۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

آموزش کودکانه!

در دو هفته گذشته، دو فیلم ایرانی ویژه کودکان دیدم که این مطلب، مقایسه این دو فیلم است.

۱. من و نگین دات کام
فیلم کاری از حسین قناعت و ساخته سال ۱۳۸۲ است. نقش اصلی فیلم را یک دختر و پسر بازی می کنند. دختربچه فیلم نقشی کاملا فعال در دستگیری دزدان بازی می کند. به پدرش در کار کمک می کند. فکر می کند و نقشه می کشد. علاوه بر آن در بخشی از فیلم دختری هشت ساله که قهرمان موتورسواری بر روی دیوار است به بچه ها کمک میکند. دختری که در فیلم از او به عنوان اولین کودک هشت ساله ای یاد می شود که موفق به گرفتن گواهینامه موتورسواری شده است.
حتی نقش منفی فیلم هم، زن و مردی هستند که زن در آن کاملا نقشی فعالانه دارد و نقشه دزدی را می کشد. و به مراتب از مرد باهوش تر است.


۲. جنجال در عروسی
فیلمی ساخته سید رضا خطیبی در سال ۱۳۹۴ است که اولین فیلم سه بعدی کودکان نیز محسوب می شود. و با تبلیغات بسیار در حال اکران است.
دختران این فیلم به شدت منفعل هستند و تنها نقشی که دارند آن است که در اتاقی که زندانی شده اند عروسک بازی می کنند و آواز می خوانند. تمام بازیگران اصلی پسربچه ها هستند و دختران کاملا نقش زنان در اندرونی را دارند.
نقش اصلی بزرگسال فیلم را هم مردان بازی می کنند و زنان فقط به دنبال آرایش و لباس پوشیدن و غیبت کردن هستند.



تفاوت دو فیلم به وضوح نشان از آن چیزی می دهد که در ۱۰ سال گذشته در ایران رخ داده است. عقب گردی عظیم که در همه جوانب حقوق زنان خودش را به رخ می کشد. عقب گردی که به هیچ عنوان نمی توان آن را اتفاقی دانست.
اعتماد به نفسی که روز به روز بیشتر از دختران گرفته می شود و نقشهای سنتی که هر روز قوی تر و پرصدا تر در رسانه ها تبلیغ می شوند.

۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

خانه سی و پنج سالگی

از تولد سال قبل که گفته بودم «جهنم ۳۴ سالگی» تا کنون، چیزهای زیادی تغییر کرده است. روند تغییرات آنقدر تند و سریع بود که هنوز فرصت تحلیل خوب و صحیح هم شاید کامل دست نداده باشد

اما در ۳۵ سالگی، حالم خوب است. قدمهای بلندی به سمت آرزوهایم که برای فراموش نکردنشان، تلاش کرده بودم، برداشته ام. و امیدوار و دلخوشم به آینده
آینده ای که می دانم روشن یا تاریک بودنش در اختیار خودم خواهد بود. آینده ای که باید برای روشن بودنش تلاش زیادی کنم

این یادداشت، هیچ حرف خاصی ندارد، جز روز نوشتی از تولدم برای خودم تا بماند برای سالهای بعد.

تا یادم باشد. چقدر در این یکسال، سختی و درد کشیدم ، اما از این جایی که هستم راضیم. و  ارام.



تا یادم باشد این خانه را چقدر دوست دارم، تا یادم باشد، روزهایی زیادی در همین خانه گریه امانم را برید، استرس و فشار عصبی بیمارم کرد، اما  چه روزها و لحظات پر از آرامشی را در آن، و فقط در همین چند ماه تجربه کردم.
و تا یادم باشد این گلها و این روز و این شب را.

پنج سال پیش در روز تولدم نوشته بودم :

سه دهه را زود گذراندم.دهه 30 برایم خیلی مهم بود و میخواستم کارهای بزرگی در آن بکنم ونمیدانم شد یا نشد اما میخواهم در دهه 40 آرزوهایی که دیگر نه آنقدر بزرگ هستند و نه آنقدر رویایی ، به واقعیت تبدیل کنم.
میدانم نمی توان سرعت زمان را کم کرد اما میدانم قدر لحظات این دهه را خیلی بیشتر میدانم.

۵ سال گذشته است. سی و پنج ساله شده ام. و مسیر را درست می روم.

