۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

آرزوهامون کو؟

با پسرک در حال قدم زدن بودیم و او هدفون در گوش م،سیقی گوش می داد.
+مامان این همه موسیقی و شعر و فیلم ساخته میشه که می گن آدم نباید آرزوهاشو فراموش کنه، ولی وقتی به آدمها نگاه می کنی تعداد کمی از آدمها به آروزهاشون میرسن، اصلا نمیرن دنبال آروزهاشون . چرا؟
ـخب دلایلش مختلفه، آدما وقتی بزرگ میشن گاهی اینقدر برای زنده ماندن و یه زندگی ساده داشتن باید تلاش کنن که دیگه فرصت اینکه دنبال آرزوهاشون برن نمی مونه، چون اونا فقط باید بتونن چیزای ساده ای مثل غذا و خونه تهیه کنند و یا گاهی حتی فقط باید زنده بمونن.
+ خب اینجوری که خیلی دنیای غیرمنصفانه ایه که آدمایی که پول نداشته باشن نتونن برن دنبال آرزوهاشون!
ـ درسته، دنیا خیلی غیرعادلانه است. ولی آدمهای دیگه ای هستند که مثلا به خاطر تنبلی نمیرن دنبال آرزوهاشون یا آدمهایی که میترسن، یا آدمهایی که اینقدر غرق روزمرگی میشن که یادشون میره آرزوهاشون چی بوده اصلا.

+آره، مثلا دوست من میگه میخواد یه فوتبالیست معروف بشه ولی هیچ کاری نمیکنه برای اینکه فوتبالش خوب بشه، ولی من فکر میکنم اگه آدم تلاش کنه به همه آرزوهاش میرسه
ـالبته که اگه تلاش کنه احتمال اینکه به آرزوهاش برسه خیلی زیاده، ولی باید اینم بدونی که گاهی ممکنه خیلی تلاش کنی ولی بازم نرسی به ان چیزی که میخوای، چون عوامل زیاد دیگه ای میتونه تاثیر بذاره

+آره میدونم، ولی مثلا اگه یه نفر ده تا آروز داشته باشه با تلاش کردن ممکنه به ۷ تاش برسه ولی اگه تلاش نکنه شاید فقط به دوتاش برسه
ـدرسته پسرم. میدونی یکی از آرزوهای من چی بوده؟اینکه بتونم پسرم رو جوری تربیت کنم که یه روزی یه همچین مکالمه عاقلانه و منصفانه ای باهم داشته باشیم و برای این تلاش کردم.

پسرک لبخند زد و گفت من خیلی دوست دارم وقتی اینجوری با هم حرف میزنیم...






آن شب گذشت اما من از همان شب دارم به آرزوهایم فکر میکنم. وقتی پسرک از آرزوهای من پرسید، به او گفتم وکیل بودن یکی از آرزوهایم بوده است. و خوشحالم که به آن رسیده ام.هرچند هنوز در شغلم باید موفقیتهای دیگری کسب کنم تا بتوانم ادعا کنم به آرزویم رسیده ام، اما بعد از آن دارم فکر می کنم که آرزوهای دیگری داشته ام؟

گاهی فکر میکنم نسل ما حتی آرزو داشتن را هم بلد نبودند، نمی دانم، شاید تعمیم دادن به نسل اشتباه است، اما من در مورد خودم مطمین هستم که آرزو داشتن را بلد نبودم، همین الان هم هرقدر فکر میکنم به جز آنچه در حرفه ام برایم آرزو بوده (که البته شکلها و اجزای مختلفی دارد) چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

اما گمانم اشتباه بزرگم آنجاست که تعریفم از آرزو یک چیز فانتزی دست نیافتنی خیلی بزرگ است.
رروزهایی بود که استقلال این روزهایم برایم یک آرزو بود. برای به دست آوردنش جنگیدم و با بهای سنگینی آن را به دست آوردم.
روزهایی بود که یک زندگی گرم و ساده و آرام که در خانه ای که بر اساس سلیقه خودم آراسته شده باشد و به وقت نیاز به تنهایی بتوانم در آن بخزم و آرامش پیدا کنم، آرزویی بود دست نیافتنی و حالا که دارم این مطلب را می نویسم همه این شرایط مهیاست.
روزگاری تصور می کردم عشق و دوست داشتن فقط داستانی است که بشر اختراع کرده تا فیلمها و رمانهای پرفروش بسازد، و داشتن حسی مشابه آنها بیشتر شبیه یک خواب بود که حتی از دیدنش هم ناراضی بودم، اما حالا می دانم این آرزو هم دست یافتنی است.


