۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

پایه های سستی که ترمیم شدند-1

اگرچه هنوز کامنت گذاشتن روی پست قبلی ادامه دارد ولی به توصیه بسیاری از دوستان تصمیم گرفتم دوباره بنویسم.
بسیاری از کسانی که اهل اینترنت و بازدید از وبلاگها و سایتهای مختلف هستند می داند معمولا دو گروه عمده به طور مرتب در حال نوشتن هستند : گروهی که به شدت مذهبی هستند و گروهی دیگر که هیچگونه اعتقادات مذهبی ندارند.در این میان من گروه زیادی از دوستانی را میشناسم که نمی توان انها را در هیچ کدام از این دسته ها جا داد.سخن گفتن از عقاید و افکار این دسته خیلی سخت است. از یک سو متهم میشویم به اینکه این چه مذهب و دینی است که شما به آن اعتقاد دارید و از سوی دسته دیگر به اینکه هنوز سنتی هستید و اعمالتان بر اساس سنتهاست.اما من می خواهم از این گروه سخن بگویم چون معتقدم شنیدن این حرفها شاید سبب شود تا اولا کمی بیشتر اطرافیانمان را بشناسیم و ثانیا سخت تر قضاوتشان کنیم.
قبل از شروع مطلب اصلی دو نکته را هم خاطر نشان می کنم:
1.من زن هستم پس قاعدتا از دیدگاه یک زن صحبت می کنم.
2.از انجا که پایه بسیاری از صجبتهایی که می خواهم بگویم احساسات هستند می دانم که خیلی با عقاید سخت مذهبی و یا غیر مذهبی هماهنگ نمی شوند.
.
.
.بسیاری معتقدند اگر ما اینقدر زیاد تغییر کرده ایم به این دلیل است که از ابتدا اعتقادات مذهبی محکمی نداشته ایم.من و امثال من عمدتا در خانواده های مذهبی بزرگ شده ایم که نه به شکل سنتی بلکه با یک دیدگاه کاملا فکری اعتقاداشان را انتخاب کرده اند.و به همین دلیل به ما هم آموحته بودند که نه از روی عادت و سنت که با فکر و تعقل دینمان را انتخاب کنیم.و ما هم سعی کرده بودیم اینگونه فکر کنیم.اما در این میان بسیاری عوامل دیگر سهیم شدند در شکل گیری اعتقدات ما.
من در مدرسه ای مذهبی درس خوانده ام.مدرسه ای که هر هفته 5شنبه ها در آن زیارت عاشورا برگذار میشد.و من با شوق بسیار در این مراسم شرکت می کردم(دوستانی که در پست قبل کامنت گذاشته اند ان روزها را خوب به حاطر دارند و اشتباه می کنند اگر فکر می کنند من آنها را از یادم رفته است).در طول 4 سال دبیرستان من و دوستانم 3 بار به مناطق عملیاتی جنوب رفتیم.بهترین خاطرات من از یک اردوی دبیرستانی از آن روزهاست.اما در ان سقرها حجم عظیمی از احساسات لطیف دوره نوجوانی ما را به کار می گرفتند تا باور کنیم آن سالهای جنگ بهترین سالهای ایران بوده است.کار تا جایی پیش رفته بود که ما از جنگ منتفر نبودیم.عاشق آن شده بودیم.حسرت می خوردیم و گاهی در دلمان آرزو می کردیم دوباره جنگی به پا شود تا ما فرصت شهید شدن پیدا کنیم.نمی خواهم بگویم نباید به یاد شهدا بود که قطعا هر کسی که برای دفاع از میهنش می جنگد و کشته می شود ارزش والایی دارد .اما به آموختند اگر تار مویی از روسری زنی بیرون باشد بی حرمتی به خون شهداست.که اگر دنبال روی فلان دیگاه سیاسی هستی چگونه می خواهی در روی خانواده شهدا بنگری.می خواهم بگویم شهدا ابزاری شده بودند برای کنترل ما.
