اگرچه هنوز کامنت گذاشتن روی پست قبلی ادامه دارد ولی به توصیه بسیاری از دوستان تصمیم گرفتم دوباره بنویسم.
بسیاری از کسانی که اهل اینترنت و بازدید از وبلاگها و سایتهای مختلف هستند می داند معمولا دو گروه عمده به طور مرتب در حال نوشتن هستند : گروهی که به شدت مذهبی هستند و گروهی دیگر که هیچگونه اعتقادات مذهبی ندارند.در این میان من گروه زیادی از دوستانی را میشناسم که نمی توان انها را در هیچ کدام از این دسته ها جا داد.سخن گفتن از عقاید و افکار این دسته خیلی سخت است. از یک سو متهم میشویم به اینکه این چه مذهب و دینی است که شما به آن اعتقاد دارید و از سوی دسته دیگر به اینکه هنوز سنتی هستید و اعمالتان بر اساس سنتهاست.اما من می خواهم از این گروه سخن بگویم چون معتقدم شنیدن این حرفها شاید سبب شود تا اولا کمی بیشتر اطرافیانمان را بشناسیم و ثانیا سخت تر قضاوتشان کنیم.
قبل از شروع مطلب اصلی دو نکته را هم خاطر نشان می کنم:
1.من زن هستم پس قاعدتا از دیدگاه یک زن صحبت می کنم.
2.از انجا که پایه بسیاری از صجبتهایی که می خواهم بگویم احساسات هستند می دانم که خیلی با عقاید سخت مذهبی و یا غیر مذهبی هماهنگ نمی شوند.
.
.
.بسیاری معتقدند اگر ما اینقدر زیاد تغییر کرده ایم به این دلیل است که از ابتدا اعتقادات مذهبی محکمی نداشته ایم.من و امثال من عمدتا در خانواده های مذهبی بزرگ شده ایم که نه به شکل سنتی بلکه با یک دیدگاه کاملا فکری اعتقاداشان را انتخاب کرده اند.و به همین دلیل به ما هم آموحته بودند که نه از روی عادت و سنت که با فکر و تعقل دینمان را انتخاب کنیم.و ما هم سعی کرده بودیم اینگونه فکر کنیم.اما در این میان بسیاری عوامل دیگر سهیم شدند در شکل گیری اعتقدات ما.
من در مدرسه ای مذهبی درس خوانده ام.مدرسه ای که هر هفته 5شنبه ها در آن زیارت عاشورا برگذار میشد.و من با شوق بسیار در این مراسم شرکت می کردم(دوستانی که در پست قبل کامنت گذاشته اند ان روزها را خوب به حاطر دارند و اشتباه می کنند اگر فکر می کنند من آنها را از یادم رفته است).در طول 4 سال دبیرستان من و دوستانم 3 بار به مناطق عملیاتی جنوب رفتیم.بهترین خاطرات من از یک اردوی دبیرستانی از آن روزهاست.اما در ان سقرها حجم عظیمی از احساسات لطیف دوره نوجوانی ما را به کار می گرفتند تا باور کنیم آن سالهای جنگ بهترین سالهای ایران بوده است.کار تا جایی پیش رفته بود که ما از جنگ منتفر نبودیم.عاشق آن شده بودیم.حسرت می خوردیم و گاهی در دلمان آرزو می کردیم دوباره جنگی به پا شود تا ما فرصت شهید شدن پیدا کنیم.نمی خواهم بگویم نباید به یاد شهدا بود که قطعا هر کسی که برای دفاع از میهنش می جنگد و کشته می شود ارزش والایی دارد .اما به آموختند اگر تار مویی از روسری زنی بیرون باشد بی حرمتی به خون شهداست.که اگر دنبال روی فلان دیگاه سیاسی هستی چگونه می خواهی در روی خانواده شهدا بنگری.می خواهم بگویم شهدا ابزاری شده بودند برای کنترل ما.
