکی از زنان مراجعم ردپایش را ندیده باشم، هر دردی که «ملی» قصه شما می کشید برای من بغضی بود به یاد یکی... از طاهره که روی ولیچر می نشست و هرروز کتک می خورد، از لیلا زن هنرمندی که شوهرش چاقو می گذاشت زیرگلویش، از مریم که پسرهایش به حد مرگ کتکش میزدند، از فاطمه که خودش پزشک بود و شوهرش هم آقای دکتر معروف، از مینا و اکرم و سارا که در اوین منتظر اجرای حکم قصاص بودند به اتهام کشتن شوهرانشان،از زهرا که برای رهایی از خانواده ازدواج کرد و از چاله به چاه افتاد،  همه و همه برای من یک «ملی» بودند، و شاید برای همین بغض گلویم را رها نمی کرد و مدام می گفتم کاش ، فقط کاش فیلم بهتری ساخته بودید، کاش تلاش نمی کردید تمام مشکلات زنان را فقط در یک فیلم به نمایش بگذارید، باور کنید خیانت زنان به شوهرانشان به دلیل بی توجهی  خودش می توانست سوژه فیلم بعدی شما باشد، باور کنید تمام آنها که خشونت می کنند لزوما در گذشته و کودکی کتک خوردن مادرانشان را ندیده اند، باور کنید تمام زنانی که در گذشته مورد خشونت قرار گرفته اند، تماشاچی آن خشونت به عنوان مادرشوهر نمی شوند... می دانم، می دانم تمام این ها هست و واقعی است و باور کنید بارها و بارها دیده ام، اما کنار هم چیدن تمام این واقعیت ها در یک فیلم، مخاطبی که هیچ درکی از چنین خشونتهایی ندارد را بی اعتماد می کند به واقعی بودن فیلم!



چندصندلی آن طرف تر از من، سه دختر و دو پسر بسیار جوان نشسته بودند که تقریبا تمام طول فیلم در حال بلند حرف زدن و به سخره گرفتن بازی بازیگران و شعارها و دیالوگ ها بودند، می دانید چقدر درد دارد خانم میلانی که درست لحظه پایان فیلم شما همزمان شود با قهقهه این جوانان که نماینده یک نسل هستند؟ کاش کمی ، فقط کاش کمی حساسیت بیشتری به خرج داده بودید برای ساخت فیلمی که زندگی روزمره پر از درد زنان زیادی است...
من اما هرچه کردم طاقت نیاوردم،
فیلم که تمام شد رفتم سراغ این چند جوان که هنوز خنده شان را نمی توانستند کنترل کنند و گفتم نمی خواهم به شما بگویم سینما مکان عمومی است و صحبتها و سروصدای شما اجازه نمی داد ما صدای فیلم را بشنویم، میخواهم یک چیز بگویم، من سالهاست به عنوان وکیل با چنین زنانی برخورد داشته ام، می دانم به نظرتان مضحک است، اما باور کنید زندگیشان همینقدر اغراق آمیز پر از ترس و وحشت و خشونت است و اصلا هم شوخی نیست،
از خودشان دفاع کردند که ما به بازی بازیگران می خندیم
گفتم می دانم، اما فقط کاش کمی هم به دردی که پشت تمام این سکانسها بود فکر می کردیم و سکوت می کردیم به احترام تمام آن زنهایی که بیمارستان رفته اند، فرزندشان را از دست دادند، صورتهایشان را اسید از آنها گرفت و خیلی های دیگر که زندگی برایشان تمام شد...
و رفتم
و بغضم را رساندم به خانه و روی تخت تا در آرامش تنهایی بترکد. 

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

تاتر صحنه مبارزه برای حقوق زنان

یکسال و نیم پیش برای اولین بار به تاتر رفتم(می دانم مضحک است که سی و اندی سن داشته باشی و تاتر نرفته باشی، دلیل نرفتن هم از آن مضحکتر! همسری که معتقد بود تاتررفتن ادای روشنفکری است از یک سو و ساعت اجرای تاترها که امکان تنها رفتن را از منی که به دلایل مصحکتری نمیخواستم شبها بدون خانواده ام به تفریح بروم از سوی دیگر، و البته دلایل دیگر) و پس از آن به یکی از بهترین لذت های زندگیم تبدیل شده است. 
اما آنچه می خواهم در این نوشته به آن بپردازم نقش پررنگ رنجهای زنان در نمایشنامه هاست. دنیای تاتر این روزهای ایران به تنهایی بار مسیولیت رسانه ملی را هم به دوش می کشد. هرچه جای  نقد کلیشه های جنسیتی و مشکلات و معضلات زنان در تلویزیون و رادیو غایب است، می توانید تاترهای بسیاری را ببینید که موضوع اصلی آنها حقوق زنان است (شلتر، روز عقیم، نام تمام مادران، نامه های عاشقانه از خاورمیانه ،شنیدن) تا تاترهایی که اگرچه موضوع اصلی آنها چیز دیگری است اما اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به تبعیضهای جنسیتی را در آنها می بینید. (سیستم گرون هلم، حرفه ای، بی پدر، خدای کشتار، ماه در آب و بسیاری دیگر که حافظه ام یاری نمی کند).
خوشبختانه در تاتر، سانسور به مراتب کمتر است و شما حتی می توانید شاهد رقص یا آواز زنان هم باشید. 



اینها را گفتم که بگویم نوجوانانتان را به تاتر ببرید تا نه تنها از یک هنر فوق العاده لذت ببرند بلکه با کلیشه ها، رنجها و مشکلات زنان و جامعه آشنا شوند. 
مراقب نمایش های بسیار سکسیستی (عمدتا طنز) هم باشید. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

کاش باور می کرد!

