۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

ترس

نمیدانم ترس از پیر شدن را مردها هم تجربه میکنند  یا فقط ما زنها اینقدر نگرانش هستیم.
هیچ  چیز در طول زندگی ام مرا نترسانده که این چروکهای ریز هر روز بیشتر از دیروز ترس به قلبم می ریزد.
نمیدانم ترس از دست دادن زیبایی است یا ترس از ضعیف شدن...نمیدانم ترس از بیماری است یا ترس از طرد شدن..هر چه هست دارد به کابوسی تبدیل میشود....
زنانگی را در زیبایی تعریف کرده اند برایمان،در خواستنی بودن،در پسندیده شدن ..و زمانی که حس میکنی ممکن است اینها را از دست بدهی یکهو می ترسی از اینکه زنانگی را از دست بدهی ،میترسی که دیگر زنی ستودنی نباشی...
تلاش سختی است اینکه بخواهی پیشرفت در زندگی اجتماعیت را ،پیشرفت در کار و یا رسیدن به اهداف زندگیت را جایگزین آموخته های سنتی کنی...که زنانگی را دوباره تعریف کنی برای خودت و این تعریف جدید را به دیگران هم منتقل کنی.
پی نوشت:متاسفانه اینقدر پراکنده گفتم که شک دارم منظورم را بیان کرده باشم!!!اما نوشتم تا سالهی بعدی اگر بود بخوانم و بدانم حس این روزهایم را.

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

گواهی بکارت:میخواهم من مالک بدن تو باشم

اقایونی که از نامزد یا دوست دخترتان میخواهید گواهی بکارت بگیرند هیچ فکر کرده اید آنها هم مانند شما حق داشته اند روابط دیگری را تحربه کنند؟هیچ فکر کرده اید به دنبال تصاحب جسم همسفر زدگیتان هستید؟بر فرض که بکارت جسم داشته باشد با روح او چه می کنید؟کدام مهمتر است؟اینکه زمانی جسمش در احتیار دیگری بوده یا اینکه الان روحش متعلق به شماست؟
خانمهایی که به خواسته نامزد یا دوست پسرتان تن میسپارید به معاینه پزشکی برای گرفتن گواهی بکارت،چرا توهینی را که در پس این خواسته پنهان شده نمی بینید؟چرا تسلیم تفکری میشوید که بدن شما را ملک خودش میخواهد؟چرا نمیبینید میخواهد فاتح بدن شما باشد ؟ چرا نمیبینید بی اعتمادی زیادی را که در این درخواست موج میزند؟چرا میگذارید یک پزشک گواهی دهد به آنچه شما خود میتوانید در موردش توضیح دهید؟
.
.
تفکر مردسالارانه شدیدی که در موضوع بکارت زنان موج میزند سبب شده است تا بسیاری از دخترانمان این موضوع را بپذیرند و آن را حق طبیعی مرد و خانواده اش بدانند و در نتیجه بدون هیچ مقاومتی در برابر این خواسته کوتاه می آیند.آنها نیز که باکره نیستند تن به اعمال جراحی بی دلیل و بعضا خطرناکی بسپارند تا بتواند رضایت خاطر خانواده مرد را فراهم آورند.کاش دخترانمان نیز به روابط قبل از ازدواجشان مانند یک گناه که باید مخفی شود نگاه نکنند...