پی نوشت: با چهار روز تاخیر از روز تولد نوشتم، اما باید می نوشتم تا ثبت شود. 

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

شما درد نکشیده اید،‌آقای مدیری!


وقتی مهران مدیری با آن خنده تمسخر آمیز و نگاه دلسوزانه به مردی که به همسرش وکالت در طلاق داده است می گوید«ماهیچه هام برام سوخت» و یا به زن می گوید«قول بده اذیتش نکنی»، تمام وجودم پر می شود از خشم، پر می شود از بغض، از درد...

آقای مدیری، من، فقط من به تنهایی، می توانم برای شما زندگی حداقل ۵۰ زن را تعریف کنم که می دانم نداشتن حق طلاق چه بلایی بر سر آنها آورده است. داستانهایی که هرکدامشان برای اینکه شب، چشمهایتان را راحت نبندید و به سوژه تمسخر آمیز برنامه بعدی فکر نکنید، کافی خواهند بود.

زن ۲۲ ساله ای که از همسر نجیب و سر به زیرش کتک می خورد، و هیچکس حرفش را باور نمی کند.

زن ۳۰ ساله ای که همسرش معتاد به داروی روانگردان است و در هربار مصرف او و کودکش را به حد مرگ می زند.

زن ۵۰ ساله ای که با هزار زحمت و از راه خیاطی خرج خودش و فرزندانش را در می آورد، و همسرش هر شب در آغوش زن دیگری به خواب می رود.


زن ۲۶ ساله ای که از پس خیانتهای متعدد همسرش از او متنفر شده است، اما راهی برای رفتن ندارد


زن ۴۰ ساله ای که نگران پسر ۱۲ ساله اش است که این روزها پیش از پیش خودش را سپر بلای مادر می کند تا مورد فحاشی و توهین پدر قرار نگیرد.


زن ۶۰ ساله ای که همسرش را از ابتدا دوست نداشته و به اجبار خانواده تن به ازدواج داده و به خاطر فرزندانشان سوخته و ساخته و حالا که آنها بزرگ شده اند، قصد دارد جدا شود.


زن ۳۴ ساله ای که ۴ سال است حاضر نیست با همسرش زیر یک سقف زندگی کند، و همسرش هم قسم خورده تا زمانی که موهایش رنگ دندانهایش نشود، طلاقش ندهد.

زن ۳۷ ساله ای که عاشق مرد دیگری است و هر روز و شبش با خیال رسیدن به او می گذرد اما هیچ کس برای او حق رفتن قایل نیست
.
.
.



هنوز بگویم آقای مدیری؟ برای من سخت نیست، این لیست می تواند تا ابد ادامه پیدا کند.

هنوز هم می توانید لبخند بزنید و دلتان برای مردان «جوگیری» که وکالت در طلاق به زنانشان می دهند بسوزد؟

شما هرگز زندانی بوده اید؟ هرگز مجبور شده اید هر روز صبح به زندانبانتان لبخند بزنید، صبحانه درست کنید، با لبخند او را راهی کنید؟ شب لباس زیبا بپوشید، آرایش کنید و با زندانبانتان به تخت بروید؟


شما هرگز می دانید، تهمت «زیر سرش بلند شده یعنی چه؟» می دانید بی اغراق، اکثریت زنانی که قصد طلاق گرفتن دارند از سوی همسرانشان با این تهمت روبرو می شوند و بسیاری از آنها، برای فرار از درد تهمت و توهین پا پس می کشند و می مانند در خانه ای که برایشان جهنم است؟

شما هیچکدام این دردها را نکشیده اید! حتی توقع هم ندارم این دردها را شنیده باشید. اگرچه طنز پرداز یک جامعه کارش این است که رنجهای جامعه ش را به تصویر بکشد، اما شما ظاهرا فقط در برابر رنجهای نیمی از مردم جامعه تان خود را مسوول می دانید. انتخاب با شماست. حق شماست که به هر موضوعی که می خواهید بپردازید. اما شما حق ندارید، زن و مردی که مسوولانه راه درست برای زندگیشان انتخاب کرده اند را به سخره بگیرید.
شما حق ندارید، از کسی که مال دزدی خود را پس گرفته است «بپرسید چرا پس گرفته ای؟ فکر می کنی فایده اش چیه؟»
بله آقای مدیری
حق طلاق زنان از آنها دزدیده شده است، نه توسط مردان، که توسط قانون! و حالا که قانون این امکان را به مردان داده است تا آنچه را متعلق به آنها نیست برگرداند، شما حق ندارید، آنها را تمسخر کنید.تشویق کردن پیش کشتان!

۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

صلح با خودم

وقتی گفتم :« می دونی من اگه امروز بفهمم که سرطان دارم یا هر بیماری دیگری و قراره به زودی بمیرم، ناراحت نمیشم، می دونی چرا؟ چون حس می کنم کاری در زندگیم نبوده که بخوام تجربه کنم و نکرده باشم. من ایده آل ترین حالتی که در ذهنم بوده رو زندگی کردم، گیرم برای مدتی کوتاه، و همین یعنی دیگه آرزویی ندارم.» خودم از حجم ادعایی که داشتم پیش خودم می کردم، ترسیدم. بیشتر فکر کردم . یک روز کامل و به این نتیجه رسیدم دروغ نیست. حداقل الان نیست. شاید در آینده و اگه روزی واقعا در این موقعیت قرار بگیرم نتونم اینطور رفتار کنم اما الان، همین لحظه فکر می کنم، خوشحالم.
میگه : «میدونی آدمهای زیادی می خوان که فقط یه بار بتونن اون جوری که تو الان، راحت و ساده، میگی تو زندگی احساس شادمانی می کنم، احساس خوشبختی کنن و نمی تونن؟»
و من فکر می کنم دلیل این حس، علیرغم مشکلات فعلی زندگیم چیست؟ مشکلاتی که اصلا ساده نیست و دست و پنجه نرم کردن با هرکدامشان گاه انرژی وحشتناکی از من می گیرد.
دلیلش گمانم فقط یک چیز است، من آدم آرمانخواهی هستم اما در عین حال یاد گرفتم از لحظه ها لذت ببرم. می گویم «یاد گرفتم» چرا که واقعا تمرین کردم. تمرین کردم تا رسیدن به هر موفقیت کوچکی را قدر بدانم، تمرین کردم تا توقعم از زندگی بهشت برین نباشد، تمرین کردم تا رنجها و دردها را همان اندازه ای که هستند ببینم. تمرین کردم تا نقش خودم را در شاد بودن یا نبودنم باور کنم. تمرین کردم تا عوامل بیرونی را تنها و تنها موانعی ببینم که می توانم از آنها بگذرم اگر بخواهم. و تمرین کردم تا از خودم، خود خودم مراقبت کنم.

تجربه زندگی کوتاه مدت اروپا، نقش زیادی در نهادینه شدن این تمرینها داشت. گذشته از اینکه از مردم آنجا اموختم عمیق ترین شادیها می تواند برای روییدن گلی در پارک یا برآمدن آفتاب باشد و همه زیبا بودن هوا را به یکدیگر تبریک بگویند، بی هیچ تعارفی. تجربه زندگی در آنجا مسیر زندگی من را واضح کرد. گویی یکبار برای همیشه تکلیفت با خودت و تصمیمهای زندگیت روشن شود و در یک کلام با خودت به صلح برسی.
موج مهاجرت از ایران و رفتن به سوی آنجایی که از هیچکدام از آزارهای محیطی داخلی در آن خبری نخواهد بود، مدتها بود تاثیرش را در ذهن من هم گذاشته بود. این جمله معروف که «هرکی بتونه، یه راهی برای رفتن پیدا می کنه» و دوستان و اطرافیانی که مدام در حال رفتن بودند، من را هم وادار به این کار کرد. وادار یعنی اجبار درونی، انگار که تو هم به دنبال خوشبختی در جای دیگری بگردی و تا زمانی که به آنجا نرفته باشی نمی دانی چقدر خوشبخت خواهی بود.
من رفتم و تنها مدت اندکی طول کشید که برایم مشخص شد، جای من آنجا نیست و خوشبختی و شادی که آنجا هست از آن من نیست.
برگشتم، اما تاثیر این زندگی کوتاه مدت، این انتخاب و این برگشتن تا ابد با من خواهد ماند. من خوش شانس بودم که توانستم آینده ای را که همیشه به عنوان آینده ایده آل میدیدم تجربه کنم و بفهمم ایده آلی وجود ندارد. ایده آل درون خود ماست.
من از وقتی برگشته ام، جامعه ام را با همه کاستی هایش بیشتر دوست دارم. گویی در همان مدت کوتاه اروپا، آینه ای روبریم قرار گرفته بود، صاف و یکدست، که به من فهماند خوشبختی و خوشحالی من کجا و در چه قالبی ممکن است.
و از آن به بعد، من با مردم اطرافم هم مدارایم بیشتر شده و حوصله ام بیشتر و شادی هایم ساده تر و دردهایم کم عمق تر .

