چهارشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

ناخودآگاه

ناخودآگاه انسان ظاهرا عنصر قدرتمندی است که من هیچگاه توجهی به آن نکرده ام.این روزها که با دقت بیشتری به مرور خاطراتم از کودکی و نوچوانی  گرفته تا همین روزها می پردازم.نکته ای به وضوح در تمام آنها در حال درخشش است.همیشه در تلاش بوده ام تا به آنچه میخواهم برسم.چیزهایی که گاهی کوچک بوده اند و آنقدر ساده که حق من بوده اند و دلیلی نداشته تا برای رسیدن به آنها تلاش کنم.نتیجه اش شده است جنگ مداوم و همیشگی برای رسیدن به خواسته هایم.به حقوقم.الان که نگاه می کنم می بینم کمتر کودکی است که در سنین 12-11 سالگی بداند وکالت یعنی چه؟آن هم در خانواده ای که همه مهندس بوده اند.ولی من از همان زمان می خواستم وکیل باشم.من همیشه جنگیدن را برگزیدم.آدم کنار آمدن نبودم.میخواستم از هیچ خواسته ای نگذرم و بهای سنگینی را تا کنون برایش پرداخته ام که مهترینش روح خسته و آزرده ای است که به هر دری می زند برای اندکی آرامش.
کودکی ام را با این اندیشه گذراندم که باید قوی باشم.کارهای بزرگترها را انجام دهم.نوجوانی ام با این خواسته که اگرچه چادر می پوشم اما چادرم نباید مانع هیچ کاری باشد حتی وسطی بازی کردن در پارک.جوانی ام در تلاش برای انجام فعالیتهای سیاسی در دانشگاهی به شدت غیر سیاسی و همزمان تلاش برای تشکیل خانواده ای که میخواستم بر مبنای اصول برابری زن و مرد شکل بگیرد.و این سالهایم با تلاش برای برقراری تعادل میان مادری و وکالت می گذرد.
من این همه جنگیدن را هیچگاه ندیده بودم که شاید اگر می شناختمش مجهزتر به میدان می رفتم.همیشه تصورم این بود که زندگی آرامی دارمو نمی دانستم این همه خستگی ناشی از چیست.الان که می شناسمش می بینم اگر برای بدیهی ترین خواسته هایم نمی جنگیدم روح راامتری داشتم و آنها که این را از من و امثال من دریغ کرده اند چه ظلمی مرتکب شده اند.و باز هم بیشتر که می نگرم می بینم در بسیاری از این جنگیدن ها ار تنها نبودم قطعا خستگی کمتری بر تنم می ماند....اما اینجا ؛در سرزمین من ، من و هم نسلهایم که میخواهیم بیاندیشیم و میخواهیم به آنچه خود را مستحق آن میدانیم برسیم همیشه خسته ایم.......

