۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سهشنبه
ترس
۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه
گواهی بکارت:میخواهم من مالک بدن تو باشم
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
ساده بگوییم
ساده بگوییم
۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه
حجاب اجباری ناشی از قانون یا ناشی از فرهنگ
در دبی هیچ اجبار قانونی برای داشتن حجاب وجود ندارد.اما من هیچ دختر عرب (که توریست نباشد)ندیدم که حجاب نداشته باشد.زنان آنجا از سه نوع پوشش استفاده میکنند:اولی که رایجترین بین زنان میانسال است پوشیه کامل است.یعنی زنانی سیاه پوش که شما بعضا چشمهایشان را هم نمیبینید.دوم زنانی که شالهای بلند سیاه و مانوتهایی عبا مانند میپوشند که صورتشان کاملا باز است. و سوم که مخصوص اکثر دختران جوان آنجا بود همین شال و مانتو بود اما با این تفاوت که بیش از نیمی از موها بیرون بود و صورتشان را هم آرایش بسیار غلیظی پوشانده بود.این دختران جوان را در بسایری از رستورانها و مراکز خرید بسیار گران قیمت دبی به وفور میدید.در بسیاری از موارد شالهایشان از سرشان می افتاد و بعد از چند دقیقه و بدون هیچ عجله آنرا کمی به سر می کشیدند.
تا جایی که میدانم در دبی هیچ اجبار قانونی برای داشتن حجاب وجود ندارد. پس تلاش این دختران برای داشتن همین نیمه حجاب برای چه بود.؟
حدس من میگوید فشار فرهنگی حاکم بر جامعه اجازه نمیدهد تا این دختران انگونه که میخواهند لباس بپوشند و این فشار اینقدر زیاد است که فضایی شبیه به کشور ما که حجاب اجبار قانونی دارد را ایجاد نموده است.دخترانی که شالها و مانتوهای یکدست مشکی را به شکلی عاریه ای به دنبال میکشند بدون اینکه هیچ حس تعلقی به آن داشته باشند.و از آرایش بسیار غلیظ برای جلب توجه کمک میگیرند.
۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه
چرا باید از حقوق زنان دفاع کنیم
چگونه میتوان به یاد نیاورد کودکیمان را و رنج دختر همسایه را که پدرش بیشتر از دبستان به او اجازه درس خواندن نداد؟دخترکی که برادرانشان از بسیاری از امکانات بهره مند بوده اند اما خودش به خاطر دختر بودن از بسیاری از اینها محروم شده است.دختر دیگری که خیلی سریعتر از سنش رشد کرده است و پیش از انکه چیزی از دنیای اطراف بداند میدانسته که به عقد پسر عموی خود در خواهد آمد و این سرنوشت اوست.
چگونه میتوان نوجوانیمان را به یاد نیاوریم که در مدرسه و خانواده و اجتماع به ما می آموختند زنانگی یعنی شرم،یعنی حیا.یعنی باید از نشانه های بلوغت شرمسار باشی.که نپرسی پیریود شدن یعنی چه.و یا اگر پرسیدی بدانی که نباید در باره آن حرف بزنی.اما بلوغ برای پسران نشانه مردی بود.هیچ خجالت و شرمی هم در پی نداشت.نوجوان که میشدی دیگران نباید در خیابان بلند میخندیدی یا تند میدویدی،نوجوان که بودی عشقت را به پسران دور و بر یا باید سرکوب میکردی و یا اگر جسارت ابرازش را داشتی نیاموخته بودی که چگونه مدیریتش کنی.آخر دختر نوجوان را چه به عشق.در درسهای مدرسه به تو می آموختند که بچه داری چگونه است و آشپزی را تجربه میکردی.از همان زمان نقشهای کلیشه ای جنسیتی را به ما القا کرده اند و ما پذیرفتیم و چیز دیگری را تحربه نکردیم.
در زمان رفتن به دانشگاه باید رشته ای را انتخاب میکردیم که مناسب یک دختر باشد .بماند که در برخی از رشته ها حق انتخاب هم نداشتیم.اخر دیگران تصمیم گرفته بودند که اینها برای زنان مناسب نیست.هیچ دختری خودش عقلش نمیرسید و ممکن بود بر خلاف مصلحتش تصمیم بگیرد.پس قبلا به جای ما تصمیم ها گرفته شده بود و تصمیم گیرندگان یا قانونگذاران بودند یا عرف.
جوانی که آغاز شد و به دانشگاه که رفتیم دو گروه بودیم یا آنها که منتظر بودند ازدواج کنند یا انها که از ازدواج فرار میکردند .گروه اول آموخته بودند هویتشان تا پیش از ازدواج کامل نمیشود و گروه دوم ازدواج را مانع ادامه تحصیلشان میدانستند.در هر حال هر دو از موضع انفعالی به دنبال سرنوشت میرفتیم.هیچکدام نمیدانستیم میتوان سرنوشت را جور دیگری رقم زد.پسران اما بی دغدغه ازدواج و حرف این و آن به دنبال لذت بردن از زندگیشان بودند.آنها نه از دیرشدن ازدواجشان میترسیدند و نه از اینکه ازدواج مانعی باشد برای ادامه تحصیلشان.
