۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

اول مهری پر از تنفر

مخاطب این نوشته تو هستی! خود تو!
تا پیش از این هربار از تو  نوشته بودم، از انتشار آن منصرف شدم، اما این بار می نویسم خطاب به تو! سالهای پیش نشانی این وبلاگ را داشتی اما از آنجا که برایت اهمیت نداشت، بعید می دانم همچنان آن را بدانی، اما مهم نیست. من می نویسم خطاب به تو، تویی که زندگی را بر من و پسرم زهر و تلخ کرده ای به گناهی ناکرده.
می نویسم تا سالهای بعد که پیش بینی ام درست از آب درآمد اینجا را بخوانی یا بخوانم و شاید اندکی از این نفرتی که در وجودم کاشتی کم شود.
من و نفرت؟ تعجب می کنی؟ همیشه میگفتی من احساسات متعادلی دارم، نه از چیزی زیاد خوشحال می شوم نه از چیزی زیاد عمگین، از ادمها هم که هرگز متنفر نمی شوم، آن روزها البته این اخلاق برایت ستودنی بود اما ..مهم نیست.
میخواهم بگویم همین من!همین ادمی که تنفر در واژگانش جایی نداشت، همین منی که وقتی دوسال پیش درخواست جدایی کرد از تو متنفر نبود و همه تلاشش را کرد تا آسیب نبینی، آسیب نبینیم، الان، امروز ، دقیقتر بگویم ساعت ۸.۴۵ روز اول مهر ۱۳۹۶ با تمام وجودش از تو متنفر شد.
نه اینکه کاری که امروز کردی تلختر یا سختتر از فجایع قبلی که آفریدی بوده باشد، نه! بلکه به این دلیل که دوسال تمام سعی کردم هر بار مرا و پسرک را شکنجه کردی (حالا که صحبت از شکنجه هایت شد منتظر باش تا یک روز تمام آنها را هم بنویسم) از تو بگذرم، و فراموش کنم و سعی کنم درک کنم که هنوز از بحران نگذشته ای...اما امروز، وقتی بعد از دوسال، من نتوانستم در مراسم روز اول مهر که پسرکم به کلاس ششم میرفت در کنارش باشم، به آغوش بکشمش، به او اطمینان بدهم سال خوبی خواهد داشت، به او بگویم می تواند این مدرسه را هم دوست داشته باشد و هزار حرف نگفته و بوسه ای که نتوانستم بر صورتش بزنم و آرزوی موفقیتی که نتوانستم در گوشش زمزمه کنم...یکباره حس کردم نمی توانم بابت تمام این لحظاتی که در دوسال گذشته از من دزدیدی تو را ببخشم!
نه اینکه فکر کنی از تو می ترسم و نمی آیم مدرسه پسرک یا کلاسی که دوست دارد یا جایی که می خواهد..نه! حتی فکرش را نکن، ترسهایم از تو را دوسال پیش کشتم، همان روزی که گفتم می خواهم جدا شوم، همان روزی که جهنم این دوسال را به چشم می دیدم ولی نترسیدم از تو و تمام تهدیدهای پوچ و تو خالی ات..ترس نیست.
من مراقب پسرکی هست که به حکم دادگاه ناعادلانه مردسالار این جامعه، محکوم به زندگی با توست و دست بر قضا تو پدری نیست که او را از مناسبات من و خودت حذف کنی و هرجا که رفتار من را نپسندی پسرک را به جای من تنبیه می کنی و مجازات و من از درد پسرک می ترسم (که تو هم خوب این را میدانی) و وقتی پسرک با التماس از من قول می گیرد که به مدرسه اش نروم و من در چشمانش می بینیم که ترسش از این است که تو ، من را، مادرش را در آنجا ببینی و باز او باشد که تنبیه می شود...اری من از پسرکم مراقبت می کنم به سهم خودم و  به جای تو که تنها راه مراقبت  از آدمها را خرج کردن پول می دانستی و می دانی.
و شک ندارم
روزی که خیلی نزدیک است، پسرک که همین الان هم ناعدالتی را در رفتارت به وضوح می بینید مقابلت خواهد ایستاد و بر ترسهایش غلبه خواهد کرد، درست مثل من... و آن روز... آن روز، این نوشته سند تنفر من باشد و سند نفرین من بر تو که تا ابد تنها بمانی و هیچ کس در زندگیت نباشد که تو را صمیمانه دوست بدارد. 

