۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

دختر گمشده - Gone Girl




این فیلم جنبه های برجسته زیادی دارد که احتمالا از آن خوانده اید، برای من اما، مهمترین ویژگی اش در به تصویر کشیدن رابطه زناشویی و دچار شدنش به رخوت و سستی و  پس از آن واکنش هردو طرف به این مشکل است.
فیلم به خوبی نشان می دهد ادمهای یک قصه همیشه سفید یا سیاه نیستند! داستان به شکلی پیش می رود که اول از زن متنفر می شوی سپس
شوهر را مقصر می بینی، و در نهایت هر دو را!
واقعیت همین است! زندگی به همین پیچیده گی  است! مقصر هرگز تابلوی " من گناهکارم" به دست ندارد. و به همین دلیل برای من همیشه سختترین کار دنیا قضاوت کردن بوده است.
گاهی هردو طرف حق دارند! گاهی یک طرف بیمار است و نمی داند، گاهی طرف مقابل شجاع نیست، و گاهی من، تو، یا او نمی دانیم( یاد نگرفته ایم) چه باید بکنیم! 
اما آنچه فیلم به وضوح به تفسیر می کشد، اسارت در زندگی زناشویی است. زن و شوهری که عاشقانه زندگی را آغاز کرده اند، در چشم برهمزدنی ، آرامش هم را می گیرند،یکدیگر را خلع سلاح کرده و به اسیری می گیرند. پس از آن هم پرچم پیروزیشان  بلند است که از میدان جنگ سرافراز بیرون آمده اند.
اما درست مثل زندان، که اسرا به هر طریقی راهی برای فرار می یابند( حتی اگر به واسطه کشیدین چند نخ سیگار یا نوشیدن یک فنجان نوشیدنی باشد) زن/ مردی که روحش در خانه اسیر است، راه فرار را پیدا می کند، حتی اگر به اندازه چندثانیه نگرسیتن به پنجره خانه همسایه باشد. 
کاش شجاعت روبرو شدن با ترسهایمان را پیدا کنیم تا دیگری را از ترس تنها نماندن به اسارت نگیریم.


۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

دختر فراری !

دخترکی که به دفتر وکالت مراجعه کرده تا مشاوره بگیرد ۱۹ ساله ،دانشجو و کارمند است، اما مامور کلانتری او را "دختر فراری" خوانده است.
دخترک وقتی متوجه سؤنظر ناپدری اش می شود، موضوع را با مادرش مطرح می کند، اما مادر می گوید او به همسرش اعتماد دارد. در نهایت او خانه را ترک می کند و به خانه هکارش که فرزندی همسن و سال خودش دارد، پناه می برد. فردای آن روز ، مادر و همسرش، با پلیس تماس می گیرند و با حضور نیروی پلیس به خانه همکار می روند و دخترک و خانم همکار را به کلانتری می برند. در آنجا خانم همکار به شدت مورد بازخواست قرار می گیرد که چرا به یک دختر فراری پنهان داده است،؟ و این کار جرم است!. هرچه قدر دخترک تلاش می کند ماجرا را توضیح دهد گوش کسی بدهکار نیست و حتی مادرش به او می گوید " من هم در کودکی با ناپدری زندگی کرده ام!همه ناپدری ها به دختران نظر دارند و این موضوع طبیعیه"! با اصرار و تهدید های پلیس، دختر به خانه برمی گردد و تنها پس از یک روز بار دیگر خانه را ترک می کند. و باز هم به خانه همان خانم همکار پناه می برد. حالا آمده است تا از وکیل راهنمایی و کمک بگیرد.
.
.
.