می دانید زندگی می کردیم با زندگی این شهدا و خانوادهایشان.من بسیاری از احساسات زیبای مذهبی خود را مدیون همین تفکرات بوده ام.اما می خواهم بگویم آموخته بودیم در گدشته زندگی کنیم.اموخته بودیم آینده ما در گرو حسرت گذشته خوردن است.(سالها بعد در یافتم از جمله ابزارهای بنیادگرایی در تمام تفکرات همین ساختن یک گذشته رویایی است)
ما در این مدرسه آموخته بودیم اولا تعریفی که از اسلام به ما ارائه میشود صحیحترین تعریف است(و این تعریف کاملا آمیحته بود با دیدگاههای سیاسی خاص)هرکسی که غیر از این فکر می کند قطعا اشتباه می کند و مستحق ارشاد کردن است.و ما حق داریم او را نصیجت کنیم و حق داریم درباره او قضاوت کنیم.دوستان ناشناس من که در پست قبل کامنت گذاشته اند به خوبی این روزها را به یاد دارند.ما هیچگاه نیاموختیم به گونه دیگری فکر کنیم.هیچگاه نخواستیم اندیشه مخالفی را بررسی کنیم.و هیچ گاه نیاموختیم به عقاید دیگران احترام بگذاریم.مذهبمان علیرغم اینکه تصور می کردیم بر پایه تفکر مبتنی است خیلی بیشتر تحت تاثیر احساسات مذهبی قرار گرفته بود که هر روز به بهانه های گوناگون در معرض انها بودیم:یک روز زیارت عاشورا و روضه های همراه آن،یک روز سفرهای جنوب،یک روز دیدار با مقامات بالای سیاسی و مذهبی.یک روز با شرکت در راهپیمایی های گوناگون و .....
آن روزها اعتقاد داشتم به آنچه بودم.ایمان داشتم که من صحیحترین تفکر را دارم.....ولی دوستان من،16-17 ساله بودیم ما آنروزها...در اوج احساسات و به دور از تفکر.پس عوض شدن عقاید ان دوران به معنی سست بودنشان نیست.به این معنی است که باید متناسب با سن پیش رفت.متناسب با افزایش آگاهی و دانش تغییر کرد...
دانشگاه اولین فرصت رویارویی جوانان مشابه من با عقاید مخالف بود(که البته برای من بازهم این شانس خیلی کم شد چون وارد دانشگاه مذهبی شدم)..اما کم کم دیدگاههای دیگر را هم دیدیم...کم کم شنیدیم که می توان به گونه دیگری هم مذهبی بود...که لازم نیست در حسرت گذشته باشیم تا مذهبی خوانده شویم....لازم نیست پیرو فلان دیدگاه سیاسی باشیم تا مذهبی باشیم....که لازم نیست همه و همه یک جور بیاندیشیم...
پس شک کردیم(و البته به ما آموخته بودند که شک مرحله بسیار خوبی است . انسان را در دیدگاههایش محکمتر می کند مشروط بر انکه به جای اول برگردید.... و من نمی دانم چرا هرگز نپرسیدیم چنین شکی به چه کار می آید.)..
بسیاری از ما می ترسیدیم از شک کردن...میترسیدیم از اینکه این شک سبب شود تا اعتقادتمان از دستمان برود(در کامنتهای پست قبل باز هم این نکته را زیاد می بینید)...
بسیاری (من و امثال من)اما پذیرفتیم که دوباره بازنگری کنیم...پذیرفتیم که اندیشه هایمان بر پایه احساس بوده است...پذیرفتیم که خداوند به ما قدرت تعقل داده است پس باید بیاندیشیم ....و تغییرات از همین جا شروع شد...
پی نوشت1:همیشه از نوشتن پستهای طولانی که از حوصله خواننده خارج است فرار کرده ام .پس ادامه این مطالب را در پستهای بعدی می نویسم.
پی نوشت 2:در خصوص پست قبل :دوستان حجاب فقط بخشی از اعتقادات مذهبی است و نه همه آن.فقط به هزاران دلیل که من معتقدم عمده آن دلایل مردسالارانه است،از اهمیت بیشتری بر خوردار است.
پی نوشت 3 :پراکنده گویی هایم را ببخشید ...منظم سخن گفتن از تغییرات بسیاری که در سالهای طولانی اتفاق افتاده اند خیلی سخت است.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

چرا چادر نپوشیدم..

