۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

خانه بخت کجاست؟

خبری که دیروز پخش شد از برگزاری جشن ازدواج دانش آموزی در یکی از شهرستانهای استان هرمزگان می گفت که با هدف تسهیل امر ازدواج مطابق با آداب و فرهنگ ایرانی اسلامی اجرا شده است!
تیتر خبر امروز اما تکذیبیه آن خبر بود و در آن آمده بود، مراسم مورد اشاره جشن ازدواج نبوده است، بلکه همایشی بوده است برای دانش آموزان متاهل مقطع متوسطه دوم که به اشتباه! جشن ازدواج خوانده شده است.




من اما به این می اندیشم که آیا این تکذیبیه چیزی را عوض می کند؟ این جشن جشن ازدواج نبوده است. جشنی برای مزدوجین بوده است. جشنی برای ۵۰ دانش آموز شهرستان ۳۷ هزارنفری پارسیان  و خانواده هایشان!

....
و من به پنجاه زندگی می اندیشم.
به پنجاه نفر-زندگی خاموش شده
به پنجاه نفر-آرزوی فراموش شده
به پنجاه نفر-رویای کشته شده شده

چه آنهایشان که از کودکی خواب لباس عروس می دیده اند و اکنون خوشحال از بزرگ شدن و خانم شدن، تجاربشان را با فتخار در اختیار همکلاسی هایشان می گذارند، چه آنهایی که روز عقد، چشمهایشان اشکبار و دلهایشان خون بوده است، اما توان مخالفت نداشته اند.
هر دو گروه باخته اند
به قیمت حفظ رسوم دردناک و سنتهای خشونتبار، همه زندگیشان را باخته اند
و من
نگاه می کنم به آینده
به دو سال، پنج سال یا ده سال آینده
و دخترکانی که  فرزندی در کنار، به سوگواری رویاهایشان نشسته اند.و تجاوزها، افسردگی ها، و خودسوزی ها ، و خیانتها و .....


پی نوشت: فراموش نکنیم این ۵۰ نفر دخترانی بوده اند که همچنان بعد از ازدواج به درس خود ادامه داده اند، و قطعا اگر آمار ترک تحصیل کنندهگان را نیز اضافه کنیم، بیشتر خواهند بود. 




۱۳۹۴ بهمن ۲۶, دوشنبه

ارزش عزاداری دارد!

بعد از سه سال و اندی، دوباره فرصت دست داده تا در جلسه تراپی حاضر شوم.
نمی دانم چه شد که گفتم با پسرکم بازی نمی کنم، لذتی از بازی کردن نمیبرم، فقط یک وظیفه است که به سختی انجامش می دهم. و همیشه از اینکه چنین حسی دارم ، متنفر بوده ام. همیشه فکر میکردم، یکی از مهمترین وظایف مادر، بازی کردن با کودکش است. من اما این کار را (بازی را ) دوست نداشتم! نمیدانم، شاید هم بلد نبودم.

تراپیستم می گوید، خودت وقتی همین سنی بودی را یادت هست؟ کمی از خود ده ساله ات بگو!

مکث میکنم
گیر می کنم
از همانجا هایی که همیشه گیر میکنم.

می گویم، خوب به خاطر ندارم، اما یادم هست که از هشت سالگی بر اساس قواعد مذهبی، چادر پوشیدم،نماز خواندم و روزه گرفتم. یادم هست اینها که برایم با اجبار هم همراه نبود، یک معنی مهم داشت: دیگر گودک نبودم. بزرگ شده بودم. خیلی به سرعت، تعداد زیادی از بازیهای کودکی ام را از دست دادم. اجباری در کار نبود، خودم می خواستم. احساس بزرگی می کردم. باید مثل «خانم ها» رفتار می کردم.

می گویم، بازیهای زیادی یادم نیست، حتما داشته ام، اما نمی دانم چرا به خاطر ندارم!
و برای بار هزارم تاکید می کنم حافظه خیلی بدی دارم.
می گویم اما کلاس موسیقی و خطاطی و نجوم میرفتم. اینها را یادم هست.

سرعت حرف زدنم بالا رفته، و تند تند ادامه می دهم :

همیشه از اینکه از همسن و سالانم بالغانه تر رفتار می کردم خوشحال بودم. درونم دختری بود که در مواقعی که «خانمانه» رفتار می کردم برایم هورا می کشید. همیشه همین بودم. همیشه عجله داشتم که زودتر برسم. به چی؟ نمی دانم! اما حتی ازدواجم هم در سن ۱۹ سالگی همین بود! انگار که آخرین مرحله مسابقه زودتر رسیدن، را هم باید طی می کردم و برنده می شدم!