امشب رفته بودم به کافه ای که یکسال و نیم پیش، پناه روزهای سختم بودم. هرگوشه کافه را نگاه می کردم یادآور روزی بود که یا بغض کرده بودم یا پر از خشم بودم، یا با گریه وارد شده بودم یا با گریه از آنجا رفته بودم. روزهای سخت و دردناکی که حالا به خاطراتی تلخ تبدیل شده اند که تلاش می کنم برایم یاداوری نشوند. اما نکته مهم این بود که دلم میخواست زنی را که هفته پیش به دفترم آمده بود  به آنجا دعوت می کردم و روی هر میز آنجا می نشستم و حال آن روزهایم را برایش توضیح می دادم ، بعد روی یک میز جدید، به چشمهایش لبخند می زدم و می گفتم، میبینی؟ تمام می شود، همه دردها و سختی هایی که تو مستحقشان نیستی و ناخواسته بر تو تحمیل می شوند تمام می شود و تنها اثرش می شود تبدیل شدن تو به یک زن قوی تر!
هفته پیش آمده بود و نیم ساعتی که حرف زد از مشابهت میان شرایطش و شرایط گذشته خودم، متعجب شده بودم. تمام تلاشش را کرد تا بغض بر او غلبه نکند تا زمانی که رسید به اینکه همسرش نمی گذارد پسر ۹ ساله اش را ببیند ، بغضش ترکید.
همیشه سعی کرده بودم زندگی شخصی خودم را برای هیچ موکلی بازگو نکنم. تمام تلاشم را می کردم تا موکل هیچ ذهنیتی نسبت به حریم خصوصی من پیدا نکند، این بار اما طاقت نیاوردم، برایش گفتم درکش می کنم ، برایش گفتم که لمس کرده ام همه آنچه را تعریف می کند، و حتی برایش پیشگویی هم کردم و گفتم چه اتفاقاتی در انتظارش خواهد بود.
اما اینها مهم نبود، می خواستم باور کند روزهای سخت می گذرند و روزهای بهتری خواهند آمد، اما هرچه بیشتر تلاش کردم، به چشم خودم تلاشم مسخره تر شد. می دانستم که من هم هرگز نمی توانستم حرفهای اطرافیانی که تلاش می کردند به من دلداری بدهند را باور نمی کردم، حالا چرا باید توقع می داشتم او مرا باور کند!
اگرچه موقع رفتن مرا در آغوش کشید و با مهر تشکر کرد، اما می دانم باز هم باور نداشت فردایش بهتر خواهد بود. 

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

سرخوش آرزوهاشم

به نظر شما من نباید افتخار کنم به داشتن پسرکی که وقتی معلم زبانش ازش خواسته یادداشتی بنویسه در مورد اینکه اگر مولتی میلیاردر بود چه کار می کرد، فقط سه خواسته رو توضیح داده:

کمک به پیدا کردن درمان بیماری های خیلی سخت
کمک به دانشمندان که بتونن توی مریخ زندگی ایجاد کنند
کمک به مراکز حمایت از حیوانات

غول پنهان بیدار شد!

شش ماه پیش آمده بودند دفتر تا در مورد شروط ضمن عقد مشاوره بگیرند. دو جلسه آمدند و رفتند تا هر دو در نهایت به تفاهم رسیدند. یکسال و نیم دوست بودند و قرار بود تعطیلات فروردین عقد کنند.
دو هفته پیش دوباره آمده بود. زن به تنهایی. شرایط روحی نامناسب آن قدر بر وضعیت جسمانی اش اثر گذاشته بود که نشناختمش.
وکالت در طلاق را به من داد و خواهش کرد هرچه سریعتر پرونده طلاق را به جریان بیاندازم.
وقتی پرسیدم چه شده؟ شش ماه پیش که به نظر همه چیز به نظر مرتب می آمد؟ بغضش ترکید و از تمام ماجراهایی گفت که همه از همان روز عقد شروع شده بودند، از فحاشی به خانواده اش در جشن، تا کتک خوردن خودش و اقوامش چند روز بعد از آن، از دزیده شدن توسط به اصطلاح همسری که  او را با خود برده است تا به او بفهماند دیگر زن اوست و قطع کردن موبایلش که سبب شده تا خانواده دو روز هیچ خبری از او نداشته اند. ...

و من ...و من که فقط سعی می کردم نفس عمیق بکشم تا لرزش بدنم را نفهمد.

اما یک جمله در انتهای حرفهایش بود که کاش و کاش و کاش می توانستیم در تمام بیلبوردهای شهر بنویسیم:

« خانم وکیل، یکسال و نیم تمام حرکاتش را زیرنظر داشتم که ببینم ممکنه خشونتی داشته باشه یا نه، و هیچ وقت حتی یک حرکت نامناسب یا کمی ترسناک از او ندیدم، و درست وقتی صیغه عقد جاری شد، انگار غولی ترسناک از پشت اون شخصیت بیرون اومد»

و من که فقط به او دلگرمی می دادم که بهترین کمکی که به خودش کرده است همین وکالت در طلاقی است که اکنون کمک می کند تا حداقل رنج «چگونه طلاق گرفتن» به تمام رنجهای جسمی و روحی اش اضافه نشود.

شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. 

۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

پرسه در حوالی من

«پرسه در حوالی من، درباره دنیای زنی است که در آستانه سی سالگی در دل تهرانِ امروز، به دنبال رویای خود میرود.»
 فیلم در گروه هنر و تجربه اکران می شود وبه همین دلیل اکران محدود در سانس های نامطلوب دارد. از فیلم هیچ نمی دانستم به جز همان یک خط اول این مطلب. اما همان یک خط آنقدر برایم جذاب بود که ساعت دو یک روز تعطیل که دوستان هم نمیتوانستند همراه باشند به تنهایی به تماشای فیلم بروم. 

 فیلم فقط حول یک آرزوی مشخص زنی سی ساله می چرخید.«فرزندخواندگی». بسیاری از ماجراهایی که برای «سایه» در فرآیند درخواست فرزندخواندگی اتفاق می افتد را در خاطرات دوستی که این فرآیند را طی کرده بود و در نهایت از پس مشکلات بسیار برآمده و موفق شده بود، خوانده بودم و برایم بسیار آشنا بود. 