ازدواج که کردیم دریافتیم که ما صلاحیت پایان دادن به رابطه را نداریم.این مرد زندگی ماست که میتواند تعیین کند تا کی باید با او زندگی کنیم.اوست که تصمیم میگیرد ما کار بکنیم یا نه؟درس بخوانیم یا نه؟از در خانه بیرون برویم یا نه؟و علاوه بر اینها باید مراقب رفتار خود هم باشیم تا مبادا این مرد زندگی ناراضی باشد و قصد ازدواج دیگری به سرش بزند.
مادر که میشوی در می یابی از مادر شدن رنج و سختی نصیبت میشود و عشقی مادرانه که دیگران از آن سوءاستفاده میکنند.اما حضانت فرزندت با پدر است(او که نامش بر فرزندت نهاده شده است)،اوست که تصمیم میگیرد کودکت کجا زندگی کند،کجا درس بخواند، و آینده اش چگونه رقم بخورد.
وارد محیط کار که شدیم دیدیم زنها را در بسیاری مشاغل راحتر میپذیرند زیرا افراد کم توقعتری هستند.زیرا میتوان کار بیشتری به آنها سپرد و دستمزد کمتری به آنها پرداخت.از آن طرف در بسیاری مشاغل پذیرفته نمیشوند زیرا نمی توان به آنها اعتماد کرد آخر زن هستند و مگر چقدر میتوان به زنها کاری در این حد تخصصی و پیچیده را سپرد.
به اینها میتوان هزاران هزار دلیل دیگر اضافه کرد: اینکه زنها از کودکی جز مایملک مردی که گاهی پدر است و برادر و گاهی همسر شمرده میشوند.اینکه در محیط اجتماعی از بسیاری حقوق محروم میشنود فقط به دلیل جنسیتشان(نمی توانند موتور سوار شوند،نمی تواند به راحتی دوچرخه سواری کنند،نمیتواند به ورزشگاه بروند و ورزش مورد علاقه اشان را ببیند و .......)اینکه عرف آنها را به دلیل زن بودن مورد قضاوت قرار میدهد:نحوه خندیدن،راه رفتن،حرف زدن و ...
این دلایل تمام نمیشنود متاسفانه اما از حوصله خواننده هم بیشترمی شود.
می خواهم بگویم بسیاری از ما شاید خود اینها را تجربه نکرده باشیم اما نمی توانیم منکر آن شویم که در اطرافیانمان دیده ایم و شنیده ایم.برای فمنیست بود نباید خودت مورد ظلم واقع شده باشی فقط کافی است که فکر کنی. و درد دیگران را درد خودت بدانی.باور کنی زن یا مرد بودن علیرغم تفاوتهای جسمانی تفاوت حقوق به دنبال ندارد.زن هم باید حق انتخاب داشته باشد :حق انتخاب همسر،حق انتخاب رشته تحصیلی،حق انتخاب شغل،حق انتخاب پوشش،حق انتخاب تفریح، و به طور کلی حق انتخاب چگونه زندگی کردن.باور داشته باشی چیزی به نام ذات زنها و مردها که سبب شود تو را از حقوقت محروم کند وجود ندارد.
برای تغییر این باورها باید تلاش کرد .گاهی باید جنگید . و من نمیفهمم آنها را که از این جبهه فرار میکنند.کاش تلاش کنیم دنیای بهتری در انتظار دخترانمان باشد که قطعا سبب میشود پسرانمان هم زندگی بهتری را تجربه کنند.
۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سهشنبه
تولدت مبارک خانه تنهایی هایم
اینجا برایم خانه ای بود که در آن نیازی نبود لباسی بپوشم.خانه ای که دیوارهایش شیشه ای بود و پنجره هایش پرده نداشتند.و این یعنی من در این خانه آرامشی را تجربه می کردم که بیرون از آن دریغ میشد از من.
گرچه این روزها خوانندگانی که مرا به شکل شخصی می شناسند بیشتر شده ، اما تلاش کردم این امر حجاب نشود برایم.تلاش کردم خودم باقی بمانم و چیزی مانع نوشتتم نشود.
این خانه را دوست دارم.و میدانم این دوست داشتن را تا حد زیادی مدیون آنها هستم که مرا به نوشتن تشویق می کنند،آنها که مطالبم را علیرغم قلم ضعیف و غلطهای املایی زیاد میخوانند و نظر میدهند.
و به ویژه دوستان خاصی که هر بار گفتم می خواهم درباره فلان موضوع بنویسم ولی دستم به نوشتن نمی رود ،مرا به شدت تشویق کردند که باید بنویسم ،که اگر نبودند بسیاری از این پستها نوشته نمیشد.
امیدوارم همیشه این خانه باقی باشد.و این خودم را از حس زیبای داشتنش محروم نکنم.