۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

بازی خاطرات!

امروز که پسرک اینها رو خرید یادم افتاد چقدر من دلم در کودکی ام مانده است! در آن روز ها که روی سکوی کنار خانه مادربزرگ، پسرها جمع می شدند به فنگ بازی( اخر انموقعها ما به تیله ، فنگ میگفتیم) و من با حسرت انها را نگاه میکردم! گرچه کسی مرا از بازی با انها منع نکرده بود اما من با یکی دوبارامتحان به این نتیجه رسیده بودم این بازی پسرانه است و من قطعا استعدادی در آن ندارم و طبیعتا هرگز هم تصور نمیکردم دلیل این به ظاهر بی استعدادی میتواند در مسخره کردن پسرانی باشد که مدام یاداوری میکردند این بازی " برای دخترا نیست"  ...چقدر یکهو خاطرات آنروزها اوار شدند بر سرم!
پی نوشت : دختران و پسرانمان را تشویق کنیم به امتحان همه بازی ها، و بگذاریم خودشان امتحان کنند و انتخاب ! بگذاریم یاد بگیرند بازی ها دخترانه پسرانه ندارند تا بعدها باور کنند زندگی زنانه و مردانه نیست! برای زندگی کردن و لذت بردن فقط باید انسان بود.

۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

دختران زنده به گور!

لعنت به جامعه ای که برای رسیدن به آرزوهایت باید سخت بجنگی!
لعنت به جامعه ای که به دخترکانش جنگیدن یاد نداده،آنها را پرت می کند وسط میدان جنگ تا آنها را بکشد...روحشان را زنده به گور کند!
امروز با سه دختر از نسلهای مختلف و به دلایل مختلف هم سخن بودم که درد همگیشان مشترک بود و یکی : خستگی از جنگیدن!
یکی نا امیدانه هر روز به سر کار می رود و به خانه بر می گردد و تلاش می کند حرف و حدیث مردم را برای اینکه مجرد مانده نشنود!
آن یکی آنقدر باید به تنهایی مادر خوبی باشد که یادش نمی آید خودش کجای این زندگی بوده!
و دیگری از رسیدن به آرزوهایش نا امید شده وعلیرغم تمایل همجنسگرایانه تن به خواسته خانواده که برایش شوهر خوبی پیدا کرده اند داده است به امید رفتن از مملکتی که آروزهایش را از او گرفته!

چه کسی گفته دوره جاهلیت و زنده به گوری تمام شده است؟دخترکان کشورم هر روز زنده زنده روحشان را به خاک می سپارند و تبدیل به رباتهایی می شوند متحرک.رباتهایی که بر اساس برنامه ریزی های خانواده و مدرسه و دانشگاه و جامعه رفتار می کنند تا در قبال مخالفتهایشان مجازات نشوند....آخر از همه که نمی توان انتظار داشت توان جنگیدن داشته باشند؟مگر می شود همه ما قهرمان باشیم!اصلا چه کسی و کجا آداب جنگیدن به ما آموخته است که الان بتوان بر اینان خرده گرفت به خاطر خستگیشان!
درد دارم...حالم برای دوستان خراب است...دلم برای دختران کشورم پر درد است...
لعنت به جامعه ای که ما را زنده نمی خواهد!
اما کاش تلاش کنیم فرزندانمان آداب این جنگیدن را بیاموزند تا خستگی کمتر و دیرتر سراغشان بیاید و تسلیم نشوند...و قبل تر از آن تلاش کنیم جامعه ای داشته باشیم که در آن نیازی به این همه جنگیدن نباشد!

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

طوفان

صدای طوفان صدای عجیبی است
هم ترس می ریزد به دلت هم میخواندت به سوی خودش 
که بروی راه بروی زیر باران ،  و باد بپیچید در گوشهایت و چشمهایت را ببندی 
نه از ترس که توان بازکردنشان را نداری
 
.
.

هوای طوفانی را عاشقم
شبیه من است
پر است از تلاطم ،!
.
.