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

هراس از حق


*مهریه* شاید تنها موردی باشد که کفه قوانین خانوادگی را کمی به سود زنان تغییر میدهد. بر طبق قوانین مردان حق مطلق در خصوص طلاق دارند,ریاست خانواده با آنهاست،فرزندان تحت ولایت آنها  هستند،می توانند مانع اشتغال همسرانشان بشوند،میتوانند در آن واحد همسران متعدد داشته باشند و و و .اما در مقابل تمام اینها قانونگذار زنان را فقط مستحق مهریه دانسته است.
مردان از اکثر حقوقشان به راحتی دفاع می کنند و آنها را مطالبه می کنند اما زنان ما حتی در برخورداری از حق مهریه هم تردید دارند.این تردید از آنجا ناشی می شود که وقتی در مهمانی نشسته ایم همگی شروع به سرزنش فلان خانمی می کنند که مهریه اش را مطالبه کرده است و یا اینکه عجب زن بی حیایی که به همشرش گفته است مهریه اش را می خواهد (حالا هرچند هم که به شوخی گفته باشد) و یا اگر بشونیم زنی مثلا ماهی یک سکه به عنوان مهریه از همسرش دریافت می کنند او را زنی سنگدل و سرکش می خوانیم.
نتیجه اش شده است انبوه پرونده هایی که زنان فقط بعد از وقوع اختلاف و به عبارت دیگر در زمان جنگ مهریه اشان را می خواهند و یا از آن به عنوان ابزاری برای تحت فشار گذاشتن مرد برای طلاق توافقی استفاده می کنند.
 بسیاری از زنان پابه پای همسرانشان کار می کنند و زمانی که موفق به خرید ملکی یا خودرویی می شوند اگر قبول کنند که سند را به نام هر دو تنظیم نمایند اقدام به بذل مهریه خود هم می کنند.در حالیکه در واقع در ازای سهمی که به نام آنها می شود خودشان پول پرداخت کرده اند.
علاوه بر اینها رسانه ها نیز(چه در فیلمها و سریالها و چه در انواع گزارشهای خبری) به شدت زنانی را که در خصوص مهریه خود اقدام می کنند تقبیح می نمایند
به عبارت دیگر زنان خود را واقعا مستحق دریافت مهریه نمی دانند.آنها خودشان هم میگویند" اگر مرا مجبور نمی کرد این کار را نمی کردم..و یا "من نمی خواهم اذیتش کنم" و خیلی سخنان دیگر که همگی نشان از عذاب وجدان زنان ما برای  دریافت مهریه دارد.
خوب است بدانیم زنان به محض وقوع عقد ازدواج مالک مهر می شوند و هیچ عاملی نمی تواند در این حق خللی وارد کند.و باید بدانیم مهریه مال روزهای جنگ نیست.یک زن هر زمانی که بخواهد می تواند طلبش را از همسرش مطالبه نماید و قطعا نباید هیچ کس را بابت آنچه حق اوست سرزنش و محکوم کرد.
پی نوشت:این مطلب به هیچ عنوان در دفاع از مهریه های سنگین و خارج از توان مردان که به شکلی غیر واقعی و فانتزی در جامعه مرسوم شده است؛ نمی باشد.

سه‌شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲

حق اوست.فقط حق او!!

"واقعا با فلانی رفته خانه؟یعنی با یکی دوبار رستوران رفتن راضی شده به
سکس؟خب تکلیف چنین دختری معلومه دیگه.هر بلایی هم سرش بیاد حقشه.!! من که
هیچ وقت همچین کاری نمی کنم.چه دختر بی حیایی!هیچ دختر متشخصی این کارو
نمی کنه.!!"
از این دست جملات کم نشنیده ایم.اما درد آنجاست که بیشتر گویندگان این
جملات خود زنان و دختران هستند.گویندگان این جملات دو دسته هستند یا آنها
که مذهبی هستند و معتقدند دختران باید با حجب و حیا رفتار کنند و یا آن
گروهی که مذهبی نیستند و معتقدند دختران باید متشخصانه و با کلاس رفتار
کنند.
جزء کدام گروه بودن تفاوتی نمی کند.هر دو تحت تاثیر یک تفکر این حرف را
میزنند.تفکر مردسالاری که زنان را باکره میخواهد.تفکر مردسالاری که رابطه
جنسی را حق مردان می داند.تفکر مردسالاری که به دنبال کنترل بدن زنان است
و به خوبی موفق به این کار شده است.آنقدر با نفوذ بوده که در عمق جان
زنان ما هم نفوذ کرده است که از یک جایی به بعد دیگر لازم نبوده خودش
کاری انجام دهد.او کناری نشسته و شاهد کنترل زنان توسط خودشان بوده
است.او با آرامش به درگیری زنان با خودشان نگریسته و لبخند بر لب به بار
نشستن هدفش را تماشا کرده است.
زنان به قضاوت می نشیند .به راحتی همنوعانشان را محکوم می کنند و بعضا
آینده دختری را به سیاهی می کشانند.نمی دانم در آن زمان که این سخنان را
می گویند چه حسی درون آنها است: آیا به خودشان نمی اندیشند که با همین
تفکر از بسیاری لذات زندگی محروم شده اند؟
چرا به جای آنکه قید و بندهایی که به سود دیگران است را بر داریم خودمان
ابزاری میشویم برای افزایش این حد و حدود آزار دهنده؟؟؟
چرا وقتی می گویند دختری به منزل پسری رفته است و یا می فهمییم دختری
تجربه سکس داشته است حمایتش نمی کنیم؟چرا نمی گوییم حقش بوده است؟خواسته
و تصمیم گرفته از حق خودش بر بدنش استاده کند و به هیچ کس دیگری ارتباطی
ندارد؟چرا نمی اندیشیم روزی خود ما یا دختر ما در همین موقعیت است و اگر
ما الان کمک نکنیم او هم مجبور میشود به خودسانسوری.مجبور میشود به گذشتن
از بدیهی ترین حقوقش و اگر خیلی شجاع باشد محکوم می شود به بی حیایی و یا
بی کلاسی!!
باور کنیم نیاز جنسی هر کسی و نحوه کنار آمدن با آن به خود شخص مربوط است
و اگر پسری می تواند در همان بار اولی که با دختری آشنا می شود پیشنهاد
را مطرح کند دختر هم حق دارد در همان بار اول این پیشنهاد را بپذیرد.شاید
بخواهد پسری را فقط از باب رابطه جنسی بخواهد و شاید بخواهد با پسری
دوست باشد بدون اینکه هیچ وقت با او رابطه ای داشته باشد.اینها هیچکدام
بر دیگری برتری ندارد.اینها تنها دو شیوه زندگی هستند که هر کسی خودش
انتخاب می کند و نباید قضاوت شوند.
بگذاریم از بدیهی ترین حقوق زندگیمان با آرامش استفاده کنیم و خودمان
تیشه ای که دیگران به دستمان داده اند را به ریشه خودمان نزنیم.