ادعای خوشحالی یا خوشبختی یا آرامش، ادعای بزرگی است که باید از آن ترسید؟ نه، به گمانم ادعای بزرگی نیست اگر عادت نکنیم به بزرگ کردن رنجهایمان و تقبیح افراد شاد اطرافمان. شادی حق ماست و غمگین بودن ارزش نیست.

این چند خط را نوشتم به قصد ماندن در این خانه، تا یادم باشد، تنها غمها و رنجهایمان را نباید با دیگران به اشتراک بگذاریم. شاد بودن و لبخندهایمان نیز می توانند تکثیر شوند. هرچند شاید چند روز دیگر، یا حتی چند ساعت دیگر، خبری از این حس نباشد. اما مهم این لحظه است، لحظه به صلح رسیدن با خودت و دنیای اطرافت.




۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

من دختر بدی نیستم؟


-به حد مرگ کتکم میزنه، آخرین بار جوری که به خاطر بیماری آسم، نمی تونستم نفس بکشم. آهان، راستی، دفعه قبل جوری بود که مچ دستم شکست و کلی درمان کردم ولی هنوز هم مشکل داره... ولی میدونین، خیلی دوستم داره، بعدش میشینه زار میزنه، همش میگه منو ببخش، نمی دونم چرا اینجوری میشم. فکر کنم دست خودش نیست..
+شکایت کردی؟
- نه، آخه التماس میکرد نرم پلیس، من خب...احساساتی میشم. یه چیز دیگه هم هست. منم تندی می کنم گاهی، مامانش میگه اصلا قبل از ازدواج همچین رفتارهایی نداشته، اصلا دست بزن نداشته، میگه حتما من یه کاری می کنم که اینجوری میشه...راست میگه فکر کنم...به نظرتون من مریضم؟ دختر بدی هستم من؟ کار بدی می کنم؟
قرار بود با هم بریم سفر...تنها رفت نامرد...قرار بود منم ببره...
نمیدونین وقتی مهربونه چجوریه، چقدر محبت میکنه و دوستم داره...


===========


پوستری در منع خشونت خانگی
پایین پوستر نوشته شده:
«بیایید خشونت پنهان را محکوم کنیم».

نزدیک به دو ساعت پیوسته حرف زد، خشم و بغض همزمان تمام بدنم را فراگرفته بود. قلبم از رنجی که دخترک که هنوز به در دهه سی زندگی اش بود، فشرده شده بود. برایش از چرخه خشونت گفتم، برایش گفتم که تنها او نیست که این تجربه را دارد، برایش از زنان زیادی که شرایط مشابه او را داشته اند گفتم. و چند بار تاکید کردم:«تو اگر بدترین زن دنیا هم باشی، هیچکس،هیچکس،هیچکس حق ندارد تو را کتک بزند، تورا شکنجه بدهد»
خیره نگاهم می کرد و باز تکرار می کرد :‌«یعنی مشکل از من نیست؟ یعنی من دختر بدی نیستم؟»
حالش بد بود
آنقدر بد که نمی دانست وقتی به او می گویم «خوشحالم که با او به سفر نرفته ای، چون اصلا قابل پیش بینی نبود چه اتفاقی می افتاد» دارم از چه خطری حرف می زنم.
حالش آنقدر بد بود، که نمی دانست چه تناقضی در میان جملاتش وجود دارد، تنفر و عشق همزمان به شکنجه گر موج می زد در کلمه کلمه اش.

در جلسه برایش از مشاور مطمینی که میشناختم وقت گرفتم و گفتم پیگیری می کنم که حتما برود.
به خانواده اش هشدار دادم و آنها هم گفتند که دیگر موضوع را باور کرده اند. و نخواهند گذاشت به سادگی بگذرد.