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

فرصت و مهارت

یادم نیست اولین بار چندساله بود که به آشپزی علاقه نشان داد، اما از هفت سالگی تجربه های دونفره آشپزی من و پسرک با پختن کیکهای ساده و بعد غذاهای ابتکاری شروع شد.
هیچ چیز به اندازه اینکه فرصت آشپزی پیدا کند، او را سر ذوق نمی آورد،
الان سه هفته است که به شکل منظم حداقل هقته ای سه یا چهار بار، غذاهای مختلفی را از روی یک سایت آشپزی که خودش پیدا کرده درست می کند.
در این چهارسال گذشته، قدم به قدم از کنارش فاصله گرفتم و فرصت دادم تا یاد بگیرد و تجربه کند.
امشب وقتی می خواست ماکارانی بپزد، به کارهایش که نگاه می کردم شگفت زده شده بودم! به خوبی همه ظرایف را رعایت می کرد، حواسش به مواد اولیه کاملا جمع بود و می دانست باید گوش را چطور در تابه سرخ کند تا گلوله نشود، یا اینکه ماکارانی چه موقع آبکش شود. و یا سیب زمینی ها چطور به ته دیگه تبدیل می شودد.




گفتن ندارد، دلم غنج می رفت از تماشایش، از تماشای بزرگ شدنش، ذوق کردنش و لذت بردنش
اما بیشتر حواسم پی این بود که آموزش دادن خیلی چیزها، فقط به کمی باور کردن و فرصت دادن نیاز دارد، اگر بار اولی که سراغ آشپزی امد، مسخره اش می کردم، شاید هرگز کار به اینجا نمی رسید. شاید اگر به او گفته بودم، نیازی نیست یاد بگیری، و این کار دخترهاست هرگز این لذت را کشف نمی کرد.
می دانم قطعا نسل ما بسیاری از لذتها را چون هرگز فرصت تجربه نداشتیم از دست داده ایم. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

نقطه کور

انتخابم برای رفتن به سینما و دیدن فیلم «نقطه کور» تا حد زیادی از سر ناچاری بود و نداشتن گزینه دیگر، اما فیلم کاملا مرا غافلگیر کرد.
بازی فوق العاده زیبا و واقعی فروتن، یاداور فیام تاثیر گذار و استثنایی قرمز بود. مردی دارای اختلالش شخصیت پارانویید که همسر و فرزندانش را مدام مورد بازجویی قرار می دهد و وقتی به پاسخ نمی رسد سراغ اطرافیان و همسایه ها می رود. مردی که از همسرش می خواهد لیست تمام خریدها و کارهایی که در غیاب او انجام می دهد را نگه دارد و بعد یک به یک آنها را جمع می زند تا ببیند پولی که به خانه می آید چطور و کجا خرج می شود. 
پدری که علیرغم اینکه زحمت کش است و شغل بسیار سختی دارد و همه تلاشش را می کند تا خانواده اش را تامین کند، فرزندانش از او فاصله می گیرند و می ترسند. 
همسری که به وضوح در یک صحنه به خواهر جوانترش می گوید که در انتخاب همسر دقت کند وگرنه وقتی بچه دار شود باید با همه اخلاقهای بد شوهر بسازد. 

فیلم، خشونت حاکم بر خانواده را که اتفاقا بر خلاف تصور دیگران از نوع خشونت فیزیکی نیست به خوبی به تصویر می کشد. 
فیلم در کنار روایت داستان زندگی خانواده خسرو، زندگی زوج های دیگری را هم روایت می کند که تمام آنها اگرچه  خوب و خوش به نظر می رسند اما در واقع درگیر مشکلات بسیاری هستند. یکی شغلش را از دست داده اما هنوز به همسرش نگفته است، آن دیگری پس از گذشتن از بحران خانوادگی که تا حد طلاق پیش رفته، حالا با ورشکستگی همسرش دست و پنجه نرم می کند، و دختر جوان دانشجوی پزشکی که به نظر می رسد با دوست پسرش مشکلاتی دارد. 