جمعه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هر مجرم یک انسان متفاوت است!

سیستم قضایی ما انعطلف ندارد
همه چیز صفر و یک است
همه با یک خطکش اندازه میشوند و محک میخورند:مهم نیست مردی از روی
عصبانیت لحظه ای بر سر راننده تاکسی داد کشیده است و کار به ضرب و جرح
رسیده و یا همان مرد بر اثر عادت هر روز و بر سر هر دلیل بی دلیلی همسرش
را کتک می زند.
قانونگذار هردو را به ضرب و جرح متهم و در نهایت به یک میزان مجازات می کند.
موارد اندکی هم وجود دارد که به قاضی اختیار داده است شرایط خاص متهم را
ببیند ،بررسی کند و بر ان اساس رای دهد.

موکلم اینبار زنی است حدودا ۴۰ ساله.کارمند و مادر فرزندی ۱۲ ساله.نمونه
ای از هزاران خانواده ای که همیشه بر اساس قانون رفتار کرده اند.اما
انسان است دیگر.جایز الخطاست.در یک غروب پایزی با پیرمردی که مدعی است
ناگهانی وارد خیابان شده است تصادف می کند و علیرغم تلاشش برای رساندن
مصدوم به بیمارستان او فوت می شود.
رای قاضی پرونده : پرداخت دیه و دوسال حبس!
طبق قانون اگر این زن از صحنه جرم هم فرار می کرد مجازاتش می توانست همین
باشد.به عبارت دیگر قاضی شرایط خاص زن را در نظر نگرفته است
یکسال است زندگی بر این زن و اطرافیانش حرام گشته
هر روز چشمانش پر از اشک است
هر روز فرزندش دلهره دارد که مادر را برای دو سال نمی بیندو ....
قانونگذار در این موارد راههایی پیش پای قاضی گذاشته است:تعلیق،کیفیات مخففهو ..
اما قاضی ملبس به لباس روحانیت پرونده اما ترجیح داده است چشمهایش را
ببندد و با سختگیرلنه ترین لحن تصمیم بگیرد.
انچه بر این زن در این مدت گذشته است کمتر از حبس نمیتوانسته اورا متنبه
کند، که قطعا عذاب وجدان گرفتن زندگی یک انسان بسیار سنگین است.و من می
مانم خواب چگونه به چشمانشان راه می یابد!
اگرچه توانستم مدت حبس را در تجدیدنظر به شش ماه کاهش دهم اما با این
وجود می دانم حتی یک روز هم برای موکلم به معنی مرگ است و من از این جمله
که او بارها به اطرافیان خود گفته است می ترسم: من زنده به زندان نمی
روم!

دوشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

می خواهم بشینم!