از 9 سالگی چادر می پوشیدم .نه اجباری در کار بود و نه تهدید و یا تشویقی.یاد گرفته بودم که اینگونه بودن یعنی درست بودن.می خواستم که جادر بپوشم.حتی زمانی که در اوج کودکی مرا وادار کرد زود بزرگ شوم.ذره ای شک نکردم.کودکی بودم که از شبیه بودن به مادرش لذت می برد.کودکی که از بزرگ شدن لذت می برد.از اینکه پسران اطرافش را وادار می ساخت از او فاصله بگیرند خشنود بود.و نمی دانستم برای بزرگ شدن همیشه وقت هست...کودکی اما بر نمی گردد.لذت پریدن از یک بلندی،لذت سرسره بازی بدون هر مانعی ،لذت جیغ کشیدن و فریاد شادی سر دادن،لذت هم بازی شدن با جنس مخالف و کل کل کردن،لذت پیچیدن باد در موهایم،....لذت بزرگ نشدن دیگر بر نمی گردد.
آنروزها و سالهای بعد از آن تا جوانی همیشه به اینکه چادر می پوشیدم افتخار می کردم.حس می کردم سختیهای زیادی را تحمل می می کنم تا بر عقیده ای درست ثابت قدم بمانم.و قطعا اجری عظیم در انتظار من است.آن روزها خودم را برتر می دانستم از دخترانی که حجاب نداشتند،خود را مستحق برترین تشویقها می دانستم و البته در فضای دبیرستان و تا حدی دانشگاهی که من درس می خواندم این تشویقها را دریافت می کردم.پس راضی بودم.
اما بزرگ شدم....
اول از همه دریافتم انسانها برابرند.هیچ کس حق ندارد به دلیل عقیده اش بر دیگری برتر باشد.همانگونه که من حق دارم حجاب کامل داشته باشم دیگری حق دارد هیچ حجابی نداشته باشد.پس از مخالفان حجاب اجباری شدم.
بعد از مدتی دیدم تعداد چادری های تهران اینقدر کم شده است که من در یک محیط کاملا مشخص می شوم.دیدم بیشتر دیده می شوم علریغم اینکه قرار بود حجاب مانعی باشد برای این امر.
کم کم دریافتم خودم را گول می زنم که می گویم چادر هیچ سختی ندارد.زمانی که با چادرباید فرزندم را بغل می کردم و با دست دیگر ساک او را می گرفتم...زمانی که در هوای بارانی یا برفی باید مراقب می بودم تا چادرم گلی و کثیف نشود.زمانی که در دادگاهها به جای اینکه مرا به چشم وکیل ببینند به عنوان زنی دیده میشدم که برای طلاق آمده است.
همه همه سبب شد تا تردید کنم.که این همه عذاب برای چیست؟تردید کردم که به گفته چه کسی برترین حجاب چادر است،چرا باید مشکی بپوشم؟چرا باید خود را از پوشیدن مانتو ها و روسریهای رنگارنگ محروم کنم؟
اما یک دلیل مهم دیگر هم بود چادر را نماد یک تفکر خاص سیاسی می دیدم که از انتساب به آنن فرار می کردم.چادر دیگر برای من معنیش حجاب حضرت زهرا نبود که به کدام دلیل تاریخی می توان ثابت کرد ایشان اینگونه می پوشیده اند،چادر برای من شده بود نمادی که عده ای با این هدف که طرفدارانشان را در سطح جامعه به رخ بکشند آنرا تبلیغ می کردند و من قطعا با آنها فاصله داشتم.