۱۳۹۶ شهریور ۳۱, جمعه

به یاد طاهره،اکرم،سارا و ملی... و راههای رفته و نرفته شان

خانم میلانی
کاش نساخته بودید «ملی و راههای نرفته اش» را، یا کاش کمی با حوصله تر، کمی با دقت تر و کمی هنرمندانه تر و کمی نزدیک به آنچه در «دو زن» بودید، ساخته بودید.
خانم میلانی
خشونت خانگی درد وحشتناکی است ، درد گروه بزرگی از زنان جامعه ما، می دانم که می دانید و برای همین به سراغش رفته اید، اما چنین موضوع مهمی را باید با حساسیت ساخت. باید جوری ساخت که شعار زده و گل درشت به نظر نرسد که مردم با آن احساس نزدیکی کنند. که مخاطب فکر نکند اغراق کرده اید، که زمزمه نکنند «دیگه حالا اینجوری هم نیستن مادر شوهرها» و با قهقهه نگویند«آآآآقای رییسی میخواد منو بکشه»

می دانید خانم میلانی
هیچ صحنه ای از فیلم شما نبود که من در زندگی یکی از زنان مراجعم ردپایش را ندیده باشم، هر دردی که «ملی» قصه شما می کشید برای من بغضی بود به یاد یکی... از طاهره که روی ولیچر می نشست و هرروز کتک می خورد، از لیلا زن هنرمندی که شوهرش چاقو می گذاشت زیرگلویش، از مریم که پسرهایش به حد مرگ کتکش میزدند، از فاطمه که خودش پزشک بود و شوهرش هم آقای دکتر معروف، از مینا و اکرم و سارا که در اوین منتظر اجرای حکم قصاص بودند به اتهام کشتن شوهرانشان،از زهرا که برای رهایی از خانواده ازدواج کرد و از چاله به چاه افتاد،  همه و همه برای من یک «ملی» بودند، و شاید برای همین بغض گلویم را رها نمی کرد و مدام می گفتم کاش ، فقط کاش فیلم بهتری ساخته بودید، کاش تلاش نمی کردید تمام مشکلات زنان را فقط در یک فیلم به نمایش بگذارید، باور کنید خیانت زنان به شوهرانشان به دلیل بی توجهی  خودش می توانست سوژه فیلم بعدی شما باشد، باور کنید تمام آنها که خشونت می کنند لزوما در گذشته و کودکی کتک خوردن مادرانشان را ندیده اند، باور کنید تمام زنانی که در گذشته مورد خشونت قرار گرفته اند، تماشاچی آن خشونت به عنوان مادرشوهر نمی شوند... می دانم، می دانم تمام این ها هست و واقعی است و باور کنید بارها و بارها دیده ام، اما کنار هم چیدن تمام این واقعیت ها در یک فیلم، مخاطبی که هیچ درکی از چنین خشونتهایی ندارد را بی اعتماد می کند به واقعی بودن فیلم!



