ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

به هشت مارس های زیادی احتیاج داریم.


سی ساله است، با مدرک کارشناسی و ۶ سال سابقه کار و آنقدر مستقل که در همین زمان کوتاه، خانه و ماشین خریده  است. اهل مسافرت و تفریح با دوستانش است، و کارش را دوست دارد.
اما همه اینها را باید کنار بگذارد، چرا؟ چون مردی که به خواستگاریش آمده گفته است دوست ندارد که همسرش کار کند، گفته است در خانواده آنها این موضوع باعث آبروریزی است.
دختر پذیرفته است،مشروط بر آنکه همسر آینده، حق بیمه های او را بپردازد تا در آینده بتواند از حق بازنشستگی استفاده کند.
 مراسمهای سنتی برگزار شده و عقد ازدواج هم جاری شده است. و تنها سه هفته از آن روز گذشته و دخترک در دفتر من نشسته است و می پرسد برای طلاق باید چه کاری انجام دهد!
می گوید از همان لحظه بعد از عقد همه چیز تغییر کرده و آقای دامادی که می دانسته سبک زندگی دختر چگونه است و با آنها موافقت کرده بود، ساز مخالفت می زند.
می گوید قبلا می دانست نحوه پوشش من در بیرون و در خانه چطور است و یا اینکه من سفر و ماموریت می روم  و یا برای هیچ کاری از کسی اجازه نمی گیرم و همه را قبول کرده بود، الان می گوید بپوش، اما آنطور که من می گویم! بیرون برو، اما من خودم تو را می برم، سفر برو اما آنجایی که من می گویم. بر روی همه آنهایی که قبلا پذیرفته بود، تبصره زده است. پرداخت حق بیمه را هم کلا منکر شده است.

می گوید از من  خواسته در خانه هم روسری بپوشم ، و وقتی می خواهم بیرون بروم، یا خودش یا مادرش باید مرا همراهی کنند.
تیر اخر به رابطه کوتاه مدت زمانی خورده بود، که آقای داماد که به دعوت خانواده دخترک به آنجا رفته بود تا مشکل را حل کنند، گفته بود، حرف حرف من است و الان تو زن من هستی، و این یعنی حتی مرگ و زندگی تو هم در دستان من است!

================
این ماجرای زندگی زنی است که هشت مارس سال ۲۰۱۶ در دفتر من نشسته بود و مستاصل به من نگاه می کرد و می گفت، هنوز هم این اتفاقات را باور نمی کنم .
هر سال بر تعداد افرادی که می گویند شما راه را اشتباه می رویدو باید از حقوق بشر دفاع کنید، و یا آنها که می گویند حقوق زنان که نیازی به حمایت ندارد و دیگر کار به جایی رسیده که باید از حقوق مردان دفاع کرد و آنها که می گویند شما مظلوم سازی و مظلوم نمایی می کنید، افزوده می شود، به گمانم! اما واقعیت این است دوست عزیز! واقعیت همین است که هنوز زنان زیادی همان ظلمی را تجربه می کنند که مادربزرگ های ما تجربه می کردند! تازه اینها که در تهران که پایتخت است اتفاق می افتد، وای به حال شهرهای دورافتاده و سنتی و کوچک.
پس هنوز باید مبارزه کرد، تلاش کرد و جنگید برای به دست آوردن ابتدایی ترین حقوق برای زنان.
و تنها یک روز در سال کم است برای حرف زدن از آنچه بر زنان می گذرد.
برای همین است که برای خیلی ها، هر روز هشت مارس است. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

۲۴ ساعت

قکر کنم دیگر وقتش شده باشد
وقتش شده که فاش بگویم، من، خانم وکیل خارج درس خوانده در نظر خیلی ها متبحر، پسرکم را هفته ای ۲۴ ساعت می بینم.! 
بله، من از پس سیستم قضایی بر نیامدم! کاش مراجعینم این را می دانستند تا وقتی پیش من می آیند، باور کنند من معجزه نمی توانم بکنم! که اگر معجزه ای بود و وردی که بخوانم، احتمالا خودم را مستحق ترین می دانستم.
الان یکسال است پسرکم را هفته ای یک روز می بینم! آن هم به جکم دادگاه که اگر نبود می دانم برای همین هم باید التماس می کردم 