تمام فیلم به نظر من روایتی واقعی و ملموس را پیش می برد، تا پانزده بیست دقیقه اخر فیلم. آنجا بود که من را نسبت به فیلم و نگاه سازنده فیلم دچار تردید کرد. 
تا دقایق انتهایی فیلم شما کاملا بی رغبتی، سردی و خشم هانیه توسلی در نقش همسر خسرو را نسبت به خسرو لمس می کردید و هر لحظه در انتظار بودید که چمدانی را که جمع کرده است بردارد و برود. اما از یک جایی به بعد، کارگردان به سراغ روایت یک زندگی دیگر هم می رود. 
زندگی زن  و مردی که دو دختر دوقلو دارند و از یکدیگر جدا شده اند، هر کدام از دختران با یکی از والدین زندگی می کند و آخر هفته در کلانتری تحویل داده می شوند. چرا؟ چون پدرشان گفته است اینطور بهتر است. 
این زن و مرد افراد ثروتمندی هستند که به نوعی هرکدام دنبال خوشی خودشان هستند (اگرچه این خوشی هم گویا ظاهری است و هرکدام درگیری هایی دارند) و هیچکدام به فکر فرزندان نیستند تا آنجا که خبری از پدر و مادر نمی شود و فرزندان مجبور می شوند شب را در خانه خسرو بمانند. 

فیلم برای من در این چند دقیقه آخر کاملا در تقبیح طلاق و زوجینی بود که به سراغ طلاق می روند. 
به عبارت دیگر حسی که به من به عنوان مخاطب داده می شد این بود که راه حل زندگی پر از تشنج و دعوای خسرو، اگرچه در طلاق است، اما این آلترناتیو قرار نیست برای هیچکدام خوش بختی به همراه بیاورد. و از همه مهمتر به من به عنوان یک زن یک پیام مشخص داشت، آینده و زندگی فرزندانت می تواند با طلاق خراب شود، پس بهتر است ماند و ساخت. (اگرچه فیلم به صراحت انتخاب زن برای ماندن را نشان نمی دهد و حس تردید در ماندن و رفتن را در مخاطب نگه می دارد)




قطعا نمی توان توقع داشت تمام فیلمها با نگاهی فمینیستی به مسایل اجتماعی بپردازند اما حداقل می شود توقع داشت، به شکل غیر مستقیم هم به زنان همان پیغامهای سنتی سرکوب گر را منتقل نکنند. یا شاید این هم توقع بیش از حدی باشد.!

دوستی که همراه هم فیلم را می دیدیم از نگاه من به قیلم تعجب کرده بود و معتقد بود به هیچ عنوان چنین پیغامی از فیلم نگرفته است بلکه برداشتش این بود که فیلم در مقام توصیف چند موقعیت مختلف از زندگی زوجین بوده است و اینکه گاهی هر کاری که انجام دهی یا هر انتخابی که بکنی تو را به آرامش نمی رساند و زندگی همه انسانها درگیری های فراوانی دارد. 
بهرحال قطعا فیلم خوب فیلمی است که هرکسی بتواند تفسیر شخصی خود را داشته باشد، من اما ترجیح می دادم وقتی فیلمی به موضوعی مثل خشونت روانی در خانواده و تاثیر آن بر زن و فرزند و حتی خود خشونتگر می پردازد، کمی بیشتر از این شخصیت زن فیلم فعال باشد-عمدا نمی گویم منفعل بود چرا که غیر منصفانه است- .