می دانید زندگی می کردیم با زندگی این شهدا و خانوادهایشان.من بسیاری از احساسات زیبای مذهبی خود را مدیون همین تفکرات بوده ام.اما می خواهم بگویم آموخته بودیم در گدشته زندگی کنیم.اموخته بودیم آینده ما در گرو حسرت گذشته خوردن است.(سالها بعد در یافتم از جمله ابزارهای بنیادگرایی در تمام تفکرات همین ساختن یک گذشته رویایی است)
ما در این مدرسه آموخته بودیم اولا تعریفی که از اسلام به ما ارائه میشود صحیحترین تعریف است(و این تعریف کاملا آمیحته بود با دیدگاههای سیاسی خاص)هرکسی که غیر از این فکر می کند قطعا اشتباه می کند و مستحق ارشاد کردن است.و ما حق داریم او را نصیجت کنیم و حق داریم درباره او قضاوت کنیم.دوستان ناشناس من که در پست قبل کامنت گذاشته اند به خوبی این روزها را به یاد دارند.ما هیچگاه نیاموختیم به گونه دیگری فکر کنیم.هیچگاه نخواستیم اندیشه مخالفی را بررسی کنیم.و هیچ گاه نیاموختیم به عقاید دیگران احترام بگذاریم.مذهبمان علیرغم اینکه تصور می کردیم بر پایه تفکر مبتنی است خیلی بیشتر تحت تاثیر احساسات مذهبی قرار گرفته بود که هر روز به بهانه های گوناگون در معرض انها بودیم:یک روز زیارت عاشورا و روضه های همراه آن،یک روز سفرهای جنوب،یک روز دیدار با مقامات بالای سیاسی و مذهبی.یک روز با شرکت در راهپیمایی های گوناگون و .....
آن روزها اعتقاد داشتم به آنچه بودم.ایمان داشتم که من صحیحترین تفکر را دارم.....ولی دوستان من،16-17 ساله بودیم ما آنروزها...در اوج احساسات و به دور از تفکر.پس عوض شدن عقاید ان دوران به معنی سست بودنشان نیست.به این معنی است که باید متناسب با سن پیش رفت.متناسب با افزایش آگاهی و دانش تغییر کرد...
دانشگاه اولین فرصت رویارویی جوانان مشابه من با عقاید مخالف بود(که البته برای من بازهم این شانس خیلی کم شد چون وارد دانشگاه مذهبی شدم)..اما کم کم دیدگاههای دیگر را هم دیدیم...کم کم شنیدیم که می توان به گونه دیگری هم مذهبی بود...که لازم نیست در حسرت گذشته باشیم تا مذهبی خوانده شویم....لازم نیست پیرو فلان دیدگاه سیاسی باشیم تا مذهبی باشیم....که لازم نیست همه و همه یک جور بیاندیشیم...
پس شک کردیم(و البته به ما آموخته بودند که شک مرحله بسیار خوبی است . انسان را در دیدگاههایش محکمتر می کند مشروط بر انکه به جای اول برگردید.... و من نمی دانم چرا هرگز نپرسیدیم چنین شکی به چه کار می آید.)..
بسیاری از ما می ترسیدیم از شک کردن...میترسیدیم از اینکه این شک سبب شود تا اعتقادتمان از دستمان برود(در کامنتهای پست قبل باز هم این نکته را زیاد می بینید)...
بسیاری (من و امثال من)اما پذیرفتیم که دوباره بازنگری کنیم...پذیرفتیم که اندیشه هایمان بر پایه احساس بوده است...پذیرفتیم که خداوند به ما قدرت تعقل داده است پس باید بیاندیشیم ....و تغییرات از همین جا شروع شد...
پی نوشت1:همیشه از نوشتن پستهای طولانی که از حوصله خواننده خارج است فرار کرده ام .پس ادامه این مطالب را در پستهای بعدی می نویسم.
پی نوشت 2:در خصوص پست قبل :دوستان حجاب فقط بخشی از اعتقادات مذهبی است و نه همه آن.فقط به هزاران دلیل که من معتقدم عمده آن دلایل مردسالارانه است،از اهمیت بیشتری بر خوردار است.
پی نوشت 3 :پراکنده گویی هایم را ببخشید ...منظم سخن گفتن از تغییرات بسیاری که در سالهای طولانی اتفاق افتاده اند خیلی سخت است.