اینکه من و پسرک از چه مشکلاتی گذشتیم، بماند برای روزی که نمی دانم کی هست. اینکه  هر دوی ما چه دردی را متحمل شدیم در یکسال گذشته، باشد برای بعد..اینکه من به قاضی چه گفتم و چه شنیدم، باشد برای بعد، باشد برای من و شاید روزی برای پسرک

اما می خواهم از درد این هفته ای یکروز بگویم 
از ۴ روز مادری در ماه! برای منی که قرار گذاشته بودم رفیقش باشم، برای منی که قرار گذاشته بودم هر آنچه از رفاقت با مادر و پدر نداشته ام، نصیب فرزندم کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم سرشار از عشق و محبتش کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم-هرقدر خصوصی- حرف بزنم و حرفهایش بشونم، برای من! برای من ۴ روز یعنی هیچ! 
یعنی یک نهار (که گاهی هست و گاهی نیست)
یک شام 
یک صبحانه
و یک نهار 
پسرک عاشق دستپخت من است، پس حداقل یک وعده از این سه وعده باید خانه باشیم 
پسرک عاشق تفریح و رستوران گردی است پس حداقل یک سینما یا پار یا تاتر وعده هر بار دیدار است 
پسرک عاشق مهمانی رفتن و شلوغی است ، پس حداقل یک وعده از این چهار وعده باید به مهمانی و هیچان بگذرد
پدر و مادرم بیتاب دیدنش هستند، پس حداقل یک وعده از این چهارهفته باید مهمانشان باشیم 
پسرک تکلیف مدرسه و غیر مدرسه دارد، پس باید زمان کافی برای خواندن و انجام دادن داشته باشیم 
من عاشق گپ زدن با پسرک و تشنه شنیدن حرفاهایش هستم، پس باید حداقل یکی دو ساعتی به گپ زدن بگذرد 
پسرک باشگاه می رود و اخر هفته تنها وقت راحت به باشگاه رفتن است، پس باید به باشگاه ببرمش 
پسرک خسته می شود و باید استراحت کند، پس باید چند ساعتی استراحت کند
.
.
.
باور نمی کنید چقدر سخت است برنامه ریزی برای همه اینها
کم می آورم بعضی هفته ها
یک ۲۴ ساعت در هفته برای مادری کم است 
خیلی کم 
اما 
پسرک از تشنج و دعوا بین من و پدرش متنفر است پس من باید سکوت کنم، باید تمام تلاشم را بکنم تا با بدون اندک تشحنج بیرونی با همه بی نظمی ها، بی وقتی ها، درک نکردن ها، فشار اوردنها، تهدیدها و توهینها، فقط همین ۲۴ ساعت را قدر بدانم 


اما می دانید کدام قسمت سختتر است 
انجا که هر جمعه به وقت رفتن، پسرک در آغوشت بگیرد، و بچسبد به تو و بگوید، مرسی مامان، خوش گذشت 
و تو 
و تو فقط لبخند بزنی، و سعی کنی با شوخی و خنده راهی اش کنی که برود، مبادا غمی، نگرانی یا دردی به دلش بنشیند. 
یکسال گذشته و من هنوز به همین قسمت، دقیقا به همین قسمت عادت نکرده ام 
و هر هفته ویران می شوم بعد از رفتنش
و اشکهایم امانم را می برند 
و باز هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد 


پسرک عاشق  پدرش است، و عاشق من . و همه تلاشش را می کند تا این دو عشق را از هم مخفی کند! همه اش به یک دلیل ! به این دلیل که ما ، ما در ظاهر بزرگترها، اینقدر بالغ نبودیم تا درد را از فرزندمان دور کنیم ، خودخواهی خودمان را در اولیویت قرار دادیم 

چرا نوشتم؟ 
گمانم وقتش بود
وقتش بود تا بگویم در این قوانین، که «مصلحت طفل» فقط و فقط شعاری است که دهان ما را ببندند، من درد می کشم، و پسرکم درد می کشد، و شاید پدرش هم!
می خواهم بگویم، «حضانت طفل» شوخی نیست ، کاش قاضی شعبه دادگاه می فهمید، آینده پسرک من به تصمیم او بستگی دارد، کاش می فهمید اختیار تصمیم گیری بر اساس مصلحت طفل، در صلاحیت او که حتی یکبار هم طفل مرا ندیده است، نیست! کاش بداند، هرگز ، هرگز هرگز او را برای آن نگاه تمسخرآمیز و هرزه اش در آن روز که از من پرسید «تو در این پرونده اصیلی بلاخره یا وکیل؟» را هرگز نمی بخشم !