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

ساده بگوییم

نمی دانم خود را در زمره فمینیستها محسوب کنم یا نه،یعنی اصولا اصراری به این موضوع نداشته ام اما آنچه همیشه برایم مهم بوده است حمایت از حقوق زنان بوده.همیشه خود را مدافع حقوق زنان دانسته ام.اما مسئله ای که مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول نموده این است که واقعا مردان و یا حتی زنان جامعه ما که مطالعاتی در این زمینه ندارند از امثال ما چه تصوری دارند؟چرا زنهای سنتی و یا مذهبی از ما فرار میکنند و مردان فکر میکنند ما به هیچ اصل اخلاقی یا مذهبی پایبندی نداریم؟نمیدانم ما در بیان حرفهایمان کوتاهی نموده ایم یا مخالفان در بیان حرفهایی از دهان ما به شدت قدرتمند عمل نموده اند؟ هر کدام از اینها که باشد نتیجه این شده است که مدام باید در مورد خود رفع سوء تفاهم کنیم و این قطعا نه تنها هیچ کمکی برای رسین به اهدافمان نمیکند بلکه سبب می شود تا مدام دورتر شویم.دلیل عمده اش را این میدانم که از مواضعمان به زبان ساده حرف نزده ایم و این پیچیده گویی سبب شده است دیگران مخالف این فرصت را پیدا کنند تا ما را برای مردم عادی توضیح دهند و در این توضیح دادن آنچه را خود میخواهند اضافه و کم کنند و در نتیجه مردم جامعه ما اینگونه فهمیده اند که آنچه ما میگوییم و می خواهیم یعنی روابط آزادی که در آن هیچ زنی به هیچ اصل اخلاقی پایبند نیست. و ما زنها را تشویق میکنیم تا هر چه بیشتر به آنچه جامعه بی بند و باری می خواند روی اورند.آنها باور نمیکنند در میان زنان فعال حقوق زنان زنهای متاهل بسیاری هستند که از زندگی زناشویی خود راضی هستند؛آنها باور نمیکنند در میان این زنان گروهی میتوانند مذهبی باشند،انها باور نمی کنند بسیاری از این زنان به اصول اخلاقی پایبندی دارند...و در نتیجه زنهای سنتی یا مذهبی از ما دوری میکنند مبادا آنها را به انچه دوست ندارند تشویق کنیم و مردان آنها به ما روی می آورند زیرا تصور میکنند هر پیشنهادی را میتوانند با ما مطرح کنند. باید ساده تر سخن بگوییم.برای مخاطب عادی جامعه بنویسیم.کمی بیشتر از خودمان، آرزوهایمان،اهدافمان و مبارزاتمان بگوییم.و بگوییم جامعه ای که ما میخواهیم هیچ زنی را در خطر قرار نمیدهد و به هیچ مردی فرصت بی نظیری نمیدهد.

ساده بگوییم

نمی دانم خود را در زمره فمینیستها محسوب کنم یا نه،یعنی اصولا اصراری به این موضوع نداشته ام اما آنچه همیشه برایم مهم بوده است حمایت از حقوق زنان بوده.همیشه خود را مدافع حقوق زنان دانسته ام.اما مسئله ای که مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول نموده این است که واقعا مردان و یا حتی زنان جامعه ما که مطالعاتی در این زمینه ندارند از امثال ما چه تصوری دارند؟چرا زنهای سنتی و یا مذهبی از ما فرار میکنند و مردان فکر میکنند ما به هیچ اصل اخلاقی یا مذهبی پایبندی نداریم؟نمیدانم ما در بیان حرفهایمان کوتاهی نموده ایم یا مخالفان در بیان حرفهایی از دهان ما به شدت قدرتمند عمل نموده اند؟ هر کدام از اینها که باشد نتیجه این شده است که مدام باید در مورد خود رفع سوء تفاهم کنیم و این قطعا نه تنها هیچ کمکی برای رسین به اهدافمان نمیکند بلکه سبب می شود تا مدام دورتر شویم.دلیل عمده اش را این میدانم که از مواضعمان به زبان ساده حرف نزده ایم و این پیچیده گویی سبب شده است دیگران مخالف این فرصت را پیدا کنند تا ما را برای مردم عادی توضیح دهند و در این توضیح دادن آنچه را خود میخواهند اضافه و کم کنند و در نتیجه مردم جامعه ما اینگونه فهمیده اند که آنچه ما میگوییم و می خواهیم یعنی روابط آزادی که در آن هیچ زنی به هیچ اصل اخلاقی پایبند نیست. و ما زنها را تشویق میکنیم تا هر چه بیشتر به آنچه جامعه بی بند و باری می خواند روی اورند.آنها باور نمیکنند در میان زنان فعال حقوق زنان زنهای متاهل بسیاری هستند که از زندگی زناشویی خود راضی هستند؛آنها باور نمیکنند در میان این زنان گروهی میتوانند مذهبی باشند،انها باور نمی کنند بسیاری از این زنان به اصول اخلاقی پایبندی دارند...و در نتیجه زنهای سنتی یا مذهبی از ما دوری میکنند مبادا آنها را به انچه دوست ندارند تشویق کنیم و مردان آنها به ما روی می آورند زیرا تصور میکنند هر پیشنهادی را میتوانند با ما مطرح کنند. باید ساده تر سخن بگوییم.برای مخاطب عادی جامعه بنویسیم.کمی بیشتر از خودمان، آرزوهایمان،اهدافمان و مبارزاتمان بگوییم.و بگوییم جامعه ای که ما میخواهیم هیچ زنی را در خطر قرار نمیدهد و به هیچ مردی فرصت بی نظیری نمیدهد.