پی نوشت : بسیاری از صحنه های فیلم برایم کاملا ملموس و یاداوار روزهای تلخی بود. صحنه هایی که باعث شد خاطراتی برایم یاداوری شوند که کاملا از ذهنم پاک شده بود. 
مادری که مدام از فرزندانش می خواهد امور ساده زندگی را از پدرشان مخفی کنند چرا که نمی خواهد بی جهت مورد استنتاق قرار بگیرد. 
همسری که ریز به ریز خرجهای خانه را می نویسد تا به محض اینکه همسرش پرسید «یک میلیون و هشتصد هزار تومن تموم شد؟؟؟» آن لیست را جلوی او بگذارد تا جلوی سین جیم شدن و محاکمه شدن خودش را بگیرد. 
و بسیاری صحنه های دیگر که می دانم برای زنان زیادی یاداور تجربه های تلخشان هست. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

فیلم تکراری

زخمهای روحی زخمهای به مراتب عمیق تر و دردآورتری هستند. آنقدر عمیق که یک روز صبح وقتی در تاکسی نشسته ای و میروی تا یک روز پرمشغله را شروع کنی، به هیچ دلیل و بهانه ای، ناگهان تمام تحقیرها و توهین هایی که ده ماه یا شاید یکسال پیش روحت را خراش داده بودند و زخم کرده اند، مثل یک فیلم سینمایی به سرعت از پیش چشمت رد می شوند و در کمتر از پنج دقیقه تمام وجودت پر می شود از بغض و درد و اشکهات می ریزد  و تو فقط خوشحال باشی که عینک آفتابی به چشمت هست و بعد خشم و نفرتی که مدام سعی کرده ای فراموشش کنی، دوباره در وجودت شعله بکشد و برای صد هزارمین بار از خودت بپرسی چرا، چرا باید آن حجم تحقیر و توهین و تهدید را متحمل میشدی.مگر چه کرده بودی یا چه خواسته بودی؟ جز آنچه به عنوان یک انسان، حقت بود؟ و باز آن درد قدیمی به سراغت بیاید، همان دردی که گویی خنجری از میان قلبت وارد شده و تمام بدنت را شکافته و بیرون رفته است ، و چه در اشتباه بوده ای تو که فکر می کردی وقتی تمام شد، یعنی تمام شده است و تو از همه این دردها و ترسها و خشمها و بغضها خلاص می شوی...

-------------

بالغ بودن و بالغانه رفتار کردن فقط مختص زمان ازدواج نیست،اتفاقا برعکس،  به گمانم به وقت عاشقی، معیارهای رفتار بالغانه و منطقی کمرنگ تر می شوند در ذهنمان. سنگ محک اصلی به وقت جدایی است. به وقت دل کندن، به وقت خشم . می خواهم بگویم همان آدمی که به وقت ازدواج رفتارهایش برایمان نماد عقلانیت و منطق است، به وقت جدایی می تواند غیرمنطقی ترین و کودک ترین آدمی باشد که می شناسیم. چرا؟ حتما به وقت عاشقی چشمهایمان خوب نمی بینند. یا اینکه آدمها به وقت عاشقی، خود درونشان، خود واقعیشان، خود ترسناک درونشان را کنترل می کنند.

برای همین هاست که باید قبل از ازدواج زمان زیادی آدمها با هم زندگی کنند تا آن خود کنترل شده درونشان، بالاخره یک جایی، در یک موقعیت و شرایط خاصی بیرون بیاید و واقعیت، عریان و تلخ روبروی ما قرار بگیرد.


۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

به هشت مارس های زیادی احتیاج داریم.


سی ساله است، با مدرک کارشناسی و ۶ سال سابقه کار و آنقدر مستقل که در همین زمان کوتاه، خانه و ماشین خریده  است. اهل مسافرت و تفریح با دوستانش است، و کارش را دوست دارد.
اما همه اینها را باید کنار بگذارد، چرا؟ چون مردی که به خواستگاریش آمده گفته است دوست ندارد که همسرش کار کند، گفته است در خانواده آنها این موضوع باعث آبروریزی است.
دختر پذیرفته است،مشروط بر آنکه همسر آینده، حق بیمه های او را بپردازد تا در آینده بتواند از حق بازنشستگی استفاده کند.
 مراسمهای سنتی برگزار شده و عقد ازدواج هم جاری شده است. و تنها سه هفته از آن روز گذشته و دخترک در دفتر من نشسته است و می پرسد برای طلاق باید چه کاری انجام دهد!
می گوید از همان لحظه بعد از عقد همه چیز تغییر کرده و آقای دامادی که می دانسته سبک زندگی دختر چگونه است و با آنها موافقت کرده بود، ساز مخالفت می زند.
می گوید قبلا می دانست نحوه پوشش من در بیرون و در خانه چطور است و یا اینکه من سفر و ماموریت می روم  و یا برای هیچ کاری از کسی اجازه نمی گیرم و همه را قبول کرده بود، الان می گوید بپوش، اما آنطور که من می گویم! بیرون برو، اما من خودم تو را می برم، سفر برو اما آنجایی که من می گویم. بر روی همه آنهایی که قبلا پذیرفته بود، تبصره زده است. پرداخت حق بیمه را هم کلا منکر شده است.