چندصندلی آن طرف تر از من، سه دختر و دو پسر بسیار جوان نشسته بودند که تقریبا تمام طول فیلم در حال بلند حرف زدن و به سخره گرفتن بازی بازیگران و شعارها و دیالوگ ها بودند، می دانید چقدر درد دارد خانم میلانی که درست لحظه پایان فیلم شما همزمان شود با قهقهه این جوانان که نماینده یک نسل هستند؟ کاش کمی ، فقط کاش کمی حساسیت بیشتری به خرج داده بودید برای ساخت فیلمی که زندگی روزمره پر از درد زنان زیادی است...
من اما هرچه کردم طاقت نیاوردم،
فیلم که تمام شد رفتم سراغ این چند جوان که هنوز خنده شان را نمی توانستند کنترل کنند و گفتم نمی خواهم به شما بگویم سینما مکان عمومی است و صحبتها و سروصدای شما اجازه نمی داد ما صدای فیلم را بشنویم، میخواهم یک چیز بگویم، من سالهاست به عنوان وکیل با چنین زنانی برخورد داشته ام، می دانم به نظرتان مضحک است، اما باور کنید زندگیشان همینقدر اغراق آمیز پر از ترس و وحشت و خشونت است و اصلا هم شوخی نیست،
از خودشان دفاع کردند که ما به بازی بازیگران می خندیم
گفتم می دانم، اما فقط کاش کمی هم به دردی که پشت تمام این سکانسها بود فکر می کردیم و سکوت می کردیم به احترام تمام آن زنهایی که بیمارستان رفته اند، فرزندشان را از دست دادند، صورتهایشان را اسید از آنها گرفت و خیلی های دیگر که زندگی برایشان تمام شد...
و رفتم
و بغضم را رساندم به خانه و روی تخت تا در آرامش تنهایی بترکد. 

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

تاتر صحنه مبارزه برای حقوق زنان

یکسال و نیم پیش برای اولین بار به تاتر رفتم(می دانم مضحک است که سی و اندی سن داشته باشی و تاتر نرفته باشی، دلیل نرفتن هم از آن مضحکتر! همسری که معتقد بود تاتررفتن ادای روشنفکری است از یک سو و ساعت اجرای تاترها که امکان تنها رفتن را از منی که به دلایل مصحکتری نمیخواستم شبها بدون خانواده ام به تفریح بروم از سوی دیگر، و البته دلایل دیگر) و پس از آن به یکی از بهترین لذت های زندگیم تبدیل شده است. 
اما آنچه می خواهم در این نوشته به آن بپردازم نقش پررنگ رنجهای زنان در نمایشنامه هاست. دنیای تاتر این روزهای ایران به تنهایی بار مسیولیت رسانه ملی را هم به دوش می کشد. هرچه جای  نقد کلیشه های جنسیتی و مشکلات و معضلات زنان در تلویزیون و رادیو غایب است، می توانید تاترهای بسیاری را ببینید که موضوع اصلی آنها حقوق زنان است (شلتر، روز عقیم، نام تمام مادران، نامه های عاشقانه از خاورمیانه ،شنیدن) تا تاترهایی که اگرچه موضوع اصلی آنها چیز دیگری است اما اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به تبعیضهای جنسیتی را در آنها می بینید. (سیستم گرون هلم، حرفه ای، بی پدر، خدای کشتار، ماه در آب و بسیاری دیگر که حافظه ام یاری نمی کند).
خوشبختانه در تاتر، سانسور به مراتب کمتر است و شما حتی می توانید شاهد رقص یا آواز زنان هم باشید. 



اینها را گفتم که بگویم نوجوانانتان را به تاتر ببرید تا نه تنها از یک هنر فوق العاده لذت ببرند بلکه با کلیشه ها، رنجها و مشکلات زنان و جامعه آشنا شوند. 
مراقب نمایش های بسیار سکسیستی (عمدتا طنز) هم باشید. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

کاش باور می کرد!