«غزاله سلطانی» در مصاحبه ای گفته بود این فیلم را برای عبور از بحران سی سالگی خودش ساخته است و بدون آن موفق نمی شد از آن روزها بگذرد. 

این صحبت برایم آشنا بود. بحران سی سالگی را می فهمم، درک کرده ام و از آن گذشته ام، نگاههای «سایه» در آینه به چین و چروکهای صورتش و پیدا کردن موهای سفیدش را تجربه کرده ام و اگرچه در سی سالگی فرزند من پنج ساله بود اما ترس از تنهایی اش را هم می فهمم. 

«سایه» زنی مستقل بود که در تلاش بود با آوردن یک فرزند، به زندگیش رنگ و شادی ببخشد. در زندگی فعلی یاری نداشت چرا که ظاهرا قبل ترها یار دوست داشتنی دلش را شکسته بود و «سایه» از این شکست عبور نکرده بود و نمی توانست به هیچ کس اجازه دهد تا کمی به او نزدیک شود. 





تمام این نزدیکی ها با فیلم اما به جای آنکه باعث شود من فیلم را دوست داشته باشم، باعث شده بود تا از کارگردان فیلم عصبانی باشم. توقعم از فیلم زیاد بود. تصورم از زندگی زنی مجرد بیش از آن چیزی بود که در فیلم دیدم.موضوع خاص و بکر بود. موضوعی بود که دوست داشتم در فیلمی خاص و هنرمندانه آن را ببینم. اما فیلم قوی نبود. شخصیت «سایه» آنقدر غمگین بود که شما در تمام مدت دلتان برای زنی که دارد که سی ساله می شود و مجرد است و تنها است، می سوخت. زنی ضعیف که حتی برای خواسته هایش هم نمی جنگید و اشتباهاش آنجا بود که آسان ترین راه را انتخاب کرد. زنی که در نهایت با بغض و اشک و درتنهایی به جای شمع، کبریتهای نیم سوخته را خاموش کرد. 

سی ساله شدن درد دارد. قبلا در موردش نوشته بودم. اما غم انگیز نیست. درد دارد چرا که یاداور کارهایی است که میخواستی بکنی و نکرده ای. یاداور آرزوهایی که فراموش کرده ای. یادوار راههایی که نرفته ای. اما مجرد بودن در سی سالگی معنایش تنهایی نیست، معنایش غم نیست. ضعف نیست. کاش «سایه» درد سی سالگی را با قدرت تحمل می کرد و می گذشت. 





۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

آرزوهامون کو؟

با پسرک در حال قدم زدن بودیم و او هدفون در گوش م،سیقی گوش می داد.
+مامان این همه موسیقی و شعر و فیلم ساخته میشه که می گن آدم نباید آرزوهاشو فراموش کنه، ولی وقتی به آدمها نگاه می کنی تعداد کمی از آدمها به آروزهاشون میرسن، اصلا نمیرن دنبال آروزهاشون . چرا؟
ـخب دلایلش مختلفه، آدما وقتی بزرگ میشن گاهی اینقدر برای زنده ماندن و یه زندگی ساده داشتن باید تلاش کنن که دیگه فرصت اینکه دنبال آرزوهاشون برن نمی مونه، چون اونا فقط باید بتونن چیزای ساده ای مثل غذا و خونه تهیه کنند و یا گاهی حتی فقط باید زنده بمونن.
+ خب اینجوری که خیلی دنیای غیرمنصفانه ایه که آدمایی که پول نداشته باشن نتونن برن دنبال آرزوهاشون!
ـ درسته، دنیا خیلی غیرعادلانه است. ولی آدمهای دیگه ای هستند که مثلا به خاطر تنبلی نمیرن دنبال آرزوهاشون یا آدمهایی که میترسن، یا آدمهایی که اینقدر غرق روزمرگی میشن که یادشون میره آرزوهاشون چی بوده اصلا.

+آره، مثلا دوست من میگه میخواد یه فوتبالیست معروف بشه ولی هیچ کاری نمیکنه برای اینکه فوتبالش خوب بشه، ولی من فکر میکنم اگه آدم تلاش کنه به همه آرزوهاش میرسه
ـالبته که اگه تلاش کنه احتمال اینکه به آرزوهاش برسه خیلی زیاده، ولی باید اینم بدونی که گاهی ممکنه خیلی تلاش کنی ولی بازم نرسی به ان چیزی که میخوای، چون عوامل زیاد دیگه ای میتونه تاثیر بذاره

+آره میدونم، ولی مثلا اگه یه نفر ده تا آروز داشته باشه با تلاش کردن ممکنه به ۷ تاش برسه ولی اگه تلاش نکنه شاید فقط به دوتاش برسه
ـدرسته پسرم. میدونی یکی از آرزوهای من چی بوده؟اینکه بتونم پسرم رو جوری تربیت کنم که یه روزی یه همچین مکالمه عاقلانه و منصفانه ای باهم داشته باشیم و برای این تلاش کردم.

پسرک لبخند زد و گفت من خیلی دوست دارم وقتی اینجوری با هم حرف میزنیم...