پس دیگر نپوشیدم.علیرغم تمام سختیهایی که یک زن بعد از 16 سال پوشیدن چادر در تمام محیط های اطرافش به آن دچار می شود ....نپوشیدم.قضاوتها شروع شد:عده ای گفتند کافر شده؛ عده ای دیگر اینکه چقدر سست عنصر است که تحت تاثیر عده ای دیگر قرار گرفته و و و ....من اما نشنیدم چون به دست بودن کارم اعتقاد داشتم.
زمان گذشته از آن روز هم ،و من باز هم تغییر کرده ام .من می اندیشم که چرا سختی داشتن حجاب باید برای من باشد تا مردی به گناه نیوفتد،چرا من باید از زیبا پوشیدن محروم باشم به دلیل اینکه مردی که می تواند هرگونه می خواهد لباس بپوشد فکر خطایی نکند؟چرا من نباید وزش باد را در موهایم احساس کنم؟چرا باید در اوج گرما با چند لایه لباس احساس خفگی کنم در حالیکه مردان حتی مذهبی می توانند با یک تیشرت نازک از هوا لذت ببرند؟چرا این همه محدودیت برای من باید باشد؟
می دانید دیگر شعار عفاف و پاکی و اینکه زن مروارید در صدف است برای من هیچ معنی ندارند.اینها همگی ابزارهایی هستند که مردان جامعه برای تحمیل عقایدشان به خورد ما داده اند تا احساس رضایت کنیم از این همه محدودیت.تا خودمان بخواهیم که اینگونه باشیم.و زنان دیگر را هم تشویق کنیم.
در تمام سالهایی که چادر می پوشیدم به خود حق می دادم دیگران را دعوت کنم به داشتن حجاب و برای نداشتن حجاب مناسب به آنها تذکر دهم.اما الان می دانم عقیده من به اسلام و به مذهبم متعلق به من است. هیچ کس نمی تواند از رابطه من با خدایم سوال کند.معتقدم شخصی ترین رابطه رابطه انسان است با خدا که هیچکس را حق پرسیدن از آن نیست.پس دیگر هیچ وقت از کسی نپرسیدم. و عقیده خودم را برای کسی توضیح ندادم.علیرغم اینکه قبلا با صدای رسا از چادر داشتن دفاع می کردم، اما از نداشتنش حرف نزدم.سکوت کرده بودم در برابر چشمان پرسشگر بسیاری از اطرافیانم. اما امروز وقتی دوستی پس از گذشت 3 سال از من چرایی این کار را پرسید و البته کاملا در مورد من و عقایدم قضاوت کرد،به این نتیجه رسیدم که باید می گفتم. نه برای اینکه از خودمم دفاع کنم که قطعا دیگر هیچ اعتقادی به این کار ندارم،بلکه فقط برای اینکه شاید دیگران هم اندکی به فکر فرو بروند و حداقل دیگر کسی را به خاطر عقیده اش مواخذه نکنند.
پی نوشت:جالب شد در مورد موضوعی که فکر می کردم هرگز درباره اش حرف نخواهم زد طولانی ترین پست وبلاگم رو نوشتم.(البته احتمالا)
پی نوشت 2: جالبتر شد،دیروز مصادف بود با تاریخ کشف حجاب رسمی توسط رضا خان.!!