امشب رفته بودم به کافه ای که یکسال و نیم پیش، پناه روزهای سختم بودم. هرگوشه کافه را نگاه می کردم یادآور روزی بود که یا بغض کرده بودم یا پر از خشم بودم، یا با گریه وارد شده بودم یا با گریه از آنجا رفته بودم. روزهای سخت و دردناکی که حالا به خاطراتی تلخ تبدیل شده اند که تلاش می کنم برایم یاداوری نشوند. اما نکته مهم این بود که دلم میخواست زنی را که هفته پیش به دفترم آمده بود  به آنجا دعوت می کردم و روی هر میز آنجا می نشستم و حال آن روزهایم را برایش توضیح می دادم ، بعد روی یک میز جدید، به چشمهایش لبخند می زدم و می گفتم، میبینی؟ تمام می شود، همه دردها و سختی هایی که تو مستحقشان نیستی و ناخواسته بر تو تحمیل می شوند تمام می شود و تنها اثرش می شود تبدیل شدن تو به یک زن قوی تر!
هفته پیش آمده بود و نیم ساعتی که حرف زد از مشابهت میان شرایطش و شرایط گذشته خودم، متعجب شده بودم. تمام تلاشش را کرد تا بغض بر او غلبه نکند تا زمانی که رسید به اینکه همسرش نمی گذارد پسر ۹ ساله اش را ببیند ، بغضش ترکید.
همیشه سعی کرده بودم زندگی شخصی خودم را برای هیچ موکلی بازگو نکنم. تمام تلاشم را می کردم تا موکل هیچ ذهنیتی نسبت به حریم خصوصی من پیدا نکند، این بار اما طاقت نیاوردم، برایش گفتم درکش می کنم ، برایش گفتم که لمس کرده ام همه آنچه را تعریف می کند، و حتی برایش پیشگویی هم کردم و گفتم چه اتفاقاتی در انتظارش خواهد بود.
اما اینها مهم نبود، می خواستم باور کند روزهای سخت می گذرند و روزهای بهتری خواهند آمد، اما هرچه بیشتر تلاش کردم، به چشم خودم تلاشم مسخره تر شد. می دانستم که من هم هرگز نمی توانستم حرفهای اطرافیانی که تلاش می کردند به من دلداری بدهند را باور نمی کردم، حالا چرا باید توقع می داشتم او مرا باور کند!
اگرچه موقع رفتن مرا در آغوش کشید و با مهر تشکر کرد، اما می دانم باز هم باور نداشت فردایش بهتر خواهد بود. 

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

سرخوش آرزوهاشم

به نظر شما من نباید افتخار کنم به داشتن پسرکی که وقتی معلم زبانش ازش خواسته یادداشتی بنویسه در مورد اینکه اگر مولتی میلیاردر بود چه کار می کرد، فقط سه خواسته رو توضیح داده:

کمک به پیدا کردن درمان بیماری های خیلی سخت
کمک به دانشمندان که بتونن توی مریخ زندگی ایجاد کنند
کمک به مراکز حمایت از حیوانات

غول پنهان بیدار شد!

شش ماه پیش آمده بودند دفتر تا در مورد شروط ضمن عقد مشاوره بگیرند. دو جلسه آمدند و رفتند تا هر دو در نهایت به تفاهم رسیدند. یکسال و نیم دوست بودند و قرار بود تعطیلات فروردین عقد کنند.
دو هفته پیش دوباره آمده بود. زن به تنهایی. شرایط روحی نامناسب آن قدر بر وضعیت جسمانی اش اثر گذاشته بود که نشناختمش.
وکالت در طلاق را به من داد و خواهش کرد هرچه سریعتر پرونده طلاق را به جریان بیاندازم.
وقتی پرسیدم چه شده؟ شش ماه پیش که به نظر همه چیز به نظر مرتب می آمد؟ بغضش ترکید و از تمام ماجراهایی گفت که همه از همان روز عقد شروع شده بودند، از فحاشی به خانواده اش در جشن، تا کتک خوردن خودش و اقوامش چند روز بعد از آن، از دزیده شدن توسط به اصطلاح همسری که  او را با خود برده است تا به او بفهماند دیگر زن اوست و قطع کردن موبایلش که سبب شده تا خانواده دو روز هیچ خبری از او نداشته اند. ...

و من ...و من که فقط سعی می کردم نفس عمیق بکشم تا لرزش بدنم را نفهمد.