می گوید صبر کن
برگرد به همان هشت سالگی،
نمی خواهم سریع بگذری،
چه حسی داری نسبت به اینها که می گویی؟
چه حسی داری از این بالغ بودن؟ یا همین که می گویی خیلی بازی ها را انجام نمی دادی!

سرعت حرف زدنم را گرفته است!
نگاهش می کنم،
می گویم :
تمام این ده سال عمر پسرک، تلاش کردم، کودکی کند. اصرار عجیبی داشتم برای مراقبت از او و کودکانه هایش! علیرغم حساسیت شخصی خودم به مسایل اجتماعی، هرگز، حتی در روزهایی خیلی خاص، نگذاشتم چیزی از اتفاقات مربوط به دنیای بزرگترها بفهمد. چیزی از کثیفی سیاست، یا از زشتی های جامعه، یا از جنگها و امثال اینها!
هر وقت رفتاری نشان می دهد که احساس میکنم از سنش بیشتر است، واکنش تند نشان می دهم. هر وقت در حرفهای بزرگترها دخالت می کند و نظری می دهد، با عصبانیت منعش می کنم و سعی می کنم او را به سراغ بازی اش بفرستم. همیشه می خواستم راهی وجود داشت تا دیرتر به مدرسه بفرستمش، می خواهم بگویم همه تلاشم را کردم تا کودکی اش را طولانی کنم، خیلی طولانی .


نگاهم می کند، و می گوید: جواب سوالم را ندادی؟ چه حسی داری نسبت به کودکی خودت؟

بغض می کنم.
 اشکهایی که حرف زدن سریع و پشت سر هم تلاش می کرد مانع ریختنشان شود، سرازیر می شوند.

می گویم همین! همین حس را!
می گویم سه سال و نیم پیش هم که تراپی می رفتم، وقتی رسیدم به این کودکی، واکنشم همین بود!
نمی دانم چرا، اما یاداوری اش درد دارد! گویی چیزی را از دست داده ام که حتی دقیقا نمی دانم چیست! کجاست یا چه شکلی است!
می پرسم، تا کی این درد با من خواهد بود؟چرا تمام نمی شود؟ چرا هر بار به آن فکر می کنم باید اشک بریزم؟

می گوید جواب سوالت را نمی توانم دقیق بدهم ، امایک چیز را می توانم بگویم، کودکی ات را از دست داده ای! کم چیزی نیست، حتما ارزش عزاداری کردن دارد. پس باید برایش عزاداری کنی! بعد از آن شاید بتوانی کم کم با جای خالی اش کنار بیایی.

۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

دوران خیانت

«دوران عاشقی» تلاش کرده موضوع خیانت در روابط ایران امروز را به تصویر بکشد. تلاشی که متاسفانه باز هم تکرار همان کلیشه های همیشگی است:
اول- زن موفق در بیرون خانه، به کارهای خانه نمی رسد، و فرزندش را به دیگری میسپارد، و زمان کمی در خانه است، و شوهرش به او خیانت می کند.
دوم- مردان هستند که خیانت می کنند. زنان از هر قشر و طبقه و سنی، همیشه قربانی خیانت هستند. و خیانت مردان هم البته به شکل صیغه موقت است.

شاید مهمترین نکته متفاوت فیلم این بود که حداقل شوهری که خیانت کرده بود و برای دفاع از  خودش به عدم حضور زن در خانه استناد می کرد، چند باری در سخنانش تاکید کرد که «اینا رو نمی گم که توجیه کنم»

نقش زن وکیل مدافع حقوق زنان در فیلم را لیلا حاتمی بازی می کند. زنی که اگرچه در دفاع از موکلانش خیلی موفق عمل کرده است، اما در زندگی شخصی ، شوکه است و نمی داند باید چه کار کند!
اشاره به این موضوع برای من از نقاط قوت فیلم بود. بارها و بارها دوستان و همکارانی در موقعیت مشابه را دیده ام. زنانی که علیرغم فعال حقوق زنان بودن، یا فمنیست بودن، وقتی در زندگی خود با خشونت، خیانت یا هر موضوع آزار دهنده دیگری روبرو می شوند، قادر به دفاع از خود نیستند. آگاهی به حقوق خود، تا توانمندی استفاده از آن فاصله زیادی دارد. نباید توقع داشته باشیم هیچ فمنیسیتی تحت خشونت نباشد، یا اگر تحت خشونت بود یا همسرش به او خیانت کرد می تواند به سرعت و راحت به رابطه پایان دهد یا خودش را از آن رابطه آسیب زننده نجات دهد. بسیاری از ترسها در وجود همه ما نهادینه شده اند و روبرو شدن با آنها کار راحتی نیست، ترس از تنهایی، ترس از قضاوتها، ترس از آینده مبهم، ترس از آینده فرزندان. این یعنی همانی که بیتای دوران عاشقی به پدرش می گوید:
«هزارتا کیس سخت رو حل کردم، توی زندگی خودم موندم»