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

خشونتی که تکرار می شود، و تکرار می شود، و تکرار

بعد از مدتها شروع کرده بود به حرف زدن، و من سکوت کرده بودم و فقط گوش می دادم.
با بغض و خشم از رابطه اش می گفت. از اینکه پارتنرش، به احساستش احترام نمی گذارد، اعتماد به نفس او را زیر سوال می برد، تخصص دانشگاهیش را در مقایسه با سن بیشتر خودش و تجربه زندگیش بی ارزش می خواند. هویتش را به سخره می گیرد. قهر می کند و هر بار او باید برای عذرخواهی پیش قدم شود. مدام و در پی هر تردیدی باید عشق و دوست داشتنش را اثبات کند، و... و....

این حرفها را قبلا هم از او شنیده بودم. ولی می دانستم خودش متوجه این تکراری بودن نیست، متوجه نیست که یکسال پیش هم در مورد همین رابطه، همین حرفها را می زد.

حرفهایش که تمام شد گفتم: می دانم که چون خودت درون رابطه هستی، متوجه آنچه می گذرد نمیشوی، اما برای من که از بیرون نگاه می کنم، رابطه تو فقط یک تعریف دارد: «رابطه پرخشونت»
گفت نه اینطور نیست، نمی دانی «وقتی خوبه، چقدر خوبه، آنقدر خوبه که دلم نمی خواد هیچ وقت تموم بشه»
گفتم می دانم، می فهمم، و برای همین این همه  اصرار می کنم پیش تراپیست بروی.

گفتم حواست نیست، اما تمام اینها را می گویی و در نهایت می گویی، به او گفتی، تصمیمش را بگیرد که می خواهد باشد یا تمام کند. گفتم انفعال خودت را نمی بینی. نمی بینی که این تو هستی که مانده ای تا «او»، هم اویی که ظلم می کند، تصمیم بگیرد رابطه ادامه یابد یا نه! نمی بینی که این تویی که باید برای نجات خودت تصمیم بگیری. این تویی که باید ببینی رابطه ای که قرار است تو را خوشحال کند، دارد روز به روز بیشتر تو را غمگین می کند.

گفت، می خواهم بروم، از ایران که بروم همه چیز تمام می شود
گفتم این را هم می فهمم، اینکه به جای آنکه خودمان تصمیم بگیریم، می خواهیم معجزه ای اتفاق بیافتد. معجزه ای که خارج از اراده ما، همه چیز را حل کند.

.
.
.
از ماشین که پیاده شد و رفت، دیدم گیجم، و سردرگم و برای چندمین بار ذهنم پرت شده است به اعماق تاریکی و باید تلاش کنم ، برش گردانم.
برای چندمین بار بود، که دوستی، رفیقی، آشنایی و یا مراجعی غریبه، از رابطه پرخشونتش می گفت بی آنکه بداند درون چنین رابطه ای است. بی آنکه بتواند ضعف و ناوتوانی اش را لمس کند. بی آنکه بتواند ترسهایش را ببیند. بی آنکه باور کند مورد خشونت است
در برابر اکثر آنها، فقط به گفتن می فهمم و تلاش برای توضیح وضعیتی که در آن هستند اکتفا می کنم.
اما گاهی دلم می خواهد برایشان فریاد بزنم، من فقط نمی فهمم، من لمس کرده ام، من تمام این دردها، رنجها، و ترسها را لمس کرده ام.
من خوب می دانم، زیرسوال بردن تمام توانایی های یک آدم چقدر به او حس بی ارزش بودن و ناتوان بودن می دهد.
من خوب می دانم، تمام دانش و تخصص یک انسان را به سخره گرفتن، چقدر حس تنفر به همراه دارد.
من خوب می دانم اینکه مدام بخواهی خودت و ارزشهایت را به دیگری اثبات کنی، تا چه حد می تواند خسته کننده باشد.
من خوب می دانم قهر کردن دیگری در برابر هر اعتراضی، و حرف نزندهای طولانی اش، تا چه حد می تواند ترسناک باشد.
من خوب می دانم تحقیر شدن در یک رابطه یعنی چه،
من خوب می دانم، امروز خیلی خوب و عاشق بودن و فردا عذاب دادن یعنی چه،
من خوب می دانم، هر روز به امید معجزه ای نشستن برای اینکه رابطه- بدون اینکه نیاز به انجام کاری از سوی تو باشد- تمام شود، یعنی چه
من رابطه مبتنی بر خشونت روانی را خوب می شناسم.