صدای دخترکان شاد می آید!  
مست و سرخوشند
خنده هایشان کوچه را پر کرده است 
آخرین بار کی در کوچه قهقه زدیم؟ مستانه بود؟ هیچگاه در کوچه خندیده ایم مستانه؟ بی پروا شادیهایمان را فریاد زده ایم؟ 
یادم نمی آید چرا؟ 
حافظه ام ضعیف است
همه اطرافیان می دانند 
همه آنها تعجب می کنند 
اما کسی نمیداند حافظه ام خیلی قدرتمند است 
آنقدر قدرتمند که همه چیز را پاک می کند!! 
دلم برایش می سوزد، 
دارد تلاش می کن زندگی را راحت کند 
ولی نمی داند خاطرات به حافظه مرتبط نیستند! 
خاطرات متعلق به قلب آدمی اند، 
قلب هم که نمی تواند درست کار نکند 
می تواند؟
.
.
قلبم چرا درد می کند ؟ 
حافظه ام باید قدرتمند تر عمل  کند 
مویز باید بخورم؟ 
جدول شاید باید حل کرد؟!
.
.

پر از تلاطمم امشب!
مقصر هواست یا من خسته ام ؟ نمیدانم!هیچگاه نفهمیدم مقصر کیست؟ اصلا مقصری وجود دارد یا 
نه؟ 
.
.

صدای طوفان صدای عجیبی است
هوای طوفانی را عاشقم
شبیه من است
پر از راز 
رمز آلود 
آرامش پس و پیشش را اعتباری نیست 
ماهیتش طوفان است 
.
.

و من دلتنگم
خودم را دلتنگم
خودم را که زیر طوفان برود 
زیر طوفان قهقهه بزند 
سرخوشانه مست باشد
.
.
.
هوای طوفانی را عاشقم 
که دیوانگی هایم را یاداوری می کند
دیوانگی همیشه بد نیست
گاه خوبی هم داشته
خوبی های ماندگار 
از آنها که دلت برایشان تنگ می شود 
که یادشان که می افتی قطره اشکی به گوشه چشمت بیاید
.
.
.
صدای طوفان صدای عجیبی است. 


پی نوشت:راستی چه شد که یادم رفت اینجا از خودم هم می توانم بنویسم؟!!


۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

حجابهای اختیاری؟اجباری؟

برای من که از تنها کشوری که در آن حجاب اجباری وجود دارد، می آیم ؛ این حجم مسلمانانی که حجاب دارند-- در کشوری که این حجاب نه تنها اختیاری است که گاهی ضد ارزش هم محسوب می شود-- بسیار عجیب است. حجاب مسلمانان اینجا که عمدتا از اهالی پاکستان، اندونزی،مالزی و چند کشور عربی هستند چند ویژگی دارد:
اول- اکثر این افراد به شدت اصرار دارند  که حجابشان منطبق با سنتشان باشد. به عبارت دیگر حجاب آنها بر اساس مد روز تغییر نکرده است.آنها همان لباسهای سنتی کشور خود را می پوشند و این خود دلیل دیگری است که آنها را بیشتر از جامعه متمایز می کند.اما نکته جالب این است که این تمایل به حفظ سنت را عمدتا در زنان این گروهها می بینید.لباس مردان در بیشتر مواقع همان لباسهای عادی مردان دیگر است.گویی زنان نه تنها مسئولیت حفظ حجاب را بر عهده دارند که تنها مسئول حفظ سنتهای کشورشان نیز محسوب می شوند که در غیر این صورت می توانستند یک بلوز و شلوار اسپرت با یک کلاه یا روسری داشته باشند که هم حجاب است هم آزادی عمل بیشتری دارد و هم افراد را مرکز توجه نمی کند.
دوم- به نظرم زنان این گروههای اجتماعی از ننگ غرب زدگی هم می ترسند.آنها ترجیح می دهند به سختی سنتهایشان را در یک کشور غربی حفظ کنند اما از سوی اطرافیان و خانواده متهم به غرب زدگی نشوند.گویا اگر بخواهند با لباسهای روز جامعه هماهنگ شوند درجه ای از شرم و حیا را کنار گذاشته اند.بنابراین در بسیاری موارد آنها در عین حال که حجاب کاملی هم ندارند اما لباس سنتی خود را حفظ می کنند.