 


اما یکی از بدترین صحنه های فیلم را هم اشاره کنم: آنجا که زنی  مستاصل (اگرچه که نویسنده تلاش کرده است بچه گانه بودن ازدواج را در همان چند جمله به رخ بکشد) ظاهرا اشتباهی،  وارد دفتر وکیل می شود، چند لحظه بعد همسرش با داد و بیداد و تهدید وار دفتر می شود و زن را به زور می برد و واکنش وکیل در برابر زنی که در حال خشونت دیدن است، بستن در اتاقش و دعوا با منشی برای راه دادن آنهاست. 

فیلم در مجموع حرف جدیدی برای گفتن ندارد جز آنکه خیانت در همه لایه های اجتماعی از هر طبقه، سن، تحصیلات و چه در رابطه ازدواج و چه دوستی رخنه کرده است. شاید باید در همین حد حساسیت را هم به فال نیک بگیریم و امیدوار باشیم، کسی در این کشور نگران فاجعه ای که در حال رخ دادن است بشود.


۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

تولد نوشت!

یک هفته از تولد ۳۴ سالگی گذشته است و به گمانم جز نادر تولدهایی است که در اینجا هیچ ننوشته ام!چه بنویسم ؟
خوبم؟
بدم؟
تلاش میکنم خوب باشم؟
از پس روزهایم بر می ایم؟
سال سختی بود؟
نمی دانم کدام را بنویسم!
اما یک چیز را می دانم
یادم هست . که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید؛»
سال سختی بود
۳۴ سالگی برایم به اندازه همان ۱۹ سالگی که از یاد برده ام، سخت و نفس گیر بود! سختی ها تمام شده؟ نه! کی تمام می شود؟ نمی دانم! هیچ نمی دانم! اما این را می دانم، که 
شب هنگام که سر بر بالش می گذارم، حالم خوب است. 
و همین ، 
همین مرا بس در این جهنم ۳۴ سالگی!

۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

شرم و حیا، ظلم است. خجالت نکشیم.

از حدود ۴سالگی پسرک را با بدنش و تفاوت آن با بدن دختران، و نیز خصوصی بودن آن اشنا کرده بودم.
حدودا هفت ساله شده بود که چند روزی مکرر در مورد نحوه به وجود آمدن بچه، سوال می کرد. یک روز چند ساعتی در اینترنت چرخیدم تا یک کتاب کوتاه که با نقاشی های کودکانه نحوه به وجود آمدن بچه را توضیح داده بود پیدا کردم. (متسافانه الان فابلش را پیدا نکردم) با هم کتاب را خواندیم. کمی خجالت می کشید، اما همه سوالاتش پاسخ داده شد و دیگر هیچ وقت درباره این موضوع از من سوالی نکرده بود، تا همین چند روز پیش.

ده ساله شده است، و مدتی بود سوالاتی مستقیم در خصوص سکس می پرسید. سوالاتی خیلی دقیق و با جزییات بیشتر. سوالاتی مانند اینکه آدمها چند بار باید این کار را بکنند؟ آیا فقط برای بچه دار شدن است؟ آیا لذت بخش است؟ من چرا نمی توانم داشته باشم؟ چه زمانی من می توانم ازدواج کنم؟ و امثال اینها..
چند باری پاسخ دادم ولی دیدم کنجکاوی اش پایان نمی گیرد و از من اجازه گرفت که در اینترنت جستجو کند. گفتم که نه این کار را نباید بکند. و دو روز به من وقت بدهد تا برایش منبع مناسبی پیدا کنم.