می گوید از من  خواسته در خانه هم روسری بپوشم ، و وقتی می خواهم بیرون بروم، یا خودش یا مادرش باید مرا همراهی کنند.
تیر اخر به رابطه کوتاه مدت زمانی خورده بود، که آقای داماد که به دعوت خانواده دخترک به آنجا رفته بود تا مشکل را حل کنند، گفته بود، حرف حرف من است و الان تو زن من هستی، و این یعنی حتی مرگ و زندگی تو هم در دستان من است!

================
این ماجرای زندگی زنی است که هشت مارس سال ۲۰۱۶ در دفتر من نشسته بود و مستاصل به من نگاه می کرد و می گفت، هنوز هم این اتفاقات را باور نمی کنم .
هر سال بر تعداد افرادی که می گویند شما راه را اشتباه می رویدو باید از حقوق بشر دفاع کنید، و یا آنها که می گویند حقوق زنان که نیازی به حمایت ندارد و دیگر کار به جایی رسیده که باید از حقوق مردان دفاع کرد و آنها که می گویند شما مظلوم سازی و مظلوم نمایی می کنید، افزوده می شود، به گمانم! اما واقعیت این است دوست عزیز! واقعیت همین است که هنوز زنان زیادی همان ظلمی را تجربه می کنند که مادربزرگ های ما تجربه می کردند! تازه اینها که در تهران که پایتخت است اتفاق می افتد، وای به حال شهرهای دورافتاده و سنتی و کوچک.
پس هنوز باید مبارزه کرد، تلاش کرد و جنگید برای به دست آوردن ابتدایی ترین حقوق برای زنان.
و تنها یک روز در سال کم است برای حرف زدن از آنچه بر زنان می گذرد.
برای همین است که برای خیلی ها، هر روز هشت مارس است. 

۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

۲۴ ساعت

قکر کنم دیگر وقتش شده باشد
وقتش شده که فاش بگویم، من، خانم وکیل خارج درس خوانده در نظر خیلی ها متبحر، پسرکم را هفته ای ۲۴ ساعت می بینم.! 
بله، من از پس سیستم قضایی بر نیامدم! کاش مراجعینم این را می دانستند تا وقتی پیش من می آیند، باور کنند من معجزه نمی توانم بکنم! که اگر معجزه ای بود و وردی که بخوانم، احتمالا خودم را مستحق ترین می دانستم.
الان یکسال است پسرکم را هفته ای یک روز می بینم! آن هم به جکم دادگاه که اگر نبود می دانم برای همین هم باید التماس می کردم 

اینکه من و پسرک از چه مشکلاتی گذشتیم، بماند برای روزی که نمی دانم کی هست. اینکه  هر دوی ما چه دردی را متحمل شدیم در یکسال گذشته، باشد برای بعد..اینکه من به قاضی چه گفتم و چه شنیدم، باشد برای بعد، باشد برای من و شاید روزی برای پسرک