سوم- حجاب دختران کوچک بسیار عجیب تر است. آنها از بسیاری از دختران دبستانهای ایران هم پوشیده تر به مدرسه می روند.مقنعه های بلند و به شدت تنگ که حتی یک تار مو هم از آن بیرون نمی آید و پیراهنهایی دقیقا شبیه مانتوهای مدارس ایران و البته شلوارهایی گشاد.حجابی که حتی دخترکان پنج شش ساله هم از آن استفاده می کنند. گویی پدر و مادرها برای پیشگیری از هرگونه غرب زدگی که ممکن است در آینده گریبان دخترانشان را بگیرد ترچیح داده اند دست پیش را بگیرند و شخصیت کودکان را از بسیاری قبلتر شکل بدهند.این موضوع البته به همین جا ختم نمی شود.این خانواده ها عمدتا در هیچ یک از گروهها و فعالیتهای اجتماعی کشور میزبان هم شرکت نمی کنند و فرزندانشان را به شدت از حضوردر مراسمهایی مانند کریسمس و هالووین  منع می کنند .
چهارم - در این میان حجاب زنان ایرانی بسیار مشخص تر و به راحتی قابل تشخیص است.بسیاری از آنها همان حجاب ناقصی که در ایران به تصور ما به دلیل اجباری بودن داشته اند را در اینجا نیز حفظ کرده اند.گویا اجباری بودن حجاب لزوما از قوانین جکومتی ناشی نمی شود.عوامل اجبار بسیار دیگری هم وجود دارند که باید شناسایی شوند.ترس از خانواده،ترس از اتهام به تاثیر پذیری از محیط، ترس از دست دادن حمایتهای اطرافیان و بسیاری موارد دیگر که قطعا به ذهن من نمی رسند سبب شده است تا زنان ایرانی باز هم حجابی که به هیچ عنوان منطبق با تعاریف اسلامی نیست را در یک کشور اروپایی حفظ کنند!

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

نه به ازدواج دختر بچه ها!

"امروز، 11 اکتبر، 18 مهر، روز جهانی دختر بچه هاست. درست همین امروز، در ایران، حداقل 85 دختر زیر 14 سال، به ازدواج اجبار شده اند. این یعنی تنها در یک ساعت گذشته، زندگی بیشتر از سه دختربچه ایرانی، با ترک تحصیل، خشونت روانی و فیزیکی، احتمال بارداری و مرک در هنگام زایمان و تجاوز گره خورده است. بیشتر مردم فکر می کنند ازدواج اجباری دختربچه ها، برخلاف بسیاری از کشورهای منطقه، در ایران رواج ندارد. اما بررسی آمارهای رسمی ثبت احوال و سرشماری در سالهای اخیر ثابت می کند که ازدواج دختربچه ها در مناطق مختلف ایران روز به روز افزایش می یابد...." اینها مقدمه پیجی در فیس بوک است که به مناسب این روز تشکیل شده و افراد مطالبی یا خاطره ای از کودکیشان را به همراه عکس زمان کودکی در آن می گذارند. مطلبی که در اینجا می آورم همانی که در آنجا نوشته ام . هرچند حرفای بیشتری برای گفتن دارم که کاش فرصتش را پیدا کنم، به این صفحه بروید و مطالب و خاطرات فوق العاده را بخوانید و بنویسید:

این منم در حوالی هشت یا نه سالگی احتمالا.اینکه چرا در این عکس چادر ندارم برایم عجیب است.زیرا از سن تکلیف یعنی قبل از نه سالگی چادر می پوشیدم.چادر انتخاب خودم بود ، هرچند نمی دانم چقدر می شود برای یک دختر نه ساله انتخاب مستقل را تعریف کرد اما بهرحال اجبار بیرونی در پوشیدن آن نداشتم.بیشترین تمایلم برای پوشیدن چادر حس بزرگی بود که به من می داد.خانواده من اگرچه کاملا مذهبی بودند اما در دسته روشنفکران مذهبی قرار داشتند.با این حال به خوبی به یاد دارم تنها جشن تولدی که به معنای واقعی تجربه کردم جشن تکلیفم بود.هشت سال و نیمه بودم که با حساب و کتابهای مراجع به سن تکلیف رسیده بودم.همه چیز از فردای آن روز تفاوت کرده بود.بدوران بازی در کوچه تمام شده بود.من که تا قبل از آن به راحتی با همه اطرافیان مرد صحبت می کردم و میخندیدم و شوخی می کردم دیگر احساس خجالت می کردم. چادر علاوه بر احساس بزرگ شدن به من احساس زن بودن داده بود.دوستان کودکی که تا دیروز همبازی هایم محسوب می شدند به یکباره تبدیل به نامحرمانی شده بودند که باید از آنها فاصله می گرفتم.پارک که می رفتم بازی هایی را انتخاب می کردم که بتوان با چادر انجام داد. خنده هایم دیگر کنترل شده بود. لباسهایم اگرچه همه مطابق با مد روز بود اما باید بلند می بود و گشاد.من اگرچه هرگز در آن زمانی فشاری برای انجام همه این کارها احسابس نمی کردم اما احساس رضایت و تشویقی که از سوی خانواده می گرفتم به حد کافی برای انتخاب این رفتارها کافی بود.من شاید تنبیه نشدم، شاید همیشه مورد تایید بودم اما در مقابل یک چیز بزرگ از دست دادم: کودکی ام.همان که هنوز و هنوز جای خالی اش در تمام لحضات زندگی ام وجود دارد. کودکی ارزشمند است.بازیهای کودکانه و نقشهای بچه گانه هرگز در زندگی تکرا نمی شوند.ما برای بزرگ زندگی کردن به اندازه همه عمر وقت داریم اما کاش بگذاریم بچه های کودکانه زندگی کنند. پی نوشت: این مطلب را در پاسخ به دعوت دوستان برای مقابله با ازدواج دختر بچه ها در ایران نوشتم.امری که شاید که به نظر ما بسیار دور و بعید بیاید اما کاش باور کنیم دختران زیادی از هموطنانمان هستن که درست در همین کودکی پای سفره عقد می نشینند و برای همیشه با کودکانه هایشان خداحافظی می کنند.

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

بنی آدم!