آن شب گذشت اما من از همان شب دارم به آرزوهایم فکر میکنم. وقتی پسرک از آرزوهای من پرسید، به او گفتم وکیل بودن یکی از آرزوهایم بوده است. و خوشحالم که به آن رسیده ام.هرچند هنوز در شغلم باید موفقیتهای دیگری کسب کنم تا بتوانم ادعا کنم به آرزویم رسیده ام، اما بعد از آن دارم فکر می کنم که آرزوهای دیگری داشته ام؟

گاهی فکر میکنم نسل ما حتی آرزو داشتن را هم بلد نبودند، نمی دانم، شاید تعمیم دادن به نسل اشتباه است، اما من در مورد خودم مطمین هستم که آرزو داشتن را بلد نبودم، همین الان هم هرقدر فکر میکنم به جز آنچه در حرفه ام برایم آرزو بوده (که البته شکلها و اجزای مختلفی دارد) چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

اما گمانم اشتباه بزرگم آنجاست که تعریفم از آرزو یک چیز فانتزی دست نیافتنی خیلی بزرگ است.
رروزهایی بود که استقلال این روزهایم برایم یک آرزو بود. برای به دست آوردنش جنگیدم و با بهای سنگینی آن را به دست آوردم.
روزهایی بود که یک زندگی گرم و ساده و آرام که در خانه ای که بر اساس سلیقه خودم آراسته شده باشد و به وقت نیاز به تنهایی بتوانم در آن بخزم و آرامش پیدا کنم، آرزویی بود دست نیافتنی و حالا که دارم این مطلب را می نویسم همه این شرایط مهیاست.
روزگاری تصور می کردم عشق و دوست داشتن فقط داستانی است که بشر اختراع کرده تا فیلمها و رمانهای پرفروش بسازد، و داشتن حسی مشابه آنها بیشتر شبیه یک خواب بود که حتی از دیدنش هم ناراضی بودم، اما حالا می دانم این آرزو هم دست یافتنی است.


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

فرصت و مهارت

یادم نیست اولین بار چندساله بود که به آشپزی علاقه نشان داد، اما از هفت سالگی تجربه های دونفره آشپزی من و پسرک با پختن کیکهای ساده و بعد غذاهای ابتکاری شروع شد.
هیچ چیز به اندازه اینکه فرصت آشپزی پیدا کند، او را سر ذوق نمی آورد،
الان سه هفته است که به شکل منظم حداقل هقته ای سه یا چهار بار، غذاهای مختلفی را از روی یک سایت آشپزی که خودش پیدا کرده درست می کند.
در این چهارسال گذشته، قدم به قدم از کنارش فاصله گرفتم و فرصت دادم تا یاد بگیرد و تجربه کند.
امشب وقتی می خواست ماکارانی بپزد، به کارهایش که نگاه می کردم شگفت زده شده بودم! به خوبی همه ظرایف را رعایت می کرد، حواسش به مواد اولیه کاملا جمع بود و می دانست باید گوش را چطور در تابه سرخ کند تا گلوله نشود، یا اینکه ماکارانی چه موقع آبکش شود. و یا سیب زمینی ها چطور به ته دیگه تبدیل می شودد.




گفتن ندارد، دلم غنج می رفت از تماشایش، از تماشای بزرگ شدنش، ذوق کردنش و لذت بردنش
اما بیشتر حواسم پی این بود که آموزش دادن خیلی چیزها، فقط به کمی باور کردن و فرصت دادن نیاز دارد، اگر بار اولی که سراغ آشپزی امد، مسخره اش می کردم، شاید هرگز کار به اینجا نمی رسید. شاید اگر به او گفته بودم، نیازی نیست یاد بگیری، و این کار دخترهاست هرگز این لذت را کشف نمی کرد.
می دانم قطعا نسل ما بسیاری از لذتها را چون هرگز فرصت تجربه نداشتیم از دست داده ایم. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

نقطه کور

انتخابم برای رفتن به سینما و دیدن فیلم «نقطه کور» تا حد زیادی از سر ناچاری بود و نداشتن گزینه دیگر، اما فیلم کاملا مرا غافلگیر کرد.
بازی فوق العاده زیبا و واقعی فروتن، یاداور فیام تاثیر گذار و استثنایی قرمز بود. مردی دارای اختلالش شخصیت پارانویید که همسر و فرزندانش را مدام مورد بازجویی قرار می دهد و وقتی به پاسخ نمی رسد سراغ اطرافیان و همسایه ها می رود. مردی که از همسرش می خواهد لیست تمام خریدها و کارهایی که در غیاب او انجام می دهد را نگه دارد و بعد یک به یک آنها را جمع می زند تا ببیند پولی که به خانه می آید چطور و کجا خرج می شود. 
پدری که علیرغم اینکه زحمت کش است و شغل بسیار سختی دارد و همه تلاشش را می کند تا خانواده اش را تامین کند، فرزندانش از او فاصله می گیرند و می ترسند. 
همسری که به وضوح در یک صحنه به خواهر جوانترش می گوید که در انتخاب همسر دقت کند وگرنه وقتی بچه دار شود باید با همه اخلاقهای بد شوهر بسازد. 

فیلم، خشونت حاکم بر خانواده را که اتفاقا بر خلاف تصور دیگران از نوع خشونت فیزیکی نیست به خوبی به تصویر می کشد. 
فیلم در کنار روایت داستان زندگی خانواده خسرو، زندگی زوج های دیگری را هم روایت می کند که تمام آنها اگرچه  خوب و خوش به نظر می رسند اما در واقع درگیر مشکلات بسیاری هستند. یکی شغلش را از دست داده اما هنوز به همسرش نگفته است، آن دیگری پس از گذشتن از بحران خانوادگی که تا حد طلاق پیش رفته، حالا با ورشکستگی همسرش دست و پنجه نرم می کند، و دختر جوان دانشجوی پزشکی که به نظر می رسد با دوست پسرش مشکلاتی دارد. 

تمام فیلم به نظر من روایتی واقعی و ملموس را پیش می برد، تا پانزده بیست دقیقه اخر فیلم. آنجا بود که من را نسبت به فیلم و نگاه سازنده فیلم دچار تردید کرد. 
تا دقایق انتهایی فیلم شما کاملا بی رغبتی، سردی و خشم هانیه توسلی در نقش همسر خسرو را نسبت به خسرو لمس می کردید و هر لحظه در انتظار بودید که چمدانی را که جمع کرده است بردارد و برود. اما از یک جایی به بعد، کارگردان به سراغ روایت یک زندگی دیگر هم می رود. 
زندگی زن  و مردی که دو دختر دوقلو دارند و از یکدیگر جدا شده اند، هر کدام از دختران با یکی از والدین زندگی می کند و آخر هفته در کلانتری تحویل داده می شوند. چرا؟ چون پدرشان گفته است اینطور بهتر است. 
این زن و مرد افراد ثروتمندی هستند که به نوعی هرکدام دنبال خوشی خودشان هستند (اگرچه این خوشی هم گویا ظاهری است و هرکدام درگیری هایی دارند) و هیچکدام به فکر فرزندان نیستند تا آنجا که خبری از پدر و مادر نمی شود و فرزندان مجبور می شوند شب را در خانه خسرو بمانند. 