نمی دانم از دفتر که رفت، به چه فکر می کرد. اما من حالم از شنیدن درد و رنج زنی ۲۹ ساله که کارشناس ارشد یکی از بهترین دانشگاه ها بود و همچنان خودش را محق می دانست در کتکهایی که می خورد، بد بود، خیلی بد. 

==========
این روزها از خشونت علیه زنان زیاد می گوییم، ۲۵ نوامبر است و روزی است که همه ما در آن امید به محو کامل انواع خشونت را تکرار می کنیم. این روزها زیاد از اشکال کمتر شناخته شده خشونت علیه زنان می گوییم، از خشونت کلامی، خشونت روانی، خشونت اقتصادی...اما می خواهم بگویم، خشونت حاد فیزیکی همچنان همین نزدیکی است. باور کنیم خشونت فقط مربوط به سالهای گذشته، یا مربوط به سطح فرهنگی یا اجتماعی روبه پایین جامعه نیست. 
هنوز دختران جوان ما که تنها یکسال از ازدواجشان گذشته است، از همسران تحصیلکرده و در ظاهرا با شعور و با فرهنگشان کتک می خورند. کتک به همان شکلی که ما از فیلمهای فارسی دهه ۴۰ در ذهن داریم. 

۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

اعتماد به نفس از دست رفته!

امروز در جلسه دادرسی  طرف مقابل ما در پرونده، دو وکیل داشت، یک خانم وکیل و یک آقای وکیل که همسر بودند.
جلسه رسیدگی، تقریبا یک‌ساعتی طول کشید و در طول این مدت به وضوح مشخص شد که خانم وکیل اطلاعات حقوقی دقیق تر، رفتار حرفه ای بهتر و نفوذ کلام بیشتری داشت. اما کمتر از ده دقیقه حرف زد.
در مقابل اما، آقای وکیل به شدت هوچی و بی ادب و بی سواد بود، و سه برابر همسرش در دادگاه صحبت کرد.

موکلم بیرون دادگاه به من گفت، من واقعا اگر قرار بود، بین این دو وکیل با یکی قرارداد ببندم، خانم را انتخاب میکردم و «حتی دلم می خواست برم و بهش بگم حیف نیست پرونده رو میسپاری دست این آقا»
==================
دوستی چند روز پیش از بیماری ناگهانی فرزندش می گفت و اینکه وقتی کودکش را به بیمارستان منتقل کرده است و در آنجا باید میان اینکه همان لحظه عمل جراحی بر روی کودکش صورت گیرد و یا اینکه به بیمارستان بهتری منتقلش کند، تصمیم می گرفته است، در نهایت تصمیم را به پدر واگذار کرده، زیرا می خواسته، عواقب آن تصمیم بر عهده او نباشد. می گفت:‌«هرجوری فکر کردم دیدم نمی تونم از پس بازخواست های بعدیش (حالا هر اتفاقی که بیوفته) بربیام»
=================
سال دوم دانشگاه که بودم، تست روانشناسی از ما گرفتند که نتیجه اش را به شکل خصوصی برای هر دانشجویی توضیح می دادند. مشاوری که با من جلسه گذاشته بود، نموداری را به من نشان داد که همه آن نزدیک به خط تعادل حرکت می کرد، به جز نقطه ای که یکباره سر به فلک کشیده بود. آن نقطه اعتماد به نفس من بود که به قول خانم مشاور، به مرز غرور (اگر درست یادم مانده باشد) نزدیک می شد.
همان سالها من ازدواج کردم. با مردی که معتقد بودم به دلیل اینکه فقط اندکی از من بزرگتر است، و تجربه کار کردن دارد، حتما بیشتر از من می داند.
الان که به آن سالها نگاه می کنم، می بینم حتی در ابراز نظرهای بسیار ساده در مورد موضوعات اجتماعی یا سیاسی اطرافم، از خودم نظری نداشتم. و هر حرفی می زدم، نظر و خواست او بود.
فقط گذشت یکی دوسال کافی بود، تا مرد با اعتماد به نفس کنار من، تمام اعتماد به نفس من را بگیرد. و سالهای زیادی طول کشید تا من تلاش کنم آنچه را از دست داده بودم، دوباره بسازم.
من از همراه زندگیم در بسیاری از موارد هم متخصص تر بودم، هم تجربه بیشتری داشتم، اما کار به جایی رسیده بود که حتی در امور حقوقی که حیطه کاملا تخصصی خودم بود نیز، نمی توانستم به راحتی تصمیم بگیرم و اگر به نوعی تبعات تصمیمم به زندگی مشترک برمی گشت ترجیح می دادم تصمیم گیرنده نهایی من نباشم.
=======================