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

دختران و انکار نیاز

حتما شما هم مانند من نوشته های زیادی را چه رو نت چه در مچلات و جاهای دیگر خوانده اید که در آنها دخترها به شدت از مردی که در اکثر موارد دوست پسر شان است ناراحت بوده اند به دلیل اینکه او تقاضای س.ک.س داشته است.اگر هم نخوانده باشید حتما از این موارد زیاد شنیده اید.دخترها معمولا در این موارد واکنشهای شدیدی نشان می دهند و تا مرز به هم زدن رابطه پیش می روند.اگرچه گروهی دیگر هم به دلیل علاقه زیاد خواسته پارتنرشان را می پذیرند اما این موضوع کاملا بر خلاف میلشان است.در هر حال آنچه مهم است این است که در این ماجرا دختران تمایلی به روابط جنسی ندارند حال واکنششان در برابر خواسته طرف مقابل می تواند متفاوت باشد.آنچه برای من سوال ایجاد کرده است این است که چرا هیچگاه از زبان پسری نمی شنویم که دوست دخترش خواستار افزایش رابطه بوده؟(باز هم مهم نیست واکنش آن مرد چیست)آیا مجموعه این موارد به ما می گوید دخترها تمایلی به رابطه خاص فیزیکی ندارند؟قطعا اینگونه نیست.به نظر من آنچه در میان دختران ما به شدت رواج دارد ترس از بیان این نیاز است.آنچه به نام شرم به ما آموخته اند مانع می شود از احساسات واقعی مان سخن بگوییم.
می پذیرم در جامعه ای مثل ایران هنوز بکارت دختر از اهمیت زیادی برخوردار است ،اما اگر هم دختران ما به این دلیل تمایلی به داشتن رابطه نداشته باشند می توانند طرف مقابل را محکوم نکنند.حداقل آنکه می توانند از تمایل خود سخن بگویند اما موانع گوناگون را هم در نظر بگیرند.آنچه را من درک نمی کنم این است که چرا در برخورد با پیشنهاد طرف مقابل به سرعت قضاوت می کنیم که او از ابتدا فقط قصدش سوءاستفاده بوده است.چرا نمی پذیریم قطعا این نوع رابطه بخشی از یک رابطه واقعی است.بخشی که نمی توان انکارش کرد اما هرکسی بنابر اعتقادات مذهبی،اخلاقی و عرفی خود می تواند آن را مدیریت کند.
تصورم بر این است که دختران جامعه ما علیرغم بسیاری آگاهی ها،هنوز هم رابطه جنسی را حق خود نمی دانند ،یااز بیان و مطالبه این حق شرم می کنند و یا حتی کسی را که آن را می طلبد فردی کثیف و بی اخلاق می شناسند.و این نگاه قطعا به سلامت روابط دختران و پسران جامعه ما لطمه می زند.آنها همچنان مانند بسیاری از مادران و مادربزگان ما س.ک.س را وظیفه ای می دانند که باید در قبال همسرشان ایفا کنند.وظیفه ای که نقش آنها در آن کاملا انفعالی است.در نتیجه از همان ابتدا خود هرگز آنرا مطالبه نمی کنند و اگر هم طرف مقابل خواستار آن شد قطعا انسان پلیدی است که مستحق بدترین قضاوتها است.
دختران ایرانی هنوز بسیاری از جقوقشان را نمی شناسند،در نتیجه آنها را مطالبه نمی کنند (به هزاران دلیل:شرم و حیا،ترس از قضاوت،ترس از دست دادن حمایتها، و.....)و متاسفانه گاهی این حقوق جزء حقوق ابتدایی و نیازهای غریزی است.
پی نوشت:در این مطلب از دختران ایرانی نوشتم و قطعا به این معنی نیست که پسران در نحوه طرح مطالباتشان یا میزان آنها و یا پذیرش خواست خود و طرف مقابلشان دچار مشکل نیستند.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