فیلم برای من در این چند دقیقه آخر کاملا در تقبیح طلاق و زوجینی بود که به سراغ طلاق می روند. 
به عبارت دیگر حسی که به من به عنوان مخاطب داده می شد این بود که راه حل زندگی پر از تشنج و دعوای خسرو، اگرچه در طلاق است، اما این آلترناتیو قرار نیست برای هیچکدام خوش بختی به همراه بیاورد. و از همه مهمتر به من به عنوان یک زن یک پیام مشخص داشت، آینده و زندگی فرزندانت می تواند با طلاق خراب شود، پس بهتر است ماند و ساخت. (اگرچه فیلم به صراحت انتخاب زن برای ماندن را نشان نمی دهد و حس تردید در ماندن و رفتن را در مخاطب نگه می دارد)




قطعا نمی توان توقع داشت تمام فیلمها با نگاهی فمینیستی به مسایل اجتماعی بپردازند اما حداقل می شود توقع داشت، به شکل غیر مستقیم هم به زنان همان پیغامهای سنتی سرکوب گر را منتقل نکنند. یا شاید این هم توقع بیش از حدی باشد.!

دوستی که همراه هم فیلم را می دیدیم از نگاه من به قیلم تعجب کرده بود و معتقد بود به هیچ عنوان چنین پیغامی از فیلم نگرفته است بلکه برداشتش این بود که فیلم در مقام توصیف چند موقعیت مختلف از زندگی زوجین بوده است و اینکه گاهی هر کاری که انجام دهی یا هر انتخابی که بکنی تو را به آرامش نمی رساند و زندگی همه انسانها درگیری های فراوانی دارد. 
بهرحال قطعا فیلم خوب فیلمی است که هرکسی بتواند تفسیر شخصی خود را داشته باشد، من اما ترجیح می دادم وقتی فیلمی به موضوعی مثل خشونت روانی در خانواده و تاثیر آن بر زن و فرزند و حتی خود خشونتگر می پردازد، کمی بیشتر از این شخصیت زن فیلم فعال باشد-عمدا نمی گویم منفعل بود چرا که غیر منصفانه است- .

پی نوشت : بسیاری از صحنه های فیلم برایم کاملا ملموس و یاداوار روزهای تلخی بود. صحنه هایی که باعث شد خاطراتی برایم یاداوری شوند که کاملا از ذهنم پاک شده بود. 
مادری که مدام از فرزندانش می خواهد امور ساده زندگی را از پدرشان مخفی کنند چرا که نمی خواهد بی جهت مورد استنتاق قرار بگیرد. 
همسری که ریز به ریز خرجهای خانه را می نویسد تا به محض اینکه همسرش پرسید «یک میلیون و هشتصد هزار تومن تموم شد؟؟؟» آن لیست را جلوی او بگذارد تا جلوی سین جیم شدن و محاکمه شدن خودش را بگیرد. 
و بسیاری صحنه های دیگر که می دانم برای زنان زیادی یاداور تجربه های تلخشان هست. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

فیلم تکراری

زخمهای روحی زخمهای به مراتب عمیق تر و دردآورتری هستند. آنقدر عمیق که یک روز صبح وقتی در تاکسی نشسته ای و میروی تا یک روز پرمشغله را شروع کنی، به هیچ دلیل و بهانه ای، ناگهان تمام تحقیرها و توهین هایی که ده ماه یا شاید یکسال پیش روحت را خراش داده بودند و زخم کرده اند، مثل یک فیلم سینمایی به سرعت از پیش چشمت رد می شوند و در کمتر از پنج دقیقه تمام وجودت پر می شود از بغض و درد و اشکهات می ریزد  و تو فقط خوشحال باشی که عینک آفتابی به چشمت هست و بعد خشم و نفرتی که مدام سعی کرده ای فراموشش کنی، دوباره در وجودت شعله بکشد و برای صد هزارمین بار از خودت بپرسی چرا، چرا باید آن حجم تحقیر و توهین و تهدید را متحمل میشدی.مگر چه کرده بودی یا چه خواسته بودی؟ جز آنچه به عنوان یک انسان، حقت بود؟ و باز آن درد قدیمی به سراغت بیاید، همان دردی که گویی خنجری از میان قلبت وارد شده و تمام بدنت را شکافته و بیرون رفته است ، و چه در اشتباه بوده ای تو که فکر می کردی وقتی تمام شد، یعنی تمام شده است و تو از همه این دردها و ترسها و خشمها و بغضها خلاص می شوی...

-------------

بالغ بودن و بالغانه رفتار کردن فقط مختص زمان ازدواج نیست،اتفاقا برعکس،  به گمانم به وقت عاشقی، معیارهای رفتار بالغانه و منطقی کمرنگ تر می شوند در ذهنمان. سنگ محک اصلی به وقت جدایی است. به وقت دل کندن، به وقت خشم . می خواهم بگویم همان آدمی که به وقت ازدواج رفتارهایش برایمان نماد عقلانیت و منطق است، به وقت جدایی می تواند غیرمنطقی ترین و کودک ترین آدمی باشد که می شناسیم. چرا؟ حتما به وقت عاشقی چشمهایمان خوب نمی بینند. یا اینکه آدمها به وقت عاشقی، خود درونشان، خود واقعیشان، خود ترسناک درونشان را کنترل می کنند.