حق با موکل من بود و من داشتم به اعتماد به نفس از دست رفته زنان متخصصی فکر می کردم که علیرغم دانش و تجربه کافی، در برابر همسرانش اجازه ابراز عقیده به خودشان نمی دهند.
زنانی که به صرف زن بودن، جامعه از کودکی به آنها می آموزد، بلند حرف نزنید، نخندید، در خیابان ندوید، و در سالهای جوانی و متاهلی از آنها می خواهد به عنوان زن خوب فرمانبر پارسا به همسرتان احترام بگذارید، و به حرف او گوش دهید.
شاید عجیب باشد و باورش دردناک، اما بسیاری از ما معتقدیم «بهرحال یه چیزی بیشتر از ما می فهمه، بیشتر از ما تجربه داره، بیشتر از ما کار کرده، بیشتر از ما با ارباب رجوع سروکله زده، بیشتر از ما با مشتری قرار بسته» و هزاران توجیه دیگر. اما تمام این توجیهات برای آن است که ما در درون خودمان، به سختی می توانیم به تمام دانش، تجربه، و تخصص خود اعتماد کنیم.
و از آن مهمتر، اینها توجیهاتی است برا فرار ما از ترسمان. ما باور نمی کنیم که تحت خشونت روانی هستیم. خشونتی که برای اشتباهات ما در تصمیم گیری ، مجازاتی بیش از آنچه باید باشد در نظر گرفته است. مجازاتی که به صرف زن بودن نثارمان می شود : «دیدی گفتم اینطوری میشه؟» «واقعا از پس یه کار ساده هم برنمیای؟» «گفتم که بذار خودم انجام بدم» «همیشه خرابکاری می کنی»

همه افراد اشتباه می کنند، هم انسانها بابت اشتباهاتشان تاوان می دهند، و همه آنها از این اشتباهات درس می گیرند و توانمند می شوند.
بیاییم از اشتباه کردن نترسیم، از بازخواست شدن نه تنها نترسیم بلکه اجازه آن را به کسی ندهیم. ما حق داریم اشتباه کنیم و از اشتباهاتمان درس بگیریم.



۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

فروشنده

«فروشنده» برای من یک فیلم عالی بود از اصغر فرهادی که نمی تواند عالی نسازد. و مثل همیشه سراغ تابوهای جامعه نرود و به ظریف‌ترین شکل ممکن طعنه نزد به دردها و رنجها و به سخره نگیرد تابوها را و به چالش نکشد تمام قضاوتهایمان را.
فیلم به زیبایی به ما نشان می دهد آن «زنی که ناجور بوده» یا «رفت و آمدهای زیاد» داشته، زنی است از جنس معمولی، زنی که فرزندی دارد که دوستش دارد، نامه های خصوصی احتمالا رمانتیک دارد که یعنی عاشق می شود، و مردانی هم عاشق او می شوند. زنی درست شبیه همان زنی که در تاتر«مرگ یک فروشنده» فرزندی خردسال دارد که از اینکه نقش فاحشه را بازی می کند خشنود به نظر نمی رسد و نگران نگاهها و حرفهای اطرافیان است.
فیلم به ما نشان می دهد «مشتری ها» ی آن زن هم عجیب و غریب نیستند. همین دوست ، همکار یا پدر یا برادر ما می‌توانند باشند.

در یک کلام «فروشنده» به ما یاداوری می کند همه ما می توانیم خریدار یا فروشنده باشیم. و هر خریدار یا فروشنده ای از سیاره دیگری نیامده است، از جنس خود ماست. و باز قضاوتهایمان را که سریع و راحت نثار دیگران می کنیم به چالش می کشد.