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

حجاب اجباری ناشی از قانون یا ناشی از فرهنگ


در دبی هیچ اجبار قانونی برای داشتن حجاب وجود ندارد.اما من هیچ دختر عرب (که توریست نباشد)ندیدم که حجاب نداشته باشد.زنان آنجا از سه نوع پوشش استفاده میکنند:اولی که رایجترین بین زنان میانسال است پوشیه کامل است.یعنی زنانی سیاه پوش که شما بعضا چشمهایشان را هم نمیبینید.دوم زنانی که شالهای بلند سیاه و مانوتهایی عبا مانند میپوشند که صورتشان کاملا باز است. و سوم که مخصوص اکثر دختران جوان آنجا بود همین شال و مانتو بود اما با این تفاوت که بیش از نیمی از موها بیرون بود و صورتشان را هم آرایش بسیار غلیظی پوشانده بود.این دختران جوان را در بسایری از رستورانها و مراکز خرید بسیار گران قیمت دبی به وفور میدید.در بسیاری از موارد شالهایشان از سرشان می افتاد و بعد از چند دقیقه و بدون هیچ عجله آنرا کمی به سر می کشیدند.

تا جایی که میدانم در دبی هیچ اجبار قانونی برای داشتن حجاب وجود ندارد. پس تلاش این دختران برای داشتن همین نیمه حجاب برای چه بود.؟

حدس من میگوید فشار فرهنگی حاکم بر جامعه اجازه نمیدهد تا این دختران انگونه که میخواهند لباس بپوشند و این فشار اینقدر زیاد است که فضایی شبیه به کشور ما که حجاب اجبار قانونی دارد را ایجاد نموده است.دخترانی که شالها و مانتوهای یکدست مشکی را به شکلی عاریه ای به دنبال میکشند بدون اینکه هیچ حس تعلقی به آن داشته باشند.و از آرایش بسیار غلیظ برای جلب توجه کمک میگیرند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