برای همین هاست که باید قبل از ازدواج زمان زیادی آدمها با هم زندگی کنند تا آن خود کنترل شده درونشان، بالاخره یک جایی، در یک موقعیت و شرایط خاصی بیرون بیاید و واقعیت، عریان و تلخ روبروی ما قرار بگیرد.


۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

به هشت مارس های زیادی احتیاج داریم.


سی ساله است، با مدرک کارشناسی و ۶ سال سابقه کار و آنقدر مستقل که در همین زمان کوتاه، خانه و ماشین خریده  است. اهل مسافرت و تفریح با دوستانش است، و کارش را دوست دارد.
اما همه اینها را باید کنار بگذارد، چرا؟ چون مردی که به خواستگاریش آمده گفته است دوست ندارد که همسرش کار کند، گفته است در خانواده آنها این موضوع باعث آبروریزی است.
دختر پذیرفته است،مشروط بر آنکه همسر آینده، حق بیمه های او را بپردازد تا در آینده بتواند از حق بازنشستگی استفاده کند.
 مراسمهای سنتی برگزار شده و عقد ازدواج هم جاری شده است. و تنها سه هفته از آن روز گذشته و دخترک در دفتر من نشسته است و می پرسد برای طلاق باید چه کاری انجام دهد!
می گوید از همان لحظه بعد از عقد همه چیز تغییر کرده و آقای دامادی که می دانسته سبک زندگی دختر چگونه است و با آنها موافقت کرده بود، ساز مخالفت می زند.
می گوید قبلا می دانست نحوه پوشش من در بیرون و در خانه چطور است و یا اینکه من سفر و ماموریت می روم  و یا برای هیچ کاری از کسی اجازه نمی گیرم و همه را قبول کرده بود، الان می گوید بپوش، اما آنطور که من می گویم! بیرون برو، اما من خودم تو را می برم، سفر برو اما آنجایی که من می گویم. بر روی همه آنهایی که قبلا پذیرفته بود، تبصره زده است. پرداخت حق بیمه را هم کلا منکر شده است.

می گوید از من  خواسته در خانه هم روسری بپوشم ، و وقتی می خواهم بیرون بروم، یا خودش یا مادرش باید مرا همراهی کنند.
تیر اخر به رابطه کوتاه مدت زمانی خورده بود، که آقای داماد که به دعوت خانواده دخترک به آنجا رفته بود تا مشکل را حل کنند، گفته بود، حرف حرف من است و الان تو زن من هستی، و این یعنی حتی مرگ و زندگی تو هم در دستان من است!

================
این ماجرای زندگی زنی است که هشت مارس سال ۲۰۱۶ در دفتر من نشسته بود و مستاصل به من نگاه می کرد و می گفت، هنوز هم این اتفاقات را باور نمی کنم .
هر سال بر تعداد افرادی که می گویند شما راه را اشتباه می رویدو باید از حقوق بشر دفاع کنید، و یا آنها که می گویند حقوق زنان که نیازی به حمایت ندارد و دیگر کار به جایی رسیده که باید از حقوق مردان دفاع کرد و آنها که می گویند شما مظلوم سازی و مظلوم نمایی می کنید، افزوده می شود، به گمانم! اما واقعیت این است دوست عزیز! واقعیت همین است که هنوز زنان زیادی همان ظلمی را تجربه می کنند که مادربزرگ های ما تجربه می کردند! تازه اینها که در تهران که پایتخت است اتفاق می افتد، وای به حال شهرهای دورافتاده و سنتی و کوچک.
پس هنوز باید مبارزه کرد، تلاش کرد و جنگید برای به دست آوردن ابتدایی ترین حقوق برای زنان.
و تنها یک روز در سال کم است برای حرف زدن از آنچه بر زنان می گذرد.
برای همین است که برای خیلی ها، هر روز هشت مارس است. 

۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

۲۴ ساعت

قکر کنم دیگر وقتش شده باشد
وقتش شده که فاش بگویم، من، خانم وکیل خارج درس خوانده در نظر خیلی ها متبحر، پسرکم را هفته ای ۲۴ ساعت می بینم.! 
بله، من از پس سیستم قضایی بر نیامدم! کاش مراجعینم این را می دانستند تا وقتی پیش من می آیند، باور کنند من معجزه نمی توانم بکنم! که اگر معجزه ای بود و وردی که بخوانم، احتمالا خودم را مستحق ترین می دانستم.
الان یکسال است پسرکم را هفته ای یک روز می بینم! آن هم به جکم دادگاه که اگر نبود می دانم برای همین هم باید التماس می کردم 

اینکه من و پسرک از چه مشکلاتی گذشتیم، بماند برای روزی که نمی دانم کی هست. اینکه  هر دوی ما چه دردی را متحمل شدیم در یکسال گذشته، باشد برای بعد..اینکه من به قاضی چه گفتم و چه شنیدم، باشد برای بعد، باشد برای من و شاید روزی برای پسرک