بسیاری از کسانی که اهل اینترنت و بازدید از وبلاگها و سایتهای مختلف هستند می داند معمولا دو گروه عمده به طور مرتب در حال نوشتن هستند : گروهی که به شدت مذهبی هستند و گروهی دیگر که هیچگونه اعتقادات مذهبی ندارند.در این میان من گروه زیادی از دوستانی را میشناسم که نمی توان انها را در هیچ کدام از این دسته ها جا داد.سخن گفتن از عقاید و افکار این دسته خیلی سخت است. از یک سو متهم میشویم به اینکه این چه مذهب و دینی است که شما به آن اعتقاد دارید و از سوی دسته دیگر به اینکه هنوز سنتی هستید و اعمالتان بر اساس سنتهاست.اما من می خواهم از این گروه سخن بگویم چون معتقدم شنیدن این حرفها شاید سبب شود تا اولا کمی بیشتر اطرافیانمان را بشناسیم و ثانیا سخت تر قضاوتشان کنیم.
قبل از شروع مطلب اصلی دو نکته را هم خاطر نشان می کنم:
1.من زن هستم پس قاعدتا از دیدگاه یک زن صحبت می کنم.
2.از انجا که پایه بسیاری از صجبتهایی که می خواهم بگویم احساسات هستند می دانم که خیلی با عقاید سخت مذهبی و یا غیر مذهبی هماهنگ نمی شوند.
.
.
.بسیاری معتقدند اگر ما اینقدر زیاد تغییر کرده ایم به این دلیل است که از ابتدا اعتقادات مذهبی محکمی نداشته ایم.من و امثال من عمدتا در خانواده های مذهبی بزرگ شده ایم که نه به شکل سنتی بلکه با یک دیدگاه کاملا فکری اعتقاداشان را انتخاب کرده اند.و به همین دلیل به ما هم آموحته بودند که نه از روی عادت و سنت که با فکر و تعقل دینمان را انتخاب کنیم.و ما هم سعی کرده بودیم اینگونه فکر کنیم.اما در این میان بسیاری عوامل دیگر سهیم شدند در شکل گیری اعتقدات ما.
من در مدرسه ای مذهبی درس خوانده ام.مدرسه ای که هر هفته 5شنبه ها در آن زیارت عاشورا برگذار میشد.و من با شوق بسیار در این مراسم شرکت می کردم(دوستانی که در پست قبل کامنت گذاشته اند ان روزها را خوب به حاطر دارند و اشتباه می کنند اگر فکر می کنند من آنها را از یادم رفته است).در طول 4 سال دبیرستان من و دوستانم 3 بار به مناطق عملیاتی جنوب رفتیم.بهترین خاطرات من از یک اردوی دبیرستانی از آن روزهاست.اما در ان سقرها حجم عظیمی از احساسات لطیف دوره نوجوانی ما را به کار می گرفتند تا باور کنیم آن سالهای جنگ بهترین سالهای ایران بوده است.کار تا جایی پیش رفته بود که ما از جنگ منتفر نبودیم.عاشق آن شده بودیم.حسرت می خوردیم و گاهی در دلمان آرزو می کردیم دوباره جنگی به پا شود تا ما فرصت شهید شدن پیدا کنیم.نمی خواهم بگویم نباید به یاد شهدا بود که قطعا هر کسی که برای دفاع از میهنش می جنگد و کشته می شود ارزش والایی دارد .اما به آموختند اگر تار مویی از روسری زنی بیرون باشد بی حرمتی به خون شهداست.که اگر دنبال روی فلان دیگاه سیاسی هستی چگونه می خواهی در روی خانواده شهدا بنگری.می خواهم بگویم شهدا ابزاری شده بودند برای کنترل ما.