حداقل می توانم ادعا کنم، در حال حاضر خوب می شناسم، چرا که سالها بودن در چنین رابطه ای، چشمهای آدم را می بنند، کور می شوی انگار، نمی خواهی ببینی چه بلایی بر سرت می آید.
اما من باور دارم، بخش عمده این ندیدن، از ترس است.
ریشه ترسهای ما مختلف است،
یکی نگران از  دست دادن آن دیگری است که از قضا دوستش هم  دارد
یکی می ترسد اگر رابطه را ترک کند، دیگری آسیبی غیرقابل جبران ببیند
یکی احساس دین می کند به آن دیگری
یکی می ترسد که آینده فرزند چه می شود
یکی می ترسد از سوال و حوابهای اطرافیان
یکی از تابوهای اجتماعی
یکی از تنهایی
یکی از غم و غصه مادرش
یکی از خشم پدرش
و این لیست ترسها می تواند به تعداد همه آنهایی که می مانند در یک رابطه پرخشونت و آن را تمام نمی کنند، ادامه پیدا کند.
هرچند نوع این ترسها متفاوت است، هر چند روابط هیچ دو انسانی مانند هم نیستند، هرچند هر فردی، خاص و ویژه است، اما باور کنیم یا نه، الگوی این نوع روابط  تا حد بسیار زیادی، یکسان و مشابه است.
.
.
این روزها خشونت روانی در بسیاری از روابط نقش پررنگی دارد. کاش کمی به جای تلاش بیهوده برای حفظ هر رابطه ای به هرقیمتی، اندکی وقت و انرژی بگذاریم و از یک تراپیست متخصص، برای شناخت خودمان، احساسات و عواطف و افکارمان، و شناخت رابطه ای که در آن به سر می بریم کمک بگیریم.  روبرو شدن با ترسهایمان نیاز به توانمندی و قدرت دارند. ماندن در رابطه پرخشونت، این توانایی را می گیرد. برای دوباره پیدا کردنش باید تلاش کرد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

آموزش کودکانه!

در دو هفته گذشته، دو فیلم ایرانی ویژه کودکان دیدم که این مطلب، مقایسه این دو فیلم است.

۱. من و نگین دات کام
فیلم کاری از حسین قناعت و ساخته سال ۱۳۸۲ است. نقش اصلی فیلم را یک دختر و پسر بازی می کنند. دختربچه فیلم نقشی کاملا فعال در دستگیری دزدان بازی می کند. به پدرش در کار کمک می کند. فکر می کند و نقشه می کشد. علاوه بر آن در بخشی از فیلم دختری هشت ساله که قهرمان موتورسواری بر روی دیوار است به بچه ها کمک میکند. دختری که در فیلم از او به عنوان اولین کودک هشت ساله ای یاد می شود که موفق به گرفتن گواهینامه موتورسواری شده است.
حتی نقش منفی فیلم هم، زن و مردی هستند که زن در آن کاملا نقشی فعالانه دارد و نقشه دزدی را می کشد. و به مراتب از مرد باهوش تر است.


۲. جنجال در عروسی
فیلمی ساخته سید رضا خطیبی در سال ۱۳۹۴ است که اولین فیلم سه بعدی کودکان نیز محسوب می شود. و با تبلیغات بسیار در حال اکران است.
دختران این فیلم به شدت منفعل هستند و تنها نقشی که دارند آن است که در اتاقی که زندانی شده اند عروسک بازی می کنند و آواز می خوانند. تمام بازیگران اصلی پسربچه ها هستند و دختران کاملا نقش زنان در اندرونی را دارند.
نقش اصلی بزرگسال فیلم را هم مردان بازی می کنند و زنان فقط به دنبال آرایش و لباس پوشیدن و غیبت کردن هستند.