چرا باید از حقوق زنان دفاع کنیم

به بهانه 8 مارس مطالب زیادی مینوسند. من اما می خواهم خیلی ساده و نه با یک زبان حقوقی بگویم چرا از حقوق زنان دفاع می کنم و یا چرا فمینیست هستم،نمی دانم چرا بسیاری از زنان با اینکه به آنها بگویی مدافع حقوق زنان هستی مشکل دارند؟نمیدانم چرا برخی از زنها می گویند ما به این مسایل فکر نمیکنیم و کاری به این حرفها نداریم؟برای من خیلی ساده است تا جایی که غیر از این بودن معنایی ندارد:
چگونه میتوان به یاد نیاورد کودکیمان را و رنج دختر همسایه را که پدرش بیشتر از دبستان به او اجازه درس خواندن نداد؟دخترکی که برادرانشان از بسیاری از امکانات بهره مند بوده اند اما خودش به خاطر دختر بودن از بسیاری از اینها محروم شده است.دختر دیگری که خیلی سریعتر از سنش رشد کرده است و پیش از انکه چیزی از دنیای اطراف بداند میدانسته که به عقد پسر عموی خود در خواهد آمد و این سرنوشت اوست.
چگونه میتوان نوجوانیمان را به یاد نیاوریم که در مدرسه و خانواده و اجتماع به ما می آموختند زنانگی یعنی شرم،یعنی حیا.یعنی باید از نشانه های بلوغت شرمسار باشی.که نپرسی پیریود شدن یعنی چه.و یا اگر پرسیدی بدانی که نباید در باره آن حرف بزنی.اما بلوغ برای پسران نشانه مردی بود.هیچ خجالت و شرمی هم در پی نداشت.نوجوان که میشدی دیگران نباید در خیابان بلند میخندیدی یا تند میدویدی،نوجوان که بودی عشقت را به پسران دور و بر یا باید سرکوب میکردی و یا اگر جسارت ابرازش را داشتی نیاموخته بودی که چگونه مدیریتش کنی.آخر دختر نوجوان را چه به عشق.در درسهای مدرسه به تو می آموختند که بچه داری چگونه است و آشپزی را تجربه میکردی.از همان زمان نقشهای کلیشه ای جنسیتی را به ما القا کرده اند و ما پذیرفتیم و چیز دیگری را تحربه نکردیم.
در زمان رفتن به دانشگاه باید رشته ای را انتخاب میکردیم که مناسب یک دختر باشد .بماند که در برخی از رشته ها حق انتخاب هم نداشتیم.اخر دیگران تصمیم گرفته بودند که اینها برای زنان مناسب نیست.هیچ دختری خودش عقلش نمیرسید و ممکن بود بر خلاف مصلحتش تصمیم بگیرد.پس قبلا به جای ما تصمیم ها گرفته شده بود و تصمیم گیرندگان یا قانونگذاران بودند یا عرف.
جوانی که آغاز شد و به دانشگاه که رفتیم دو گروه بودیم یا آنها که منتظر بودند ازدواج کنند یا انها که از ازدواج فرار میکردند .گروه اول آموخته بودند هویتشان تا پیش از ازدواج کامل نمیشود و گروه دوم ازدواج را مانع ادامه تحصیلشان میدانستند.در هر حال هر دو از موضع انفعالی به دنبال سرنوشت میرفتیم.هیچکدام نمیدانستیم میتوان سرنوشت را جور دیگری رقم زد.پسران اما بی دغدغه ازدواج و حرف این و آن به دنبال لذت بردن از زندگیشان بودند.آنها نه از دیرشدن ازدواجشان میترسیدند و نه از اینکه ازدواج مانعی باشد برای ادامه تحصیلشان.
ازدواج که کردیم دریافتیم که ما صلاحیت پایان دادن به رابطه را نداریم.این مرد زندگی ماست که میتواند تعیین کند تا کی باید با او زندگی کنیم.اوست که تصمیم میگیرد ما کار بکنیم یا نه؟درس بخوانیم یا نه؟از در خانه بیرون برویم یا نه؟و علاوه بر اینها باید مراقب رفتار خود هم باشیم تا مبادا این مرد زندگی ناراضی باشد و قصد ازدواج دیگری به سرش بزند.
مادر که میشوی در می یابی از مادر شدن رنج و سختی نصیبت میشود و عشقی مادرانه که دیگران از آن سوءاستفاده میکنند.اما حضانت فرزندت با پدر است(او که نامش بر فرزندت نهاده شده است)،اوست که تصمیم میگیرد کودکت کجا زندگی کند،کجا درس بخواند، و آینده اش چگونه رقم بخورد.
وارد محیط کار که شدیم دیدیم زنها را در بسیاری مشاغل راحتر میپذیرند زیرا افراد کم توقعتری هستند.زیرا میتوان کار بیشتری به آنها سپرد و دستمزد کمتری به آنها پرداخت.از آن طرف در بسیاری مشاغل پذیرفته نمیشوند زیرا نمی توان به آنها اعتماد کرد آخر زن هستند و مگر چقدر میتوان به زنها کاری در این حد تخصصی و پیچیده را سپرد.
به اینها میتوان هزاران هزار دلیل دیگر اضافه کرد: اینکه زنها از کودکی جز مایملک مردی که گاهی پدر است و برادر و گاهی همسر شمرده میشوند.اینکه در محیط اجتماعی از بسیاری حقوق محروم میشنود فقط به دلیل جنسیتشان(نمی توانند موتور سوار شوند،نمی تواند به راحتی دوچرخه سواری کنند،نمیتواند به ورزشگاه بروند و ورزش مورد علاقه اشان را ببیند و .......)اینکه عرف آنها را به دلیل زن بودن مورد قضاوت قرار میدهد:نحوه خندیدن،راه رفتن،حرف زدن و ...
این دلایل تمام نمیشنود متاسفانه اما از حوصله خواننده هم بیشترمی شود.
می خواهم بگویم بسیاری از ما شاید خود اینها را تجربه نکرده باشیم اما نمی توانیم منکر آن شویم که در اطرافیانمان دیده ایم و شنیده ایم.برای فمنیست بود نباید خودت مورد ظلم واقع شده باشی فقط کافی است که فکر کنی. و درد دیگران را درد خودت بدانی.باور کنی زن یا مرد بودن علیرغم تفاوتهای جسمانی تفاوت حقوق به دنبال ندارد.زن هم باید حق انتخاب داشته باشد :حق انتخاب همسر،حق انتخاب رشته تحصیلی،حق انتخاب شغل،حق انتخاب پوشش،حق انتخاب تفریح، و به طور کلی حق انتخاب چگونه زندگی کردن.باور داشته باشی چیزی به نام ذات زنها و مردها که سبب شود تو را از حقوقت محروم کند وجود ندارد.
برای تغییر این باورها باید تلاش کرد .گاهی باید جنگید . و من نمیفهمم آنها را که از این جبهه فرار میکنند.کاش تلاش کنیم دنیای بهتری در انتظار دخترانمان باشد که قطعا سبب میشود پسرانمان هم زندگی بهتری را تجربه کنند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