زن که باشی.
زن که باشی
زن که باشی
یعنی هر روز لباس رزم بپوشی و بروی میدان جنگ.
میادین جنگ متفاوتن.گاهی خانه است گاهی بیرون خانه.گاهی دفتر کار است
گاهی محیط دادگاه.گاهی خیابان گاهی مهمانی.تفاوتی نمی کنند.مهم این است
که در حال جنگیدنی.می گیوم جنگ! اما درواقع از جنگ سختتر است.خیلی
سختتر.در جنگ گلوله و تفنگ.تو تنها نیستی.یک ارتش با هزاران هزار نفر
همراهیت می کنند اما در این کارزارهای زندگی تنهایی.خودت هستی و خودت.در
جنگ گلوله و تفنگ تو مرخصی می گیری و دیگری جایت را پر می کند اما در
اینجا ازمرخصی که خبری نیست هیچ هر روز هم به خط مقدم نزدیکتر می شوی.در
جنگ گلوله و تفنگ یا باید چند سالی را بجنگی و یا دیر و زود تیری بر بدنت
می نشیند و خلاص.اما در کارزار زندگی نه شانس آتش بس وجود دارد و نه این
شانس را داری تا تیری نصیبت شود.
من از جنگیدن خسته ام.میخواهم میدان را خالی کنم.می خواهم جا
بزنم.میخواهم بگویم نتوانستم .دوام نیاوردم.میخواهم بگویم له شدم زیر بار
این زندگی. و دیگر کافی ست....اما می دانم.میدانم این هم جنگی دیگر
است.جنگ با خود واقعیم که اهل کوتاه آمدن و جا زدن نیست.اهل سازش و آتش
بس هم نیست.
آه...
زن که باشی....

پنجشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

سلیقه را تغییر دهیم!


 دستفروشی زنان در مترو هزاران نکته پنهان و آشکا در خود دارد.اینبار ولی موضوعی برایم جلب توجه کرد که قبلا ندیده بودمش.زن کتبهای کوچک جیبی را در دست گرفته بود و میگفت: " کتابهای مورد نیاز خانمها،آموزش مانیکور ناخن،آموزش پخت دسر،صدها راه برا به دست آوردن دل همسر،راههای نرم نگاه داشتن پوست دست و ..."
واقعا اینها نیاز زنان ما است.؟
زنان درون واگنهای ابتدایی و انتهایی مترو طیف وسیعی از زنان با سطح تحصیلات ،درآمد و شان اجتماعی متفاوت را تشکیل میدهند.آنها که این کتابها را چاپ کرده اند و به فروش می رسانند قطعا اشتباه هدف گیری نکرده اند.زنان این کتابها را می خرند.آنها اینها را دوست دارند و به یکدیگر توصیه می کنند.مشکل آنجا است که سلیقه عموم مردم در طول زمان شکل می گیرد.شخصیتهای فیلمها، سریالها و کتابهای ما در اکثر موارد زنانی بوده اند که کلاس آشپزی رفته اند و از فلان شیوه جدید زیبایی حرف زده اند و یا فلان خیاط معروف را به هم معرفی کرده اند.اگر کتابی خوانده اند در راستای همسرداری و کودک پروری بوده است.گویی اراده ای عامدانه خواسته است زنان ما سطحی باقی بمانند.هیچگاه ندیده ایم زنی روزنامه بخواند،از سیاست روز حرفی بزند و یا در برابر مسایل اجتماعی غیر از واکنش های احساسا چیز دیگری برای گفتن داشته باشد.
تمام محدودیتهای جامعه امروزی ایران را می شناسم اما معتقدم ما هم به اندازه کافی تلاش نکردیم تا بتوانیم سلیقه زنانمان را ارتقا دهیم.کاش می توانستیم کتابی چاپ کنیم در قطع جیبی و از حقوق زنان بگوییم.از آنچه بسیاری از همین زنان از آن فرار می کنند.
کاش به زنان می آموختیم اخباری که در جامعه اتفاق می افتد فراتر از صفحه حوادث یک روزنامه یا مندرجات یک مجله زرد است.
کاش به زنان می آموختیم اگر زیبایی را میخواهیم اول برای خودمان باشد و بعد برای رضایت دیگری.
برقراری عدالت مهم است.قانونگذاری بدون تبعیض مهم است.ایجاد فرصتهای برابر هم مهم است.اما این آموزش عمومی را از یاد نبریم.دیگران چه با هدف سیاسی،چه به دنبال کسب درآمد بیشتر فعلا هم سرعتشان بیشتر است و هم قدرتشان.

یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

فقط یک جمله


تردید یعنی چمدانهایی که پشت در هستند و زنی که ناهار می پزد...