اما یک جمله در انتهای حرفهایش بود که کاش و کاش و کاش می توانستیم در تمام بیلبوردهای شهر بنویسیم:

« خانم وکیل، یکسال و نیم تمام حرکاتش را زیرنظر داشتم که ببینم ممکنه خشونتی داشته باشه یا نه، و هیچ وقت حتی یک حرکت نامناسب یا کمی ترسناک از او ندیدم، و درست وقتی صیغه عقد جاری شد، انگار غولی ترسناک از پشت اون شخصیت بیرون اومد»

و من که فقط به او دلگرمی می دادم که بهترین کمکی که به خودش کرده است همین وکالت در طلاقی است که اکنون کمک می کند تا حداقل رنج «چگونه طلاق گرفتن» به تمام رنجهای جسمی و روحی اش اضافه نشود.

شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. شروط ضمن عقد را جدی بگیریم. 

۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

پرسه در حوالی من

«پرسه در حوالی من، درباره دنیای زنی است که در آستانه سی سالگی در دل تهرانِ امروز، به دنبال رویای خود میرود.»
 فیلم در گروه هنر و تجربه اکران می شود وبه همین دلیل اکران محدود در سانس های نامطلوب دارد. از فیلم هیچ نمی دانستم به جز همان یک خط اول این مطلب. اما همان یک خط آنقدر برایم جذاب بود که ساعت دو یک روز تعطیل که دوستان هم نمیتوانستند همراه باشند به تنهایی به تماشای فیلم بروم. 

 فیلم فقط حول یک آرزوی مشخص زنی سی ساله می چرخید.«فرزندخواندگی». بسیاری از ماجراهایی که برای «سایه» در فرآیند درخواست فرزندخواندگی اتفاق می افتد را در خاطرات دوستی که این فرآیند را طی کرده بود و در نهایت از پس مشکلات بسیار برآمده و موفق شده بود، خوانده بودم و برایم بسیار آشنا بود. 

«غزاله سلطانی» در مصاحبه ای گفته بود این فیلم را برای عبور از بحران سی سالگی خودش ساخته است و بدون آن موفق نمی شد از آن روزها بگذرد. 

این صحبت برایم آشنا بود. بحران سی سالگی را می فهمم، درک کرده ام و از آن گذشته ام، نگاههای «سایه» در آینه به چین و چروکهای صورتش و پیدا کردن موهای سفیدش را تجربه کرده ام و اگرچه در سی سالگی فرزند من پنج ساله بود اما ترس از تنهایی اش را هم می فهمم. 

«سایه» زنی مستقل بود که در تلاش بود با آوردن یک فرزند، به زندگیش رنگ و شادی ببخشد. در زندگی فعلی یاری نداشت چرا که ظاهرا قبل ترها یار دوست داشتنی دلش را شکسته بود و «سایه» از این شکست عبور نکرده بود و نمی توانست به هیچ کس اجازه دهد تا کمی به او نزدیک شود. 





تمام این نزدیکی ها با فیلم اما به جای آنکه باعث شود من فیلم را دوست داشته باشم، باعث شده بود تا از کارگردان فیلم عصبانی باشم. توقعم از فیلم زیاد بود. تصورم از زندگی زنی مجرد بیش از آن چیزی بود که در فیلم دیدم.موضوع خاص و بکر بود. موضوعی بود که دوست داشتم در فیلمی خاص و هنرمندانه آن را ببینم. اما فیلم قوی نبود. شخصیت «سایه» آنقدر غمگین بود که شما در تمام مدت دلتان برای زنی که دارد که سی ساله می شود و مجرد است و تنها است، می سوخت. زنی ضعیف که حتی برای خواسته هایش هم نمی جنگید و اشتباهاش آنجا بود که آسان ترین راه را انتخاب کرد. زنی که در نهایت با بغض و اشک و درتنهایی به جای شمع، کبریتهای نیم سوخته را خاموش کرد. 

سی ساله شدن درد دارد. قبلا در موردش نوشته بودم. اما غم انگیز نیست. درد دارد چرا که یاداور کارهایی است که میخواستی بکنی و نکرده ای. یاداور آرزوهایی که فراموش کرده ای. یادوار راههایی که نرفته ای. اما مجرد بودن در سی سالگی معنایش تنهایی نیست، معنایش غم نیست. ضعف نیست. کاش «سایه» درد سی سالگی را با قدرت تحمل می کرد و می گذشت.