قصه  پر غصه ای است با جوانب مختلف، که هرکدام نشانگر یکی از دردهای اجتماع ماست.
در این نوشته اما فقط به یک سوال می پردازیم، آیا دخترک یا همکارش مرتکب جرمی شده اند؟
اساسا دختر فراری یعنی چی و آیا فرار/ترک خانه جرم است ؟
ماده ۱۱۹۳ قانون مدنی به صراحت می گوید :
همین که طفل، کبیر و رشید شد از تحت ولایت خارج میشود...؛اگرچه مبنای سن رشذ دز قوانین ایران کمی مبهم است اما در خصوص رشد افراد بالای ۱۸ سال توافق کامل وجود دارد. به عبارت دیگر قطعا و قطعا دختری که بالای ۱۸ سال سن دارد می تواند خانه را ترک و هرکجا که بخواهد زندگی کند. این همان چیزی است که در اصول حقوق بشر به عنوان حق آزادی حرکت یا رفت و آمد از آن یاد می شود.بند ۱ ماده ۱۳ اعلامیه مقرر میدارد: «هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامتگاه خود را برگزیند.»
بند ۱ ماده ۱۲ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی نیز میگوید: «هر کس قانوناً در سرزمین دولتی مقیم باشد حق عبور و مرور آزادانه و انتخاب مسکن خود را در آنجا خواهد داشت.»
ایران به هردوی این کنوانسیونها پیوسته است و ملزم به رعایت تعهدات آن است.
اما با وجود چنین حقی، همچنان روزنامه و اخبار ملمو از تیترهایی است که خبر از دستگیری دختران به اصطلاح فراری می دهد. وقتی از نظر قانون ترک خانه جرم نیست،چطور این اتفاق می افتد؟ در اکثر موارد این دستگیری ها به استناد ولگردی یا رابطه نامشروع یا فروش و استعنال مواد مخدر است.اما نکته اینجا است که وقتی چنین افرادی دستگیر می شوند، اولین ویژگی که پررنگ شده و مطرح می گردد، فرار کردن این دختران از خانه هایشان است. به همین دلیل این توهم شکل گرفته است که ترک خانه جرم است.
این چند جمله فقط نمونه ای از تیتر روزنامه هاست.
جوان مانتو فروش، اینگونه گول دختر فراری را خورد!
دختر فراري، شاگرد كليدساز بود!
دختر فراري قرباني مرد هوس باز شد!
دختر فراری...گویی از غولی ترسناک در جنگلی تاریک سخن می گوییم.
.
.
.
نکته دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم این است که  چرا باید واژه ای به نام  "دختر" فراری وجود داشته باشد ؟ چرا این واژه بار جنسیتی دارد؟ چرا به ندرت از فرار پسران حرف زده می شود؟
قطعا دختران در جامعه قانون گریز و بی پروایی مثل جامعه ما بیشتر در معرض آسیب قرار دارند. اما اگر از واژه "کودکان فراری" استفاده کنیم بسیار دقیق تر و جامع تر به موضوع پرداخته ایم و جنسیت کودک را هم خطاب قرار نداده ایم.
اصطلاح  "دختران فراری" از آنجا پررنگ شده است که ترک خانه توسط دختران موضوع مهمتری است. دخترانی که ناموس هستند و باید تحت کنترل مردان خانواده باشند و در نهایت با اجازه آنها به ازدواج مرد دیگری در بیایند، با خروج از خانه تمام این اصول را زیر سوال می برند. مهم نیست که این دختری که خانه را ترک کرده، دختری باشد که کار می کند یا درس می خواند یا هر دو، و این توانایی را دارد که زندگی مستقلی داشته باشد. مهم نیست دلیل ترک خانه ، فرار از تجاوز هر روزه است به جسمش یا به روحش! مهم این است که یک دختر به هر قیمتی هرگز نباید با آبروی خانواده اش بازی کند.
تمایل نظام مردسالار به کنترل زنان حد و مرزی ندارد. مراجعه دخترک ماجرا به وکیل، نشانه خوبی است. نشانه اینکه دختران می دانند حقوقی دارند و می خواهند با آگاهی از حقوقشان از نقض آنها جلوگیری کنند. و این مهمترین قدم است.

پی نوشت ۱: من هم می دانم ترک خانه توسط نوجوانان عواقب وحشتناکی برای آنها و خانواده هایشان دارد. این نوشته دقیقا مربوط به دختران بالای ۱۸ سال است.
پی نوشت ۲: این نوشته نه دختران را تشویق به ترک خانه می کند و نه تشویق به تحمل شرایطی که دارند. اما می خواهد حقوق دختران را به آنها یاد آور شود. مهمترین اصلی که به آن اعتقاد دارم این است که همه ما مستحق این هستیم که حقوق خود را بشناسیم. حتی اگر این دانستن سبب شود تصمیمات خطرناکی بگیریم.