هفته اول دانشگاه
قسمتهای مختلف دانشگاه و گروههای دانشجویی متفاوت همه سخت در تلاشند برای معرفی خودشان و جذب دانشجویان جدید! امروز جلسه ای برای آشنایی با یکی از سازمانهای توسعه بین المللی بود که هدف اصلی آن توسعه رفاه اجتماعی در میان کشورهای بسیار فقیر عمدتا آفریقایی بود. با توجه به علاقه ام در آن شرکت کردم. پروژه های مختلفی معرفی شدند: مبارزه با فقر، حمایت از کودکان، توانمند سازی زنان، توسعه منابع آب بهداشتی، توسعه کشاورزی و چند پروژه دیگر! همگی از نوع فعالیتهای داوطلبانه که از طریق جلب کمکهای مردمی به کشورهای فقیر کمک میکردند. اعضای پروژه ها همگی از میان دانشجویان و اساتید بودند. همگی بسیار پر شور و نشاط به معرفی دستاوردهایشان در کشورهای مختلف می پرداختند. اهداف و برنامه ها کاملا میتوانست نیاز و تمایل به انجام فعالیتهای انسانی در افراد علاقه مند را برآورده سازد.اما 
اما در تمام طول جلسه من به این می اندیشیدم که تفاوتی هست میان من و مثلا همکلاسی آلمانی ، یا بلژیکی و یا انگلیسی ام که در این جلسه حضور دارند: من در میان پخش اسلایدها به کشورم می اندیشیدم. کشور من کم ندارد کودکانی که محرومند از حق درس خواندن، کودکانی مانند آن کودکان آفریقایی که به گفته یکی از اعضای پروژه تنها نیازشان داشتن محلی امن برای گذراندن چند ساعت کودکی است! کشور من هزاران زن سرپرست خانوار دارد که توانمدیهای ذاتیشان به دلیل عدم آموزش و عدم وجود کمکهای مالی خاموش می شود! کشور من هنوز روستاهای فراوانی دارد که به آب آشامیدنی دسترسی ندارند، در کشور من افراد زیادی هستند که درگیر بیماریهای مختلف می باشند و به امکانات پزشکی دسترسی ندارند....و من احساس میکردم نباید در این کارها مشارکت کنم...نیروی من هرچند کم و ضعیف اما باید صرف مردم کشور خودم گردم، اما نکته آنجاست که راه فعالیتهای اینچنینی در ایران آنقدر سخت و پرهزینه است که بسیاری از ما یا پا پس می کشیم ، یا. آنقدر احتیاط میکنیم که کم کم می بینیم هیچکاری نمیکنیم،خیریه هایی اگر هستند بسیار محدود و با بودجه های کم فعالیت میکنند ، سازمان های غیر دولتی عمدتا منحل شده اند و هزاران درد و سخن دیگر
من می دانم افراد پرتلاشی هستند که با همه سختی ها در ایران به قشرهای مختلف مردم کمک میکنند اما از آن بغض دارم که چرا نباید بتوانیم این فعالیتهای انسان دوستانه را فریاد کنیم؟ چرا نمیتوانیم میتینگ و کنفرانس برگذار کنیم و انسانهای توامند را جذب کنیم؟ چرا فقط کمیته امداد است که میتواند مرجع کمک رسانی در حجم گسترده باشد؟  
و من مانده ام با این حس متناقض که اگر در این فعالیتها شرکت کنم با این صدای ناخوشی که مدام در معزم فریاد میزند برای مردم خودم چه کرده ام؟ چه کنم؟
پی نوشت:واقعا چه باید کرد؟

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

سفر!تفاوتها-۱

تلاش برای دست و پا کردن یک زندگی جدید در کشوری جدید فرصت نوشتن را گرفته است  اما اینجا و این وبلاگ درست مثل یادگارهایی که از ایران دارم برایم عزیز است و همین که میدانم همراهم است خودش دلگرمی بزرگی است.
قطعا فضای نوشته هایم تحت تاثیر کشور جدید و شغل جدید( دانشجویی) تغییر خواهد کرد.، و قابل پیش بینی است که به سوی نوشتن از زنان دور و برم در اینجا پیش برود اما امیدوارم نهایتا هدفم که سخن گفتم از زنان کشورم است تغییر نکند.....
اولین  نکته ای که در این مدت کوتاه در اینجا
خیلی پررنگ به چشم می رسد حضور افراد دارای ناتوانی جسمی(disability) 
در جامعه است. انها همه جا حضور دارند: در شوهای تلویزیونی و مثلا به عنوان مجری یا در مغازه ها به عنوان فروشنده و یا در ادارات...در اتوبوس یا ترن ، کافی شاپ یا رستوران و فروشگاهها هم به راحتی می ایند و می روند ، هیچ تفاوتی با سایرین برای استفاده از امکانات برای انها وجود ندارد و به همین دلیل حضورشان در جامعه پررنگ است. و این امر برای ما که متاسفانه به ندرت این افراد را در متن جامعه میبینیم معمولی نیست و مثلا کودک من با تعجب به انها می نگرد و یا از من در مورد انها سوال می پرسد در حالی که  می بینم کودکان انگلیسی هیچ توجه خاصی به این افراد ندارند...ولیچرها یا سه چرخه های مورد استفاده انها برایشان عجیب و سوال برانگیز نیست ...یکی از معروفترین مجری های برنامه کودکشان دستش از مچ قطع شده و تمام لباسهایی که میپوشد تاپهای بدون استین است و هیچ تلاشی برای پو شاندن دستش نمیکند و امثالهم...همه اینها سبب شده تا افراد داری مشکلات جسمی به راحتی در جامعه رفت و امد کنند و احساس متفاوت بودن نکنند ...گاهی حتی خود من هم در اینکه چه واکنشی باید نشان بدهم که درست باشد گیج می شوم!