تفاوت دو فیلم به وضوح نشان از آن چیزی می دهد که در ۱۰ سال گذشته در ایران رخ داده است. عقب گردی عظیم که در همه جوانب حقوق زنان خودش را به رخ می کشد. عقب گردی که به هیچ عنوان نمی توان آن را اتفاقی دانست.
اعتماد به نفسی که روز به روز بیشتر از دختران گرفته می شود و نقشهای سنتی که هر روز قوی تر و پرصدا تر در رسانه ها تبلیغ می شوند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

خانه سی و پنج سالگی

از تولد سال قبل که گفته بودم «جهنم ۳۴ سالگی» تا کنون، چیزهای زیادی تغییر کرده است. روند تغییرات آنقدر تند و سریع بود که هنوز فرصت تحلیل خوب و صحیح هم شاید کامل دست نداده باشد

اما در ۳۵ سالگی، حالم خوب است. قدمهای بلندی به سمت آرزوهایم که برای فراموش نکردنشان، تلاش کرده بودم، برداشته ام. و امیدوار و دلخوشم به آینده
آینده ای که می دانم روشن یا تاریک بودنش در اختیار خودم خواهد بود. آینده ای که باید برای روشن بودنش تلاش زیادی کنم

این یادداشت، هیچ حرف خاصی ندارد، جز روز نوشتی از تولدم برای خودم تا بماند برای سالهای بعد.

تا یادم باشد. چقدر در این یکسال، سختی و درد کشیدم ، اما از این جایی که هستم راضیم. و  ارام.



تا یادم باشد این خانه را چقدر دوست دارم، تا یادم باشد، روزهایی زیادی در همین خانه گریه امانم را برید، استرس و فشار عصبی بیمارم کرد، اما  چه روزها و لحظات پر از آرامشی را در آن، و فقط در همین چند ماه تجربه کردم.
و تا یادم باشد این گلها و این روز و این شب را.

پنج سال پیش در روز تولدم نوشته بودم :

سه دهه را زود گذراندم.دهه 30 برایم خیلی مهم بود و میخواستم کارهای بزرگی در آن بکنم ونمیدانم شد یا نشد اما میخواهم در دهه 40 آرزوهایی که دیگر نه آنقدر بزرگ هستند و نه آنقدر رویایی ، به واقعیت تبدیل کنم.
میدانم نمی توان سرعت زمان را کم کرد اما میدانم قدر لحظات این دهه را خیلی بیشتر میدانم.

۵ سال گذشته است. سی و پنج ساله شده ام. و مسیر را درست می روم.

پی نوشت: با چهار روز تاخیر از روز تولد نوشتم، اما باید می نوشتم تا ثبت شود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

شما درد نکشیده اید،‌آقای مدیری!


وقتی مهران مدیری با آن خنده تمسخر آمیز و نگاه دلسوزانه به مردی که به همسرش وکالت در طلاق داده است می گوید«ماهیچه هام برام سوخت» و یا به زن می گوید«قول بده اذیتش نکنی»، تمام وجودم پر می شود از خشم، پر می شود از بغض، از درد...

آقای مدیری، من، فقط من به تنهایی، می توانم برای شما زندگی حداقل ۵۰ زن را تعریف کنم که می دانم نداشتن حق طلاق چه بلایی بر سر آنها آورده است. داستانهایی که هرکدامشان برای اینکه شب، چشمهایتان را راحت نبندید و به سوژه تمسخر آمیز برنامه بعدی فکر نکنید، کافی خواهند بود.

زن ۲۲ ساله ای که از همسر نجیب و سر به زیرش کتک می خورد، و هیچکس حرفش را باور نمی کند.

زن ۳۰ ساله ای که همسرش معتاد به داروی روانگردان است و در هربار مصرف او و کودکش را به حد مرگ می زند.

زن ۵۰ ساله ای که با هزار زحمت و از راه خیاطی خرج خودش و فرزندانش را در می آورد، و همسرش هر شب در آغوش زن دیگری به خواب می رود.