تولدت مبارک خانه تنهایی هایم

6 روز پیش این وبلاگ سه ساله شد و همانگونه که در تولد دوسالگی هم گفتم که از خودم متعجبم که به نوشتن ادامه دادم و در میانه راه رها نکردم.
اینجا برایم خانه ای بود که در آن نیازی نبود لباسی بپوشم.خانه ای که دیوارهایش شیشه ای بود و پنجره هایش پرده نداشتند.و این یعنی من در این خانه آرامشی را تجربه می کردم که بیرون از آن دریغ میشد از من.
گرچه این روزها خوانندگانی که مرا به شکل شخصی می شناسند بیشتر شده ، اما تلاش کردم این امر حجاب نشود برایم.تلاش کردم خودم باقی بمانم و چیزی مانع نوشتتم نشود.
این خانه را دوست دارم.و میدانم این دوست داشتن را تا حد زیادی مدیون آنها هستم که مرا به نوشتن تشویق می کنند،آنها که مطالبم را علیرغم قلم ضعیف و غلطهای املایی زیاد میخوانند و نظر میدهند.
و به ویژه دوستان خاصی که هر بار گفتم می خواهم درباره فلان موضوع بنویسم ولی دستم به نوشتن نمی رود ،مرا به شدت تشویق کردند که باید بنویسم ،که اگر نبودند بسیاری از این پستها نوشته نمیشد.
امیدوارم همیشه این خانه باقی باشد.و این خودم را از حس زیبای داشتنش محروم نکنم.