جستجوهایم من را به کتاب It is so Amazing رساند. کتابی مناسب کودکان ۷-۱۰ سال که جلد دوم از یک مجموعه سه جلدی بود. جلد اول برای کودکان ۴-۷ سال و جلد سوم برای کودکان بالای ده سال طراحی شده بود.
جلد دوم و سوم را خریدم، اما فقط جلد دوم را در اختیارش گذاشتم. کتابی هفتاد صفحه ای بود که از تغییرات بدن در سن بلوغ آغاز می شد و با توضیح تمام سیستم جنسی زنانه و مردانه و توضیح انواع گرایشهای جنسی و انواع خانواده ها ادامه پیدا می کرد.عاشق شدن، کشش جنسی، نحوه ابراز محبت( اینکه رفتار عاشقانه فقط سکس نیست) سن مناسب سکس، خصوصی بودن بدن، خودارضایی، احترام به خواسته طرف مقابل، راههای پیشگیری از بارداری، تا نحوه بارداری و رشد جنین و متولد شدن کودک در آن به وضوح، روشن، کوتاه و ساده توضیح داده شده است.

کتاب را یک نفس خواند، دو ساعت طول کشید. در تمام این مدت با هیجان و بدون خچالت با من حرف می زد. و یافته هایش را با من به اشتراک می گذاشت:
مامان می دونستی در بدن زنها یه egg وجود داره که اگه هرماه استفاده نشه با خون خارج میشه!
وای مامان ببین اندازه egg در برابر sperm چقدر بزرگتره!! ها ها نگاه کن اونی یکی ها نتونستن وارد egg بشن و دارن بای بای می کنن.
مامان میدونستی میشه یه کاری کرد که اینترکورس داشت ولی بچه دار نشد!
میدونستی ....
و من با دقت گوش می کردم و میگفتم : چه جالب! بله درسته! چه بامزه و ...


در تمام طول آن دو سه ساعت داشتم فکر می کردم حتی تصور اینکه چنین گفتگویی با والدین خودم داشته باشم برایم ممکن نیست. ولی چه راحت و ساده می توان با موضوعات به شکل علمی برخورد کرد.
به این فکر می کردم که چقدر همه ما از ندانستن اطلاعاتی به این سادگی ضربه خورده ایم و زندگی خیلی از زنان و مردان ما تا همیشه تحت تاثیر این ندانستن قرار گرفته است، و چه آسیب های جبران ناپذیری به خودمان و دیگران وارد کرده ایم.
...
پسرک تمام سوالاتش پاسخ داده شد. و از خواندن کتاب خیلی راضی بود.
پرسیدم هنوز چیزی هست که بخواهد بداند؟ گفت نه. گفتم هر سوالی داشت باز با خودم مطرح کند.

از آن روز دیگر هیچ سوالی نپرسیده است، اما می دانم دارد به بلوغ نزدیک می شود ، قطعا مجددا به سراغم می آید با سوالاتی جدید تر. جلد سوم کتاب را برای همین خریدم. در آن جلد همان موضوعات اینبار با توضیحاتی بیشتر و مفصلتر مطرح شده اند.

پی نوشت:
خوشبختانه این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است و  با عنوان «بچه ها از کجا می آیند» به راحتی قابل دانلود است.
اما متاسفانه در این ترجمه عکسهای بسیار جذاب و کودکانه کتاب وجود ندارد و از شوخی های با مزه میان پرنده و زنبور هم خبری نیست.