سکوت راز می سازد

این روزها پرمی شوم از احساسات گوناگون،از آمدنها و رفتن هایی که گویی خواب بوده اند،از گفتنها و شنیدن هایی که گویی اتفاق نیافتاده اند.از هق هق ها و قهقه هایی که بی صدا بوده اند و و و . و من از هیچ کدامشان نمی توانم بنویسم.حسهای زشت و زیبای این روزهایم را باید مثل زنان دیگر در درونم حفظ کنم تا بشوند رازی که احتمالا هیچگاه نخواهم توانست از آنها سخن بگویم.نمی دانم مردان چقدر مجبور می شوند از اتفاقات کوچک زندگیشان که گاهی زیبا هستند و گاهی زشت راز بسازند اما می دانم زندگی تمام زنان پر می شود از رازهایی که می توانستند خیلی راحت راز نباشند اما ما زنها هزاران دلیل برای مسکوت ماندنشان پیدا می کنیم و از همه مهمتر می ترسیم که قضاوت شویم.می ترسیم از آنچه مخاطب ما از شنیدن احساساتمان خواهد گفت و یا خواهد اندیشید.ترس بدی است ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن از سوی کسانی که هیچگاه تمام زوایای یک موضوع را نمی دانند که حتی اگر هم بدانند باز هم "تو" نیستند و نمی توانند مانند تو فکر کنند و عمل کنند.
نوجوان که بودم تصورم بر این بود که هرکسی باید در زندگی رازهایی داشته باشد رازهایی که فقط مال او باشد و عمدا می خواستم که حرفهایم نگفته باقی بماند اما الان که فکر می کنم می بینم فرار می کنم از هرچه قرار است تبدیل به راز بشود.دوست دارم فریاد بزنم تمام احساستم را.تمام شادی ها و غمهایم را ولی...گویی مجبور میشوی ...بی آنکه بخواهی مجبورت می کنند به سکوت.
کاش اینهمه مانع وجود نداشت و آنگاه من چقدر حرف برای گفتن داشتم.
پی نوشت: یک چیز را می دانم روزی خواهم گفت از این روزها.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

29 سال تمام شد ...

امروز 29 سال از زندگی من گذشت و من وارد 30مین سال زندگی شدم. به خوبی تولد 19 سالگیم را به یاد دارم که اصلا برایم مهم نبود که الان 19 ساله شدم بلکه مهم این بود که یک سال به 20 سالگی نزدیکتر شده بودم و این یعنی شوق؛هیجان و انتظار برای گذشت این 1 سال و رسیدن به 20 سالگی.سالهای 20 تا 27 برای من به معنی اوج جوانی و شادابی بود.سالهایی که همیشه فکر می کردم قادر به انجام هر کاری هستم.اما آن سالها با نگرانی و استرسهای مختلفی گذشت از آزمونها و امتحانات گوناگون گرفته تا آغاز زندگی مشترک و مادر شدن و بعد هم ورود به بازار کار.تمام اینها اجازه ندادند تا آنگونه که در رویاها و آرزوهایم این سالها را پرورانده بودم اتفاق بیافتد.و اکنون 29 ساله شده ام.و امروز هم بیش از آنکه به 29 ساله شدن فکر کنم به تولد 30 سالگی می اندیشم و اینکه چقدر به دهه 40 زندگی نزدیک شده ام.پیشتر وقتی به 30 سالگی می اندیشیدم برایم با میانسالی همراه بود و تصور یک زندگی آرام و بی فراز و نشیب و به دور از هرگونه هیجان.تصورم بر این بود که دیگر احساس جوانی از بین رفته و من مانند بسیاری از زنها در این سالها اینقدر درگیر زندگی شده ام که خودم را کاملا فراموش کرده ام.اما اکنون که بسیار به این دوران نزدیک شده ام می بینم به شدت احساس پر انرژِی بودن می کنم.احساس سرزندگی و شادابی ...نمی دانم در 29 سالگی می توان رفتارهای 19سالگی را داشت یا نه اما من رویاهای 19 سالگی را در این سالها قابل دسترس تر می بینم. و این گاهی مرا بسیار شاد می کند و گاهی مرا به شدت می ترساند.
پی نوشت : چقدر تصورات و آرزوهامان با واقعیت تفاوت دارند.
پی نوشت2:همیشه فکر می کردم بیشترین تغییرات تا 25 سالگی در زندگی آدمها اتفاق می افتد اما تغییرات من در این 2 ساله به مراتب از بقیه سالها بیشتر بوده است.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