اما می خواهم از درد این هفته ای یکروز بگویم 
از ۴ روز مادری در ماه! برای منی که قرار گذاشته بودم رفیقش باشم، برای منی که قرار گذاشته بودم هر آنچه از رفاقت با مادر و پدر نداشته ام، نصیب فرزندم کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم سرشار از عشق و محبتش کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم-هرقدر خصوصی- حرف بزنم و حرفهایش بشونم، برای من! برای من ۴ روز یعنی هیچ! 
یعنی یک نهار (که گاهی هست و گاهی نیست)
یک شام 
یک صبحانه
و یک نهار 
پسرک عاشق دستپخت من است، پس حداقل یک وعده از این سه وعده باید خانه باشیم 
پسرک عاشق تفریح و رستوران گردی است پس حداقل یک سینما یا پار یا تاتر وعده هر بار دیدار است 
پسرک عاشق مهمانی رفتن و شلوغی است ، پس حداقل یک وعده از این چهار وعده باید به مهمانی و هیچان بگذرد
پدر و مادرم بیتاب دیدنش هستند، پس حداقل یک وعده از این چهارهفته باید مهمانشان باشیم 
پسرک تکلیف مدرسه و غیر مدرسه دارد، پس باید زمان کافی برای خواندن و انجام دادن داشته باشیم 
من عاشق گپ زدن با پسرک و تشنه شنیدن حرفاهایش هستم، پس باید حداقل یکی دو ساعتی به گپ زدن بگذرد 
پسرک باشگاه می رود و اخر هفته تنها وقت راحت به باشگاه رفتن است، پس باید به باشگاه ببرمش 
پسرک خسته می شود و باید استراحت کند، پس باید چند ساعتی استراحت کند
.
.
.
باور نمی کنید چقدر سخت است برنامه ریزی برای همه اینها
کم می آورم بعضی هفته ها
یک ۲۴ ساعت در هفته برای مادری کم است 
خیلی کم 
اما 
پسرک از تشنج و دعوا بین من و پدرش متنفر است پس من باید سکوت کنم، باید تمام تلاشم را بکنم تا با بدون اندک تشحنج بیرونی با همه بی نظمی ها، بی وقتی ها، درک نکردن ها، فشار اوردنها، تهدیدها و توهینها، فقط همین ۲۴ ساعت را قدر بدانم 


اما می دانید کدام قسمت سختتر است 
انجا که هر جمعه به وقت رفتن، پسرک در آغوشت بگیرد، و بچسبد به تو و بگوید، مرسی مامان، خوش گذشت 
و تو 
و تو فقط لبخند بزنی، و سعی کنی با شوخی و خنده راهی اش کنی که برود، مبادا غمی، نگرانی یا دردی به دلش بنشیند. 
یکسال گذشته و من هنوز به همین قسمت، دقیقا به همین قسمت عادت نکرده ام 
و هر هفته ویران می شوم بعد از رفتنش
و اشکهایم امانم را می برند 
و باز هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد 


پسرک عاشق  پدرش است، و عاشق من . و همه تلاشش را می کند تا این دو عشق را از هم مخفی کند! همه اش به یک دلیل ! به این دلیل که ما ، ما در ظاهر بزرگترها، اینقدر بالغ نبودیم تا درد را از فرزندمان دور کنیم ، خودخواهی خودمان را در اولیویت قرار دادیم 

چرا نوشتم؟ 
گمانم وقتش بود
وقتش بود تا بگویم در این قوانین، که «مصلحت طفل» فقط و فقط شعاری است که دهان ما را ببندند، من درد می کشم، و پسرکم درد می کشد، و شاید پدرش هم!
می خواهم بگویم، «حضانت طفل» شوخی نیست ، کاش قاضی شعبه دادگاه می فهمید، آینده پسرک من به تصمیم او بستگی دارد، کاش می فهمید اختیار تصمیم گیری بر اساس مصلحت طفل، در صلاحیت او که حتی یکبار هم طفل مرا ندیده است، نیست! کاش بداند، هرگز ، هرگز هرگز او را برای آن نگاه تمسخرآمیز و هرزه اش در آن روز که از من پرسید «تو در این پرونده اصیلی بلاخره یا وکیل؟» را هرگز نمی بخشم !

۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

خشونتی که تکرار می شود، و تکرار می شود، و تکرار

بعد از مدتها شروع کرده بود به حرف زدن، و من سکوت کرده بودم و فقط گوش می دادم.
با بغض و خشم از رابطه اش می گفت. از اینکه پارتنرش، به احساستش احترام نمی گذارد، اعتماد به نفس او را زیر سوال می برد، تخصص دانشگاهیش را در مقایسه با سن بیشتر خودش و تجربه زندگیش بی ارزش می خواند. هویتش را به سخره می گیرد. قهر می کند و هر بار او باید برای عذرخواهی پیش قدم شود. مدام و در پی هر تردیدی باید عشق و دوست داشتنش را اثبات کند، و... و....

این حرفها را قبلا هم از او شنیده بودم. ولی می دانستم خودش متوجه این تکراری بودن نیست، متوجه نیست که یکسال پیش هم در مورد همین رابطه، همین حرفها را می زد.

حرفهایش که تمام شد گفتم: می دانم که چون خودت درون رابطه هستی، متوجه آنچه می گذرد نمیشوی، اما برای من که از بیرون نگاه می کنم، رابطه تو فقط یک تعریف دارد: «رابطه پرخشونت»
گفت نه اینطور نیست، نمی دانی «وقتی خوبه، چقدر خوبه، آنقدر خوبه که دلم نمی خواد هیچ وقت تموم بشه»
گفتم می دانم، می فهمم، و برای همین این همه  اصرار می کنم پیش تراپیست بروی.

گفتم حواست نیست، اما تمام اینها را می گویی و در نهایت می گویی، به او گفتی، تصمیمش را بگیرد که می خواهد باشد یا تمام کند. گفتم انفعال خودت را نمی بینی. نمی بینی که این تو هستی که مانده ای تا «او»، هم اویی که ظلم می کند، تصمیم بگیرد رابطه ادامه یابد یا نه! نمی بینی که این تویی که باید برای نجات خودت تصمیم بگیری. این تویی که باید ببینی رابطه ای که قرار است تو را خوشحال کند، دارد روز به روز بیشتر تو را غمگین می کند.

گفت، می خواهم بروم، از ایران که بروم همه چیز تمام می شود
گفتم این را هم می فهمم، اینکه به جای آنکه خودمان تصمیم بگیریم، می خواهیم معجزه ای اتفاق بیافتد. معجزه ای که خارج از اراده ما، همه چیز را حل کند.