در طول فیلم توقع داشتم زوج روشنفکر فرهادی خیلی سریع از مشاوره روانشناسی کمک بگیرند، یا توقع داشتم بی‌آنکه تردید کنند به سراغ نهادهای قضایی بروند،یا می خواستم  همدلی بیشتری از «عماد» در برابر «رعنا» شاهد باشم، اما مطمین نیستم این موارد فیلم را شعارزده نمی کرد، زیرا که آدمهای «روشنفکر» زیادی را دیده ام که نه به روانشناس و مشاور اعتقادی دارند و نه قانون و دادگستری را محل «داد» ستانی می دانند. زوجهای عاشق بسیاری را دیده ام که اگرچه زندگی مدرنی دارند و به اصطلاح اهل اندیشه اند، اما پای «ناموس» که میان باشد غیرتشان زندگی مدرن نمی‌شناسد. خوب که فکر می کنم می‌بینم فیلم فرهادی اتفاقا به خوبی «واقعیت» رفتار امثال رعنا و عماد را تصویر می کند.


«فروشنده» اما باعث شد سوالی که بارها و بارها از خودم پرسیده بودم دوباره روبرویم قرار بگیرد:
«تجاوز یا تعرض جنسی» چرا تا این حد دردآور است؟ آیا این درد ناشی از نفس خود عمل است یا ناشی از تابوهای اجتماعی حول این اتفاق؟ چرا یک قربانی تعرض یا تجاوز جنسی آرزو می کند «کاش سرش محکمتر به لبه دیوار می خورد»؟ چه دردی در این اتفاق نهفته است که باعث می شود قربانی مرگ را به زندگی ترجیح دهد؟

این سوال برای این نیست که بخواهم درد ناشی عمل جنسی اجباری را کم اهمیت جلوه دهم. اما گمان می کنم واکنش اطرافیان و جامعه به چنین وقایعی سبب شده است تا قربانی در چنین شرایطی دردی به مراتب وحشتناک تر از آنچه وجود دارد را تجربه کند.
واضحتر بخواهم بگویم، زنی را تصور کنید که در یک خیابان خلوت در شب، گرفتار زورگیری می شود که برای دزدیدن کیف و وسایلش، ده ضربه چاقو به او وارد می سازد. ضرباتی عمیق که خونریزی شدیدی به همراه دارند. استخوان یک دست و یک پای زن هم شکسته می‌شود. زن سه ساعت بعد توسط مردم اطراف نجات پیدا می کند. احتمال بسیار کمی وجود دارد که شما از چنین زنی بشنوید کاش مرده بودم و چنین درد وحشتناکی را تحمل نمی کردم. آیا میزان درد جسمانی چنین ضرباتی از میزان درد جسمانی یک رابطه جنسی ناخواسته کمتر است؟ قطعا نیست. آیا مدت زمانی که این زن چنین دردی را تحمل کرده است کمتر از مدت زمان یک رابطه جنسی ناخواسته است؟ بسیار بعید است.
پس چرا زن قربانی خشونت جنسی تا این حد آروزی مرگ می کند؟

هر دو اتفاق تعرض به جسم یک آدم است. اما تعرض جنسی به اعتقاد اکثر ما، تعرض به حریم خصوصی و یا تعرض به روان را نیز در پی دارد. به تصور من در همان اتفاق قبلی هم تعرض به حریم خصوصی و تعرض به روح نیز رخ داده است. قربانی آن سرقت هم تا مدتها از لحاظ روحی آسیب زیادی را متحل می‌شود و حریم خصوصی و امنیتش را نقض شده می‌بیند. آما عمق فاجعه زمانی است که تعرض جنسی رخ داده باشد.
نقش تابوهای اجتماعی در اینجاست که پررنگ می شود. ناپاکی و پلیدی که در اثر رابطه جنسی به زن نسبت داده می شده است آنقدر نهادینه شده است که حتی زمانی که زنی ناخواسته مورد تعرض قرار می گیرد، باز هم حس ناپاکی را هم خودش دارد و هم اطرافیان به او القا می کنند. این حس کثیف بودن، ناپاکی و پلیدی چنان در عمق جان ما نشسته که باعث می شود در زمان تعرض جنسی  و بعد از آن دردی غیرواقعی تر از آنچه باید را تجربه کنیم. دری که اگر عمل فی نفسه مد نظر بود و تمام کلیشه های اخلاقی اطراف آن حذف می شدند، نهایتا یک درد جسمانی قابل تحمل بود که می توانستیم مانند چند ضربه چاقو از آن یاد کنیم.