زن ۲۶ ساله ای که از پس خیانتهای متعدد همسرش از او متنفر شده است، اما راهی برای رفتن ندارد


زن ۴۰ ساله ای که نگران پسر ۱۲ ساله اش است که این روزها پیش از پیش خودش را سپر بلای مادر می کند تا مورد فحاشی و توهین پدر قرار نگیرد.


زن ۶۰ ساله ای که همسرش را از ابتدا دوست نداشته و به اجبار خانواده تن به ازدواج داده و به خاطر فرزندانشان سوخته و ساخته و حالا که آنها بزرگ شده اند، قصد دارد جدا شود.


زن ۳۴ ساله ای که ۴ سال است حاضر نیست با همسرش زیر یک سقف زندگی کند، و همسرش هم قسم خورده تا زمانی که موهایش رنگ دندانهایش نشود، طلاقش ندهد.

زن ۳۷ ساله ای که عاشق مرد دیگری است و هر روز و شبش با خیال رسیدن به او می گذرد اما هیچ کس برای او حق رفتن قایل نیست
.
.
.



هنوز بگویم آقای مدیری؟ برای من سخت نیست، این لیست می تواند تا ابد ادامه پیدا کند.

هنوز هم می توانید لبخند بزنید و دلتان برای مردان «جوگیری» که وکالت در طلاق به زنانشان می دهند بسوزد؟

شما هرگز زندانی بوده اید؟ هرگز مجبور شده اید هر روز صبح به زندانبانتان لبخند بزنید، صبحانه درست کنید، با لبخند او را راهی کنید؟ شب لباس زیبا بپوشید، آرایش کنید و با زندانبانتان به تخت بروید؟


شما هرگز می دانید، تهمت «زیر سرش بلند شده یعنی چه؟» می دانید بی اغراق، اکثریت زنانی که قصد طلاق گرفتن دارند از سوی همسرانشان با این تهمت روبرو می شوند و بسیاری از آنها، برای فرار از درد تهمت و توهین پا پس می کشند و می مانند در خانه ای که برایشان جهنم است؟

شما هیچکدام این دردها را نکشیده اید! حتی توقع هم ندارم این دردها را شنیده باشید. اگرچه طنز پرداز یک جامعه کارش این است که رنجهای جامعه ش را به تصویر بکشد، اما شما ظاهرا فقط در برابر رنجهای نیمی از مردم جامعه تان خود را مسوول می دانید. انتخاب با شماست. حق شماست که به هر موضوعی که می خواهید بپردازید. اما شما حق ندارید، زن و مردی که مسوولانه راه درست برای زندگیشان انتخاب کرده اند را به سخره بگیرید.
شما حق ندارید، از کسی که مال دزدی خود را پس گرفته است «بپرسید چرا پس گرفته ای؟ فکر می کنی فایده اش چیه؟»
بله آقای مدیری
حق طلاق زنان از آنها دزدیده شده است، نه توسط مردان، که توسط قانون! و حالا که قانون این امکان را به مردان داده است تا آنچه را متعلق به آنها نیست برگرداند، شما حق ندارید، آنها را تمسخر کنید.تشویق کردن پیش کشتان!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