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

Diversity

دوستی چند روز پیش به من میگفت در میان اطرافیانش من نمونه خاصی از دینداری هستم
مشابه این سخن را قبلا هم شنیده ام، هم از افراد دیگر و هم از خودم!
روزهای زیادی هم ذهن من را مشغول کرده است اینکه اساسا در گروه دین مدارن طبقه بندی می شوم یا نه یا کاملا برعکس در گروه دین نداران! به راحتی در میان گروهی خاص قرار نگرفتن و یا خود را متعلق به گروهی خاص ندانستن  خیلی کار راحتی نیست،
اینکه تعلق به یک گروه، یک قیبله، یک خانواده یا یک اجتماع به انسان احساس امنیت می دهد، احتمالا دلیل تمایل ما است برای این تقسیم بندی ها. اما نتجیه منفی ماجرا در این است که هر کدام از این گروه بندی ها قواعد خود را دارند و از عضو گروه انتظار دارند بر اساس آن قواعد رفتار کند.هر چه قدر تعداد این گروه ها کمتر باشد، قدرت انتخاب هم کمتر می شود. در نهایت در جامعه ای مانند ایران، شما یا مذهبی هستید یا نیستید (با یک تقسیم بندی فرعی بر مبنای سیاست البته) وقتی رفتارهایتان در مرزهای تعریف شده نمی گنجد، دیگران احساس گیجی می کنند. نمی توانند راحت شما را بپذیرند و شما را یکی از خودشان بدانند.
 من و امثال من با چارچوبهای تعریف شده از دینداری یا به زبان عامیانه، مذهبی بودن در جامعه ایران تفاوت داریم. به آیین هایی پایبندیم و با برخی  اصول مخالفت می کنیم. این موضوع در جوامع غربی شاید کم رنگ تر باشد. در آنجا شما می توانید در سال یکبار هم کلیسا نروید، هیچ یکی از روزهای دینی را به خاطر نیاورید، اما خود را فردی مسیحی بدانید. دیگران نیز از هر فرقه و گروهی که باشند از مسیحی کاتولیک تا آتيست، با شما به راحتی و فارغ از اعتقادتان یا اعتقادشان نگاه می کنند و از شما هم توقع ندارند به شیوه خاصی رفتار کنید.



در جامعه ما ماجرا بسیار متفاوت است، عمدتا عادت به دیدن افراد با انواع اعتقادات مختلف در سطوح مختلف را نداریم.در نتیجه از افراد توقع می رود بر مبنای یک الگوی مشخص رفتار کنند.و اگر اینگونه نبودی متفاوت می شوی. و بارها و بارها می شنوی <دین یک بسته کامله، نمی تونی یه قسمتیش رو بپذیری و یه قسمتش رو نه> <خودت رو مسخره کردی یا خدا رو >‌و یا < نه به این نماز و روزه نه به اون لاک ناخن> ، یا < اصلا معلوم نیست کدوم طرفی هستی !>  و امثال این موارد..
این تفاوت در بسیاری از موارد علاوه بر اینکه خودت را آزار میدهد، سبب موضع گیری اطرافیانت هم می شود
و خیلی ساده، نه در میان آین گروه پذیرفته شده ای نه در میان آن گروه. با چارچوبهای هردوطرف ناسازگاری و با خطکش هایشان نمی خوانی!
من اما به گمانم اعتقادات آدمها از هر نوعی ( از اعتقاد به همه دستورات شیعی تا اعتقاد به عدم وجود خدا) تا زمانی که شخصی هستند، متعلق به خود آنهاست و برایشان دوست داشتنی است. این اعتقادات هیچ اهمیتی در حوزه روابط اجتماعی ما بازی نمی کنند. اینکه من نهایتا دین دار هستم یا نیستم، از من انسان مهربان تر، با اخلاق تر و یا انسانی تری نمی سازد. من را تبدیل به دوست یا همکار یا عضو بهتری برای خانواده نمی کند.
خیلی سخت نیست بپذیریم که کسی می تواند در مسجد در کنار شیعیان نماز بخواند، یکشنبه ها به کلیسای مسیحیت برود، و در انتهای یک روز کاری با همکارانش مشروب بنوشد. او می تواد در کنار تمام این گروهها احساس شادی و امنیت کند بدون ذره ای معذب شدن و قضاوت شدن.  

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

آرزوها...


سی و هفت هشت ساله است، سالها پیش بر اساس مناسبات جامعه سنتی ایرانی و با معرفی اطرافیان و خواستگاری کردن سنتی ازدواج کرده است.



همسری خوب، کار و درآمد خوب و دو فرزندی که از آب و گل در آمده اند ، حاصل این سالهاست  ....با شوخی و خنده می گوید : "می دونی  بدی ماجرا کجاست؟ اینکه هیچ وقت نمی فهمی اون عشقی که تو قصه ها و داستانها ازش حرف زدن! اونی که باعث میشه قلبت به تپش بیوفته ، اون رو، هرگز تجربه نمی کنی "

۱۳۹۳ مهر ۱۱, جمعه

شاد کردن!