اما می خواهم از درد این هفته ای یکروز بگویم 
از ۴ روز مادری در ماه! برای منی که قرار گذاشته بودم رفیقش باشم، برای منی که قرار گذاشته بودم هر آنچه از رفاقت با مادر و پدر نداشته ام، نصیب فرزندم کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم سرشار از عشق و محبتش کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم-هرقدر خصوصی- حرف بزنم و حرفهایش بشونم، برای من! برای من ۴ روز یعنی هیچ! 
یعنی یک نهار (که گاهی هست و گاهی نیست)
یک شام 
یک صبحانه
و یک نهار 
پسرک عاشق دستپخت من است، پس حداقل یک وعده از این سه وعده باید خانه باشیم 
پسرک عاشق تفریح و رستوران گردی است پس حداقل یک سینما یا پار یا تاتر وعده هر بار دیدار است 
پسرک عاشق مهمانی رفتن و شلوغی است ، پس حداقل یک وعده از این چهار وعده باید به مهمانی و هیچان بگذرد
پدر و مادرم بیتاب دیدنش هستند، پس حداقل یک وعده از این چهارهفته باید مهمانشان باشیم 
پسرک تکلیف مدرسه و غیر مدرسه دارد، پس باید زمان کافی برای خواندن و انجام دادن داشته باشیم 
من عاشق گپ زدن با پسرک و تشنه شنیدن حرفاهایش هستم، پس باید حداقل یکی دو ساعتی به گپ زدن بگذرد 
پسرک باشگاه می رود و اخر هفته تنها وقت راحت به باشگاه رفتن است، پس باید به باشگاه ببرمش 
پسرک خسته می شود و باید استراحت کند، پس باید چند ساعتی استراحت کند
.
.
.
باور نمی کنید چقدر سخت است برنامه ریزی برای همه اینها
کم می آورم بعضی هفته ها
یک ۲۴ ساعت در هفته برای مادری کم است 
خیلی کم 
اما 
پسرک از تشنج و دعوا بین من و پدرش متنفر است پس من باید سکوت کنم، باید تمام تلاشم را بکنم تا با بدون اندک تشحنج بیرونی با همه بی نظمی ها، بی وقتی ها، درک نکردن ها، فشار اوردنها، تهدیدها و توهینها، فقط همین ۲۴ ساعت را قدر بدانم 


اما می دانید کدام قسمت سختتر است 
انجا که هر جمعه به وقت رفتن، پسرک در آغوشت بگیرد، و بچسبد به تو و بگوید، مرسی مامان، خوش گذشت 
و تو 
و تو فقط لبخند بزنی، و سعی کنی با شوخی و خنده راهی اش کنی که برود، مبادا غمی، نگرانی یا دردی به دلش بنشیند. 
یکسال گذشته و من هنوز به همین قسمت، دقیقا به همین قسمت عادت نکرده ام 
و هر هفته ویران می شوم بعد از رفتنش
و اشکهایم امانم را می برند 
و باز هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد 


پسرک عاشق  پدرش است، و عاشق من . و همه تلاشش را می کند تا این دو عشق را از هم مخفی کند! همه اش به یک دلیل ! به این دلیل که ما ، ما در ظاهر بزرگترها، اینقدر بالغ نبودیم تا درد را از فرزندمان دور کنیم ، خودخواهی خودمان را در اولیویت قرار دادیم 

چرا نوشتم؟ 
گمانم وقتش بود
وقتش بود تا بگویم در این قوانین، که «مصلحت طفل» فقط و فقط شعاری است که دهان ما را ببندند، من درد می کشم، و پسرکم درد می کشد، و شاید پدرش هم!
می خواهم بگویم، «حضانت طفل» شوخی نیست ، کاش قاضی شعبه دادگاه می فهمید، آینده پسرک من به تصمیم او بستگی دارد، کاش می فهمید اختیار تصمیم گیری بر اساس مصلحت طفل، در صلاحیت او که حتی یکبار هم طفل مرا ندیده است، نیست! کاش بداند، هرگز ، هرگز هرگز او را برای آن نگاه تمسخرآمیز و هرزه اش در آن روز که از من پرسید «تو در این پرونده اصیلی بلاخره یا وکیل؟» را هرگز نمی بخشم !

۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

خشونتی که تکرار می شود، و تکرار می شود، و تکرار

بعد از مدتها شروع کرده بود به حرف زدن، و من سکوت کرده بودم و فقط گوش می دادم.
با بغض و خشم از رابطه اش می گفت. از اینکه پارتنرش، به احساستش احترام نمی گذارد، اعتماد به نفس او را زیر سوال می برد، تخصص دانشگاهیش را در مقایسه با سن بیشتر خودش و تجربه زندگیش بی ارزش می خواند. هویتش را به سخره می گیرد. قهر می کند و هر بار او باید برای عذرخواهی پیش قدم شود. مدام و در پی هر تردیدی باید عشق و دوست داشتنش را اثبات کند، و... و....