۱۳۹۴ مهر ۲۷, دوشنبه

زمانی برای گفتگو

پسرک بزرگ تر شده و به نوجوانی نزدیک می شود و من از رابطه میانمان راضی نیستم!
عمده حرف زدنهایمان به دعوا و داد زدن من یا او ختم می شود و هر بار دردی عمیق به جانم می نشیند!
روزی هزار بار به خودم میگویم باید آرام باشم، باید شرایط را کنترل کنم ، که عصبانیت من از هر جای دیگری به فرزندم ربط پیدا نمی کند! که لجبازیهایش اقتضای سنش است، که اگر عادات بدی پیدا کرده نتیجه تربیت غلط خودم بوده است، که می دانم از دست من عصبانی است و حق دارد که باشد، و همه ایناها... اما باز همان می شود.
در فکر چاره بودم که چند روز پیش بی مقدمه گفت : «مامان چرا من و تو اینقدر با هم دعوا میکنیم؟ من از رابطه امون راضی نیستم!» گفتم من هم موافقم، و پیشنهاد دادم این بار که پیش مشاورش رفتیم، من هم با او در جلسه بنشینم و هر دو با هم در مقابل مشاور از این موضوع حرف بزنیم. قبول کرد.
جلسه که شروع شد، و مشاورش که پرسید چه انتظاری از مامان داری، تنها حرفش این بود که چرا قبول نمی کنم کادوی روز تولدش را یک هفته زودتر بگیرم.
من اما وقتی سکوتش را دیدم، شروع کردم به حرف زدن و گفتم که هیچ نقشی در خانه ندارد، و هیچ کاری انجام نمی دهد، حتی امور مربوط به خودش را، که بهم ریختگی خانه و اتاقش من را عصبی می کند و  و و ...
بغض کرده بود و سرش را با بازی با ماسه ها گرم کرده بود، می دیدم اشکهایش آماده ریختن است، سکوت کردم، مشاورش گفت، نظرت چیست، و تو در برابر این حرفها چه احساسی داری،
یکباره گفت: « اگه مامان دست از سر موبایل و لپتاپش برداره، منم به حرفش گوش میدم»
نگاهش کردم و گفتم قبول می کنم گاهی از حد خارج می شوم و اگر این موضوع تو را آزار می دهد، من می پذیرم که موضوع را کنترل کنیم. مشاورش پرسید دوست دارد چه مقدار زمان، مادرش سراغ کارهای شخصی نرود، گفتم یکساعت، مشاورش مقوای بزرگی آورد و شروع به نوشتن کرد.
قرار گذاشتیم، که او حداقل ظرفهای غذایش را خودش جمع کند، و همینطور مسیولیت رسیدگی به گربه اش را قبول کند، و در مقابل من حداقل روزی یکساعت تمام وسایل را کنار بگذارم و با او بازی کنم، و به پیشنهاد من شبها قبل از خواب حداقل هفته ای دو بار با هم در مورد احساساتمان حرف بزنیم.



در این میان این نوشتنها و حرف زدنها گاهی او بغض می کرد و گاهی من.
نتیجه اما؟
خوب بود، بهتر از آنچه تصور می کردم
بعد از جلسه رفتیم سینما و نهار و کمی خرید برای تولدش، وقتی به خانه برگشتیم گفت: «مامان توی جلسه که بودیم خیلی اذیت شدم ولی خیلی حس خوبی نسبت بهت پیدا کردم، ممنون برای این روز خوب»
و من ؟
خوشحالم و امیدوار به آینده، به روزهای روشن، به روزهایی که این غم از وجودم برود و فرزندم مرا شادتر ببیند، و من هرگز شاهد درد کشیدنش نباشم. به روزهایی که مرا به عنوان دوست بپذیرد و عصبانیتش از من پایان یابد.

پی نوشت: دیروز بی هوا دم گربه اش مانده بود لای در، گربه جیغ بلندی کشید، ولی در عرض چندثانیه شروع به بازی کرد، پسرک اما گریه اش بند نمی آمد و مدام میگفت چرا حواسش به در نبوده است. دلداری دادنهایم فایده ای نداشت و یکساعتی وضع همین بود. امروز صبح می گوید: « مامان من الان می فهمم وقتی من یه جایی ام درد میگیره، تو چه حالی داری، اخه منم نسبت به گربه ام همین حس رو دارم»
و من پرت می شوم به چهارسالگی اش، در پارکینگ خانه وقتی که از ماشین پیاده شده بودیم، و من در را بستم و با جیغ بلندش فهمیدم انگشت ظریف و شکننده اش لای در ماشین مانده! و دلم که آشوب شد، نشاندمش در صندلی ماشین ، و با چشمانی خیس به سرعت خودم را به اولین مطب فیزیوتراپی که تابلوش را دیدم رساندم و تا از دستش عکس نگرفتم خیالم راحت نشد. و وقتی به خانه رسیدم و او سرش به بازی گرم شد، به اتاقم رفتم و زار زار برای بی احتیاطی ام که باعث درد کودکم شده بود گریستم.
و حالا، کودکم احساسات مشابهی تجربه می کند. ....

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

سخت است

نزدیک به یک سال است به دلایل متعدد تقریبا نقش یک سینگل مام را داشته ام، اما مادری که هم کودکش از آب و گل درآمده و هم دغدغه هزینه های مالی او را نداشته است
اما 
باید اعتراف کنم 
اگر بهشت زیر پای مادران است قطعا منظور آن مادرانی بوده که به تنهایی کار کرده اند و فرزندانشان را سالم به جوانی رسانده اند، 
آن مادرانی که یا بار زن مطلقه بودن را به دوش کشیده اند
یا همسرانشان فوت کرده اند و پشتوانه مالی نداشته اند
آن مادرانی که شوهرانشان فقط نام شوهر داشته اند و هیچ نقشی که نداشته اند هیچ، بار اضافی هم بوده اند
از این زنان بسیار در موکلان و اطرافیان دیده ام
و به یقین میگویم باید بوسه زد به دستانشان...