دیروز که پسرک رو به مدرسه بردم. یادم افتاد یه موضوعی رو بهش نگفتم. برگشتم دم در کلاس و معلمش گفت برم پیش پسرک و باهاش حرف بزنم. موقع بیرون اومدن، معلم دیگری که قبلا ندیده بودمش و پشت میزش در حال کار کردن بود، آمد کنارم و گفتم می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم! گفتم حتما و به سمت بیرون کلاس رفتم. با خودم فکر می کردم چه اتفاقی افتاده و چرا معلمش می خواد با من صحبت کنه! بیرون کلاس گفت صبح به خیر. من می خواستم بگم چقدر پسرک فوق العاده است و چقدر در کلاس پر تلاشه و چقدر دوست داشتنی. ممنون از شما.... و همین! معلم همین رو می خواست به من بگه! 
بارها در سالهای قبل، در ایران، این صحبتها را از معلمهاش شنیده بودم اما همه وقتی بود که من به سراغ معلم می رفتم و می گفتم می خوام از وضعیت پسرم بدونم ، خب اونها هم همین حرفها رو می زدن. اما اینکه معلمی در بین کارش با دیدن مادر یکی از دانش آموزهاش به این فکر کنه که با اون مادر چند کلمه حرف بزنه و بهش بگه که چقدر فرزندش در مدرسه موفق هست، این تجربه واقعا عالی بود ! چقدر کار ساده ای هست و چقدر آدم امیدوار میشه به اینکه فرزندش در محیطی درس می خونه که دیگران هم مراقبش هستن و رفتارهاش رو با دقت زیر نظر دارن. علا،ه بر اینکه اون دیگران این توجه و احساسشون رو با هم تو تقسیم می کنن!

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

استیصال

و باز یکی از آن لحظات سخت!
دوستی قدیم زنگ زده و با بغض می گوید که خواهرش زندگی نا به سامانی دارد و دیگر خسته شده و می خواهد طلاق بگیرد ! چه باید بکند؟ 
-وکالت در طلاق دارد؟ 
+خیر
-شوهرش اموالی مثل ماشین یا خانه دارد؟ 
+ نه! همه اموالش را از ابتدای زندگی به بهانه های مختلف به نام پدر و مادرش کرده است.
-برای سوءرفتار همسرش دلیلی دارد؟ مثلا مدرکی مبنی ضرب و شتم یا شاهدی برای فحاشی و توهین وجود دارد؟ 
+ (با خجالت) نه هیچ مدرکی ندارد !
ـ.....
+....
درنهایت می گویم بهترین راه توافق است! و می شنوم که شوهر گفته حتی اگر بمیرم هم طلاق نمی دهم! 
راهکار حقوقی برای کمک به او زیاد نیست! می گویم تلاششان را بر جلب توافق، متمرکز بکنند و اگر نشد می توان راهکارهای حقوقی را امتحان کرداما شانس زیادی وجود ندارد. و مکالمه پایان می گیرد، اما مثل همیشه درد ناشی از ناتوانی کمک به یک انسان در مغزم می پیچد!

پی نوشت : کاش شروط ضمن عقد را جدی بگیریم! همیشه ممکن است روز مبادایی باشد که نداشتن پس انداز، می تواند به قیمت از دست دادن زندگی تمام شود!

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

خیابانهای نابرابر!