این حرفها را قبلا هم از او شنیده بودم. ولی می دانستم خودش متوجه این تکراری بودن نیست، متوجه نیست که یکسال پیش هم در مورد همین رابطه، همین حرفها را می زد.

حرفهایش که تمام شد گفتم: می دانم که چون خودت درون رابطه هستی، متوجه آنچه می گذرد نمیشوی، اما برای من که از بیرون نگاه می کنم، رابطه تو فقط یک تعریف دارد: «رابطه پرخشونت»
گفت نه اینطور نیست، نمی دانی «وقتی خوبه، چقدر خوبه، آنقدر خوبه که دلم نمی خواد هیچ وقت تموم بشه»
گفتم می دانم، می فهمم، و برای همین این همه  اصرار می کنم پیش تراپیست بروی.

گفتم حواست نیست، اما تمام اینها را می گویی و در نهایت می گویی، به او گفتی، تصمیمش را بگیرد که می خواهد باشد یا تمام کند. گفتم انفعال خودت را نمی بینی. نمی بینی که این تو هستی که مانده ای تا «او»، هم اویی که ظلم می کند، تصمیم بگیرد رابطه ادامه یابد یا نه! نمی بینی که این تویی که باید برای نجات خودت تصمیم بگیری. این تویی که باید ببینی رابطه ای که قرار است تو را خوشحال کند، دارد روز به روز بیشتر تو را غمگین می کند.

گفت، می خواهم بروم، از ایران که بروم همه چیز تمام می شود
گفتم این را هم می فهمم، اینکه به جای آنکه خودمان تصمیم بگیریم، می خواهیم معجزه ای اتفاق بیافتد. معجزه ای که خارج از اراده ما، همه چیز را حل کند.

.
.
.
از ماشین که پیاده شد و رفت، دیدم گیجم، و سردرگم و برای چندمین بار ذهنم پرت شده است به اعماق تاریکی و باید تلاش کنم ، برش گردانم.
برای چندمین بار بود، که دوستی، رفیقی، آشنایی و یا مراجعی غریبه، از رابطه پرخشونتش می گفت بی آنکه بداند درون چنین رابطه ای است. بی آنکه بتواند ضعف و ناوتوانی اش را لمس کند. بی آنکه بتواند ترسهایش را ببیند. بی آنکه باور کند مورد خشونت است
در برابر اکثر آنها، فقط به گفتن می فهمم و تلاش برای توضیح وضعیتی که در آن هستند اکتفا می کنم.
اما گاهی دلم می خواهد برایشان فریاد بزنم، من فقط نمی فهمم، من لمس کرده ام، من تمام این دردها، رنجها، و ترسها را لمس کرده ام.
من خوب می دانم، زیرسوال بردن تمام توانایی های یک آدم چقدر به او حس بی ارزش بودن و ناتوان بودن می دهد.
من خوب می دانم، تمام دانش و تخصص یک انسان را به سخره گرفتن، چقدر حس تنفر به همراه دارد.
من خوب می دانم اینکه مدام بخواهی خودت و ارزشهایت را به دیگری اثبات کنی، تا چه حد می تواند خسته کننده باشد.
من خوب می دانم قهر کردن دیگری در برابر هر اعتراضی، و حرف نزندهای طولانی اش، تا چه حد می تواند ترسناک باشد.
من خوب می دانم تحقیر شدن در یک رابطه یعنی چه،
من خوب می دانم، امروز خیلی خوب و عاشق بودن و فردا عذاب دادن یعنی چه،
من خوب می دانم، هر روز به امید معجزه ای نشستن برای اینکه رابطه- بدون اینکه نیاز به انجام کاری از سوی تو باشد- تمام شود، یعنی چه
من رابطه مبتنی بر خشونت روانی را خوب می شناسم.