"غیرت"،خشونت آشنا

به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان می خواهم از خشونتی سحن بگویم که شاید کمتر از آن گفته ایم:خشونت روانی
مصادیق خشونت روانی از سایر اشکال خشونت بسیار گسترده تر است:بی توجهی،خیانت،بی احترامی؛بی مسولیتی،کنترل ارتباطات اعمم از موبایل،تلفن،ایمیل و ..،ممانعت از دیدار دوستان و فامیل،ممانعت از خروج از منزل،و بسیاری موارد دیگر.
خشونت روانی برای امثال ما که میزانی از تحصیلات دانشگاهی را داریم،اهل اینترنت و دنیای مجازی هستیم بسیار آشناتر از خشونت های دیگر است.بسیاری از ما با این خشونتها بزرگ شده ایم و آنقدر خو گرفته ایم که آنها را مصداق خشونت نمی دانیم.
چند دختر وقتی پدرشان از آنها می پرسند" کجا بودی" یا "با کی حرف می زدی " می داند موضوع خشونت واقع شده است.این دختران به این حساسیتهای پدرانه عادت کرده اند.اینها را طبیعی و از خصوصیات پدرانه می دانند.این دختران بعد از ازدواج هم به شکلی کاملا طبیعی از حساسیتهای همسرانشان مبنی بر اینکه بدون هماهنگی و اجازه از خانه خارج نشوند،ادامه تحصیل ندهند یا با دوستان و اقوام رفت و آمد نکنند صحبت می کنند و آنرا را نشانه توجه همسرانشان می دانند.می خواهم بگویم آنچه در ذهن تمامی ما آنقدر ریشه دارد که آن را طبیعی می دانیم یعنی "غیرت"یکی از مصادیق بارز خشونت است.غیرت قطعا جزء طبیعت مردانه نیست که اگر بود باید در میان مردان کشورهای پیشرفته هم وجود می داشت پس اگر قوانین پیشرفته آن کشورها موفق به کنترل حسادت شدید و اجساس مالکیت مردان شده است حتما اگر ما هم بخواهیم می توانیم با آن مقابله کنیم.به غیرتمندی همسران و پدران و برادرانمان افتخار نکنیم.آنرا امتیاز ندانیم.و بدانیم احساس خشم ، غم ، یا نگرانی که پس از مواجهه با غیرتمندی مردان اطرافمان دچارش می شویم به دلیل این است که قربانی خشونت شده ایم .هرچند که این خشونت جسمی نباشد.باور کنیم زخمهای حشونت روانی بسیار دیرتر از خشونتهای جسمی درمان می شوند.و تازه بعد از درمان هم همیشه با ما می مانند.
پی نوشت:اولین قدم برای مبارزه با خشونت این است که مصادیق آنرا بشناسیم، به آن عادت نکنیم و خواهان تغییرش باشیم.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

غرور مردانه-شرم زنانه

دیروز بی-بی-سی یه گزارش درباره تفاوتهای مغز زنان و مردان نشان می داد که فوق العاده بود.پیشنهاد می دم حتما ببینید.
اما یه چیز جالب این بود که زمانی که محققین می خواستم در مورد تمایل جنسی زنان و مردان آمار بگیرند و برای این کار به سطج جامغه رفته بودند و پرسشنامه پر کرده بودند نتیجه این شده بود که مردها یه طور میانگین با13نفر ارتباط داشته اند و زنها با 7 نفر.!!!اما از انجا که این نتیجه این سوال را به دنبال داشت که این پس این مردان با چه کسانی ارتباط داشته اند،آنها پرسشنامه را به شکل آنلاین قرار داده بودند و از مردم خواسته بودند تا آن را به شکل ناشناس پر کنند و همچنین در مورد چند نفر هم از دستگاه دروغ سنج استفاده کرده بودند.نتیچه این شد که زنان و مردان تمایلات جنسی نزدیک به هم دارند و تعداد افرادی که با آنها ارتباط داشته اند تفاوت چندانی ندارد.
این موضوع به نطر من نشان می دهد حتی در جامعه پیشرفته ای مانند انگلیس،هنوز داشتن روابط زیاد برای مردان یک قدرت محسوب می شود و برای همین در این زمینه بزرگنمایی می کنند اما در مرود زنان این موضوع هنوز هم پسندیده نیست و آنها ترجیح می دهند روابط خود را کمتر از آنچه هست نشان دهند.
پی نوشت:بی-بی-سی فارسی-یکشنبه شب-ساعت 12.لینکشو پیدا کردم می ذارم حتما