طی دعوتی در فیس بوک قرار است از تجربه های رانندگی بگوییم و من با این جمله تکراری شروع می کنم که : " زن که باشی زندگی یعنی جنگ هر روزه"
این جمله را مردان شاید در زمینه رانندگی اندکی حس کنند چرا که خیابانهای تهران بی اغراق برای همه نوعی میدان جنگ است! اما برای مردان جنگ برابر است : جنگ مردان علیه مردان! مسابقه ای است که بیشتر از سر تفنن شکل می گیرد، گاهی هم از سر لجبازی و یا عجله!
اما ماجرا برای زنان نوع دیگری است! متفاوت است و مثل همیشه نابرابر!
تجربه من از ده سال رانندگی در تهران چیزی متفاوت از همه انچه تا کنون دیگران گفته اند و نوشته اند نیست!
وقتی برای اولین بار آموزش رانندگی را شروع کردم ، از دو مربی آموزش دیدم که هر دو زن بودند. علیرغم توصیه همه دوستان که مردان مربی های بهتری هستند، به دلیل تنفر از قانون نانوشته توهین آمیزی که زنان را موظف می کرد برای استفاده از مربی مرد باید همراهی دیگر در ماشین داشته باشند، این کار را نکردم!
مربی من یک توصیه مهم کرد که همیشه مفید بود و مطمئنا ناشی از تجربه او به عنوان یک زن بود! یکبار که که در ترافیک سنگینی بودیم و من با استرس به اطراف نگاه می کردم گفت " همیشه فکر کن در خلا هستی! اینا رو می بینی؟ فکر کن اصلا وجود ندارن. با آرامش فکر کن و تصمیم بگیر"
کلاسها و آزمون به خوبی گذشت و من به سرعت توانستم شروع به رانندگی کنم.
از همان روزهای آغازین می دانستم تنها دشمن من ترس است! پس نبایدبترسم! روزهای ابتدایی فقط دوبار وقتی پشت چراغ قرمز در سربالایی منتظر بودم ، ماشین خاموش شد! فاصله ای زیر سی ثانیه طول کشید تا من حرکت کنم! اما به خوبی صدای بوقهای ممتد و حرفهای توهین آمیز را به خاطر دارم و همینطور تلاشم برای نشنیدن تمام آن حرفها!
ماشین ابزار کارم بود و نیازم به آن سبب شد هر روز زمان زیادی را در آن بگذرانم!
در تمام این سالها من فقط یکبار تصادفی کردم که منجر شد به مراجعه به پلیس! و باز تمام آن حرفها و نگاهها که " زنه دیگه"!
یکبار که ماشین را برای یک صافکاری کوچک برده بودم و داشتم به طرف اصرار می کردم که وقت ندارم بروم و برگردم و میخواهم همین الان انجام شود، با پوزخند بهم گفت " ماشینو زدی می خوای شوهرت نفهمه؟ " و وقتی با تعجب و عصبانیت گفتم ماشین خودم هست ، باز هم با تمسخر رفت!
گذشته از تمام اینها من هرگز در کنار مردان رانندگی نکردم! مردان خانواده همیشه ترجیح می دادند خودشان رانندگی کنند! ازمسافرتهای جاده ای که معتقد بودند اگر رانندگی نکند خسته میشود، تا مسافتهای کوتاهی که به استناد عجله داشتن ترجیح می دادند خودشان رانندگی کند! من اما می دانستم پشت تمام این استدلالها ، یک دلیل اصلی وجود دارد، عدم اعتماد به رانندگی من! حالا هرچند سال هم که از رانندگی من گدشته باشد، باز هم به عنوان راننده قابل اعتماد نبودم!
.
.
اصلی ترین موضوع اما به نظر من این است که جامعه توقع دارد ، راننده ها تند بروند، خلاف کنند و بی احتیاط باشند. چنین راننده ای قابل تقدیر است. اگر احتیاط کردی ، سرعت مجاز رفتی، به ماشین کناری راه دادی، ورود ممنوع نرفتی و پشت چراغ زرد ترمز کردی ، می شوی زن و می شنوی : " زنه دیگه" !
و من آنقدر این جمله را شنیده بودم که تمام تلاشم را کردم تا در رانندگی زن نباشم! بیشتر از سرعت مجاز حرکت کنم! گاهی خلاف کنم! با عجله و شتاب نگذارم ماشینی پیش از من بپیچد و هزارن نمونه دیگر! که تنها برای من حس شرمندگی باقی گذاشته است که کاش همانطور زنانه رانندگی می کردم: محتاط و با رعایت قوانین !
.
.
کافی است بدانیم و باور کنیم رانندگی هم امری اکتسابی است! فرصت آزمون و خطا می خواهد!
کافی است باور کنیم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی امر بیهودی نیست و نشان از عدم مهارت نیست!
کافی است نترسیم و علیرغم تمام آن فضای آزاردهنده، باز هم کوتاه نیایم!
و کافی است اعتماد کنیم و با حوصله و آرامش به زنان فرصت تجربه بدهیم.
و کلام اخر برای شما مردانی که معتقدید با تجارب تلخ مشابهی مواجه شده اید و می گویید این موضوع زن و مرد ندارد: شما اگر تصادف کنید، اگر بیهوده ترمز کنید، اگر با سرعت کم رانندگی کنید و اگر چراغ راهنما را برعکس بزنید، ممکن است با صدای بلند ناسزا بشنوید! اما هرگز مرد بودنتان زیر سوال نیست! هرگز به شما نمی گویند چرا در آشپزخانه نیستی! نمی گویند "مرده دیگه، ولش کن" ! پس باور کنید فضای خیابانهایمان را هم برابر قسمت نکرده ایم و جنگیدنمان در رانندگی هم برابر نیست!