می دانید زندگی می کردیم با زندگی این شهدا و خانوادهایشان.من بسیاری از احساسات زیبای مذهبی خود را مدیون همین تفکرات بوده ام.اما می خواهم بگویم آموخته بودیم در گدشته زندگی کنیم.اموخته بودیم آینده ما در گرو حسرت گذشته خوردن است.(سالها بعد در یافتم از جمله ابزارهای بنیادگرایی در تمام تفکرات همین ساختن یک گذشته رویایی است)
ما در این مدرسه آموخته بودیم اولا تعریفی که از اسلام به ما ارائه میشود صحیحترین تعریف است(و این تعریف کاملا آمیحته بود با دیدگاههای سیاسی خاص)هرکسی که غیر از این فکر می کند قطعا اشتباه می کند و مستحق ارشاد کردن است.و ما حق داریم او را نصیجت کنیم و حق داریم درباره او قضاوت کنیم.دوستان ناشناس من که در پست قبل کامنت گذاشته اند به خوبی این روزها را به یاد دارند.ما هیچگاه نیاموختیم به گونه دیگری فکر کنیم.هیچگاه نخواستیم اندیشه مخالفی را بررسی کنیم.و هیچ گاه نیاموختیم به عقاید دیگران احترام بگذاریم.مذهبمان علیرغم اینکه تصور می کردیم بر پایه تفکر مبتنی است خیلی بیشتر تحت تاثیر احساسات مذهبی قرار گرفته بود که هر روز به بهانه های گوناگون در معرض انها بودیم:یک روز زیارت عاشورا و روضه های همراه آن،یک روز سفرهای جنوب،یک روز دیدار با مقامات بالای سیاسی و مذهبی.یک روز با شرکت در راهپیمایی های گوناگون و .....
آن روزها اعتقاد داشتم به آنچه بودم.ایمان داشتم که من صحیحترین تفکر را دارم.....ولی دوستان من،16-17 ساله بودیم ما آنروزها...در اوج احساسات و به دور از تفکر.پس عوض شدن عقاید ان دوران به معنی سست بودنشان نیست.به این معنی است که باید متناسب با سن پیش رفت.متناسب با افزایش آگاهی و دانش تغییر کرد...
دانشگاه اولین فرصت رویارویی جوانان مشابه من با عقاید مخالف بود(که البته برای من بازهم این شانس خیلی کم شد چون وارد دانشگاه مذهبی شدم)..اما کم کم دیدگاههای دیگر را هم دیدیم...کم کم شنیدیم که می توان به گونه دیگری هم مذهبی بود...که لازم نیست در حسرت گذشته باشیم تا مذهبی خوانده شویم....لازم نیست پیرو فلان دیدگاه سیاسی باشیم تا مذهبی باشیم....که لازم نیست همه و همه یک جور بیاندیشیم...
پس شک کردیم(و البته به ما آموخته بودند که شک مرحله بسیار خوبی است . انسان را در دیدگاههایش محکمتر می کند مشروط بر انکه به جای اول برگردید.... و من نمی دانم چرا هرگز نپرسیدیم چنین شکی به چه کار می آید.)..
بسیاری از ما می ترسیدیم از شک کردن...میترسیدیم از اینکه این شک سبب شود تا اعتقادتمان از دستمان برود(در کامنتهای پست قبل باز هم این نکته را زیاد می بینید)...
بسیاری (من و امثال من)اما پذیرفتیم که دوباره بازنگری کنیم...پذیرفتیم که اندیشه هایمان بر پایه احساس بوده است...پذیرفتیم که خداوند به ما قدرت تعقل داده است پس باید بیاندیشیم ....و تغییرات از همین جا شروع شد...
پی نوشت1:همیشه از نوشتن پستهای طولانی که از حوصله خواننده خارج است فرار کرده ام .پس ادامه این مطالب را در پستهای بعدی می نویسم.
پی نوشت 2:در خصوص پست قبل :دوستان حجاب فقط بخشی از اعتقادات مذهبی است و نه همه آن.فقط به هزاران دلیل که من معتقدم عمده آن دلایل مردسالارانه است،از اهمیت بیشتری بر خوردار است.
پی نوشت 3 :پراکنده گویی هایم را ببخشید ...منظم سخن گفتن از تغییرات بسیاری که در سالهای طولانی اتفاق افتاده اند خیلی سخت است.