صلح با خودم

وقتی گفتم :« می دونی من اگه امروز بفهمم که سرطان دارم یا هر بیماری دیگری و قراره به زودی بمیرم، ناراحت نمیشم، می دونی چرا؟ چون حس می کنم کاری در زندگیم نبوده که بخوام تجربه کنم و نکرده باشم. من ایده آل ترین حالتی که در ذهنم بوده رو زندگی کردم، گیرم برای مدتی کوتاه، و همین یعنی دیگه آرزویی ندارم.» خودم از حجم ادعایی که داشتم پیش خودم می کردم، ترسیدم. بیشتر فکر کردم . یک روز کامل و به این نتیجه رسیدم دروغ نیست. حداقل الان نیست. شاید در آینده و اگه روزی واقعا در این موقعیت قرار بگیرم نتونم اینطور رفتار کنم اما الان، همین لحظه فکر می کنم، خوشحالم.
میگه : «میدونی آدمهای زیادی می خوان که فقط یه بار بتونن اون جوری که تو الان، راحت و ساده، میگی تو زندگی احساس شادمانی می کنم، احساس خوشبختی کنن و نمی تونن؟»
و من فکر می کنم دلیل این حس، علیرغم مشکلات فعلی زندگیم چیست؟ مشکلاتی که اصلا ساده نیست و دست و پنجه نرم کردن با هرکدامشان گاه انرژی وحشتناکی از من می گیرد.
دلیلش گمانم فقط یک چیز است، من آدم آرمانخواهی هستم اما در عین حال یاد گرفتم از لحظه ها لذت ببرم. می گویم «یاد گرفتم» چرا که واقعا تمرین کردم. تمرین کردم تا رسیدن به هر موفقیت کوچکی را قدر بدانم، تمرین کردم تا توقعم از زندگی بهشت برین نباشد، تمرین کردم تا رنجها و دردها را همان اندازه ای که هستند ببینم. تمرین کردم تا نقش خودم را در شاد بودن یا نبودنم باور کنم. تمرین کردم تا عوامل بیرونی را تنها و تنها موانعی ببینم که می توانم از آنها بگذرم اگر بخواهم. و تمرین کردم تا از خودم، خود خودم مراقبت کنم.

تجربه زندگی کوتاه مدت اروپا، نقش زیادی در نهادینه شدن این تمرینها داشت. گذشته از اینکه از مردم آنجا اموختم عمیق ترین شادیها می تواند برای روییدن گلی در پارک یا برآمدن آفتاب باشد و همه زیبا بودن هوا را به یکدیگر تبریک بگویند، بی هیچ تعارفی. تجربه زندگی در آنجا مسیر زندگی من را واضح کرد. گویی یکبار برای همیشه تکلیفت با خودت و تصمیمهای زندگیت روشن شود و در یک کلام با خودت به صلح برسی.
موج مهاجرت از ایران و رفتن به سوی آنجایی که از هیچکدام از آزارهای محیطی داخلی در آن خبری نخواهد بود، مدتها بود تاثیرش را در ذهن من هم گذاشته بود. این جمله معروف که «هرکی بتونه، یه راهی برای رفتن پیدا می کنه» و دوستان و اطرافیانی که مدام در حال رفتن بودند، من را هم وادار به این کار کرد. وادار یعنی اجبار درونی، انگار که تو هم به دنبال خوشبختی در جای دیگری بگردی و تا زمانی که به آنجا نرفته باشی نمی دانی چقدر خوشبخت خواهی بود.
من رفتم و تنها مدت اندکی طول کشید که برایم مشخص شد، جای من آنجا نیست و خوشبختی و شادی که آنجا هست از آن من نیست.
برگشتم، اما تاثیر این زندگی کوتاه مدت، این انتخاب و این برگشتن تا ابد با من خواهد ماند. من خوش شانس بودم که توانستم آینده ای را که همیشه به عنوان آینده ایده آل میدیدم تجربه کنم و بفهمم ایده آلی وجود ندارد. ایده آل درون خود ماست.
من از وقتی برگشته ام، جامعه ام را با همه کاستی هایش بیشتر دوست دارم. گویی در همان مدت کوتاه اروپا، آینه ای روبریم قرار گرفته بود، صاف و یکدست، که به من فهماند خوشبختی و خوشحالی من کجا و در چه قالبی ممکن است.
و از آن به بعد، من با مردم اطرافم هم مدارایم بیشتر شده و حوصله ام بیشتر و شادی هایم ساده تر و دردهایم کم عمق تر .

ادعای خوشحالی یا خوشبختی یا آرامش، ادعای بزرگی است که باید از آن ترسید؟ نه، به گمانم ادعای بزرگی نیست اگر عادت نکنیم به بزرگ کردن رنجهایمان و تقبیح افراد شاد اطرافمان. شادی حق ماست و غمگین بودن ارزش نیست.

این چند خط را نوشتم به قصد ماندن در این خانه، تا یادم باشد، تنها غمها و رنجهایمان را نباید با دیگران به اشتراک بگذاریم. شاد بودن و لبخندهایمان نیز می توانند تکثیر شوند. هرچند شاید چند روز دیگر، یا حتی چند ساعت دیگر، خبری از این حس نباشد. اما مهم این لحظه است، لحظه به صلح رسیدن با خودت و دنیای اطرافت.