.
.
.
از ماشین که پیاده شد و رفت، دیدم گیجم، و سردرگم و برای چندمین بار ذهنم پرت شده است به اعماق تاریکی و باید تلاش کنم ، برش گردانم.
برای چندمین بار بود، که دوستی، رفیقی، آشنایی و یا مراجعی غریبه، از رابطه پرخشونتش می گفت بی آنکه بداند درون چنین رابطه ای است. بی آنکه بتواند ضعف و ناوتوانی اش را لمس کند. بی آنکه بتواند ترسهایش را ببیند. بی آنکه باور کند مورد خشونت است
در برابر اکثر آنها، فقط به گفتن می فهمم و تلاش برای توضیح وضعیتی که در آن هستند اکتفا می کنم.
اما گاهی دلم می خواهد برایشان فریاد بزنم، من فقط نمی فهمم، من لمس کرده ام، من تمام این دردها، رنجها، و ترسها را لمس کرده ام.
من خوب می دانم، زیرسوال بردن تمام توانایی های یک آدم چقدر به او حس بی ارزش بودن و ناتوان بودن می دهد.
من خوب می دانم، تمام دانش و تخصص یک انسان را به سخره گرفتن، چقدر حس تنفر به همراه دارد.
من خوب می دانم اینکه مدام بخواهی خودت و ارزشهایت را به دیگری اثبات کنی، تا چه حد می تواند خسته کننده باشد.
من خوب می دانم قهر کردن دیگری در برابر هر اعتراضی، و حرف نزندهای طولانی اش، تا چه حد می تواند ترسناک باشد.
من خوب می دانم تحقیر شدن در یک رابطه یعنی چه،
من خوب می دانم، امروز خیلی خوب و عاشق بودن و فردا عذاب دادن یعنی چه،
من خوب می دانم، هر روز به امید معجزه ای نشستن برای اینکه رابطه- بدون اینکه نیاز به انجام کاری از سوی تو باشد- تمام شود، یعنی چه
من رابطه مبتنی بر خشونت روانی را خوب می شناسم.

حداقل می توانم ادعا کنم، در حال حاضر خوب می شناسم، چرا که سالها بودن در چنین رابطه ای، چشمهای آدم را می بنند، کور می شوی انگار، نمی خواهی ببینی چه بلایی بر سرت می آید.
اما من باور دارم، بخش عمده این ندیدن، از ترس است.
ریشه ترسهای ما مختلف است،
یکی نگران از  دست دادن آن دیگری است که از قضا دوستش هم  دارد
یکی می ترسد اگر رابطه را ترک کند، دیگری آسیبی غیرقابل جبران ببیند
یکی احساس دین می کند به آن دیگری
یکی می ترسد که آینده فرزند چه می شود
یکی می ترسد از سوال و حوابهای اطرافیان
یکی از تابوهای اجتماعی
یکی از تنهایی
یکی از غم و غصه مادرش
یکی از خشم پدرش
و این لیست ترسها می تواند به تعداد همه آنهایی که می مانند در یک رابطه پرخشونت و آن را تمام نمی کنند، ادامه پیدا کند.
هرچند نوع این ترسها متفاوت است، هر چند روابط هیچ دو انسانی مانند هم نیستند، هرچند هر فردی، خاص و ویژه است، اما باور کنیم یا نه، الگوی این نوع روابط  تا حد بسیار زیادی، یکسان و مشابه است.
.
.
این روزها خشونت روانی در بسیاری از روابط نقش پررنگی دارد. کاش کمی به جای تلاش بیهوده برای حفظ هر رابطه ای به هرقیمتی، اندکی وقت و انرژی بگذاریم و از یک تراپیست متخصص، برای شناخت خودمان، احساسات و عواطف و افکارمان، و شناخت رابطه ای که در آن به سر می بریم کمک بگیریم.  روبرو شدن با ترسهایمان نیاز به توانمندی و قدرت دارند. ماندن در رابطه پرخشونت، این توانایی را می گیرد. برای دوباره پیدا کردنش باید تلاش کرد. 

۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

آموزش کودکانه!

در دو هفته گذشته، دو فیلم ایرانی ویژه کودکان دیدم که این مطلب، مقایسه این دو فیلم است.

۱. من و نگین دات کام
فیلم کاری از حسین قناعت و ساخته سال ۱۳۸۲ است. نقش اصلی فیلم را یک دختر و پسر بازی می کنند. دختربچه فیلم نقشی کاملا فعال در دستگیری دزدان بازی می کند. به پدرش در کار کمک می کند. فکر می کند و نقشه می کشد. علاوه بر آن در بخشی از فیلم دختری هشت ساله که قهرمان موتورسواری بر روی دیوار است به بچه ها کمک میکند. دختری که در فیلم از او به عنوان اولین کودک هشت ساله ای یاد می شود که موفق به گرفتن گواهینامه موتورسواری شده است.
حتی نقش منفی فیلم هم، زن و مردی هستند که زن در آن کاملا نقشی فعالانه دارد و نقشه دزدی را می کشد. و به مراتب از مرد باهوش تر است.


۲. جنجال در عروسی
فیلمی ساخته سید رضا خطیبی در سال ۱۳۹۴ است که اولین فیلم سه بعدی کودکان نیز محسوب می شود. و با تبلیغات بسیار در حال اکران است.
دختران این فیلم به شدت منفعل هستند و تنها نقشی که دارند آن است که در اتاقی که زندانی شده اند عروسک بازی می کنند و آواز می خوانند. تمام بازیگران اصلی پسربچه ها هستند و دختران کاملا نقش زنان در اندرونی را دارند.
نقش اصلی بزرگسال فیلم را هم مردان بازی می کنند و زنان فقط به دنبال آرایش و لباس پوشیدن و غیبت کردن هستند.



تفاوت دو فیلم به وضوح نشان از آن چیزی می دهد که در ۱۰ سال گذشته در ایران رخ داده است. عقب گردی عظیم که در همه جوانب حقوق زنان خودش را به رخ می کشد. عقب گردی که به هیچ عنوان نمی توان آن را اتفاقی دانست.
اعتماد به نفسی که روز به روز بیشتر از دختران گرفته می شود و نقشهای سنتی که هر روز قوی تر و پرصدا تر در رسانه ها تبلیغ می شوند.