حداقل می توانم ادعا کنم، در حال حاضر خوب می شناسم، چرا که سالها بودن در چنین رابطه ای، چشمهای آدم را می بنند، کور می شوی انگار، نمی خواهی ببینی چه بلایی بر سرت می آید.
اما من باور دارم، بخش عمده این ندیدن، از ترس است.
ریشه ترسهای ما مختلف است،
یکی نگران از  دست دادن آن دیگری است که از قضا دوستش هم  دارد
یکی می ترسد اگر رابطه را ترک کند، دیگری آسیبی غیرقابل جبران ببیند
یکی احساس دین می کند به آن دیگری
یکی می ترسد که آینده فرزند چه می شود
یکی می ترسد از سوال و حوابهای اطرافیان
یکی از تابوهای اجتماعی
یکی از تنهایی
یکی از غم و غصه مادرش
یکی از خشم پدرش
و این لیست ترسها می تواند به تعداد همه آنهایی که می مانند در یک رابطه پرخشونت و آن را تمام نمی کنند، ادامه پیدا کند.
هرچند نوع این ترسها متفاوت است، هر چند روابط هیچ دو انسانی مانند هم نیستند، هرچند هر فردی، خاص و ویژه است، اما باور کنیم یا نه، الگوی این نوع روابط  تا حد بسیار زیادی، یکسان و مشابه است.
.
.
این روزها خشونت روانی در بسیاری از روابط نقش پررنگی دارد. کاش کمی به جای تلاش بیهوده برای حفظ هر رابطه ای به هرقیمتی، اندکی وقت و انرژی بگذاریم و از یک تراپیست متخصص، برای شناخت خودمان، احساسات و عواطف و افکارمان، و شناخت رابطه ای که در آن به سر می بریم کمک بگیریم.  روبرو شدن با ترسهایمان نیاز به توانمندی و قدرت دارند. ماندن در رابطه پرخشونت، این توانایی را می گیرد. برای دوباره پیدا کردنش باید تلاش کرد. 

۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

آموزش کودکانه!

در دو هفته گذشته، دو فیلم ایرانی ویژه کودکان دیدم که این مطلب، مقایسه این دو فیلم است.

۱. من و نگین دات کام
فیلم کاری از حسین قناعت و ساخته سال ۱۳۸۲ است. نقش اصلی فیلم را یک دختر و پسر بازی می کنند. دختربچه فیلم نقشی کاملا فعال در دستگیری دزدان بازی می کند. به پدرش در کار کمک می کند. فکر می کند و نقشه می کشد. علاوه بر آن در بخشی از فیلم دختری هشت ساله که قهرمان موتورسواری بر روی دیوار است به بچه ها کمک میکند. دختری که در فیلم از او به عنوان اولین کودک هشت ساله ای یاد می شود که موفق به گرفتن گواهینامه موتورسواری شده است.
حتی نقش منفی فیلم هم، زن و مردی هستند که زن در آن کاملا نقشی فعالانه دارد و نقشه دزدی را می کشد. و به مراتب از مرد باهوش تر است.


۲. جنجال در عروسی
فیلمی ساخته سید رضا خطیبی در سال ۱۳۹۴ است که اولین فیلم سه بعدی کودکان نیز محسوب می شود. و با تبلیغات بسیار در حال اکران است.
دختران این فیلم به شدت منفعل هستند و تنها نقشی که دارند آن است که در اتاقی که زندانی شده اند عروسک بازی می کنند و آواز می خوانند. تمام بازیگران اصلی پسربچه ها هستند و دختران کاملا نقش زنان در اندرونی را دارند.
نقش اصلی بزرگسال فیلم را هم مردان بازی می کنند و زنان فقط به دنبال آرایش و لباس پوشیدن و غیبت کردن هستند.



تفاوت دو فیلم به وضوح نشان از آن چیزی می دهد که در ۱۰ سال گذشته در ایران رخ داده است. عقب گردی عظیم که در همه جوانب حقوق زنان خودش را به رخ می کشد. عقب گردی که به هیچ عنوان نمی توان آن را اتفاقی دانست.
اعتماد به نفسی که روز به روز بیشتر از دختران گرفته می شود و نقشهای سنتی که هر روز قوی تر و پرصدا تر در رسانه ها تبلیغ می شوند.